X
تبلیغات
رایتل

من بعد از تو ....

آدرس ایسنتاگرام

سلام

اول : ببخشید که اینقدر دیر قسمت آخر داره آپ میشه ، دوستانی که در ارتباط هستن میدونن که یکمی درگیر کار هستم ولی قسمت آخر نوشته شده و آماده است....

دوم : منکه بنابه درخواست و فرمایش دوستان خودم آدرس اینستاگرامم رو گذاشتم تو قسمت پروفایل ، پس این پیامهای خصوصی برای درخواست آدرس اینستاگرام چیه ؟ به خدا من همون یه آیدی فعال رو دارم ، دیگه ندارم آیدی فعال تو اینستاگرام...اونم اسمش اینه:

Mehdi_arcibo

سوم : لطفا وقتی تو اینستاگرام درخواست فالو میدید یه پیام خصوصی هم بذارید که بدونم از دوستای خوب وبلاگم هستین ، حتی اگر بنویسید :  سی سالگی ، هم کفایت میکنه...مرسی

چهارم : خیلی عزیزید.....فدای شما.....

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 16:59 | نویسنده: مهران 4 نظر

نشانه های ممنوعه (بخش چهارم)

گرمای خشک اصفهان شروع شده است. زاینده رود هم که تعطیل است. هنوز نمیدانم از تابستان بدم میاید یا خوشم می آید. خوشم می آید چون هر روز صبح دوش میگیرم ،اصلاح میکنم و لباسهای روشن و ...می پوشم و یک عالم عطر خالی می کنم روی سر و بدنم .ولی بدم می آید چون دو سه ساعت بعدش علیرغم کولر ماشین ، عرق میکنم و چون پوستم سفید (یا بعبارت با کلاس تری : شیری ) ست ، برافروخته میشوم و گرما کلافه ام میکند.زمستان و پاییز را هم برای دستکشهای چرم ، بوتهای چرم(البته این یکی خیلی فرقی نمیکند ، من کل سال را درحال نیم بوت پوشیدن هستم) پلیورهای دست بافت فوق العاده ی مامان که دهانها را باز نگه میدارد ، ست کردن پیراهن و کاپشن و کلی مسخره بازی دیگه  ولی خب از سرما بدم میاد ! شبها بقدری محکم رادیاتور را بغل میکنم ، که مطمئنم اگر رادیاتور اندام جنسی داشت ، تا حالا حتما چندتا بچه رادیاتور پس انداخته بودیم ....بیخود و بیجهت دارم با این افکار سرم را گرم میکنم : لاله قرار بود سریع حساب و کتاب هتل را انجام بدهد، وسایلش را بردارد ، ببرمش سر مزار رها و از آنجا برویم  فرودگاه که او پرواز کند تهران. گپ و گفت دیروزمان در لابی هتل کوثر ، بی نتیجه ماند و بعنوان اصرار و شاید هم التماس با دلایل منطقی خواست که یکبارهم که شده به سرمزار رها بروم و گذشته ام را کنارش بگذارم ، کنار سنگ گرانیتی اش و زندگی جدیدم را شروع کنم. تمام دلایل و وراجی های من بی  نتیجه مانده بود و از طرفی یک صدای درونی بهم میگفت داره راست میگه. شروع کن .بهتر و بهتر و عالیتر زندگی کردن رو شروع کن . تا کی بند گذشته هایی؟

بین گرفتن شماره ی لاله برای گفتن جمله" عجله کن " و صبرکردن بیشتر مرددم که از دوربرگردان روبرویم ،یه ماشین مدل بالا می پیچه و درست جلوی عبور خانم مسن سالی از عرض خیابان ترمز میکنه ،تا خانم مسن سال رد بشه ، به قیافه ی راننده نگاه میکنم: راحت نیمه ی دوم پنجاه رو رد کرده ، ته ریش مرتب شده جوگندمی ، عینک گرد آفتابی روی صورت ، پیراهن و کت سبک ، یقه دیپلمات و انگشتر عقیق توی دستانش حکایت از یک شخص مذهبی (یا حداقل مذهبی نما ) مرفه دارد.خانم مسن سال سرش را برای تشکر بلند میکند و به سمت راننده ی ماشین مدل بالا نگاه میکند و در عوضش ، یکی از زیباترین لبخندهایی که تا بحال دیده ام بهمراه دستی که بعلامت اخلاص روی سینه اش گذاشته میشود نصیب خانم مسن سال میشود.در یکی از انگشتان دستی که به سینه اش گذاشته ، یک ذکر شمار دیجیتالی می بینم .از اینهم خوشم آمد. به محض عبور ایمن خانم مسن سال ، مرد مذهبی حرکت میکند ، ناگهان یک ماشین پراید سفید هاچ بک ، از خیابان فرعی پشت سرم ، تقریبا به وسط خیابان اصلی پرواز میکند !!!! مطمئن بودم که شاهد تصادف مرد مذهبی با پراید خواهم بود و در یکصدم ثانیه برای ماشین مشکی خوش رنگش افسوس خوردم ، ولی تقریبا بطرز معجزه آسایی ماشین مدل بالا ترمز شدیدی میکند و درجا می ایستد. تعجب میکنم. ولی ربطش میدهم به سیستم های ABS و EBU و ..... .راننده پراید طلبکار است تازه و صدایش را انداخته ته گلویش ، عجب آدم پررویی است . ،فرعی به اصلی آمده  ، حالا طلبکارم هست ، ولی باز مرد مذهبی ، از همان لبخند ها نثارش میکند و سرش را به نشانه ی " آرام باش آقا جان " تکان میدهد!!! یعنی یکنفر آدم چقدر میتواند ادا و اصول خوب بودن و گشاده رویی در بیاورد ؟ چقدر ماسک مکارم الاخلاقی بزند؟ خیر قضیه از این حرفها به رد است. بنظرم میرسد این آقا این طرز رفتار در وجودش نهادینه شده. خوش بحالش... بارها به خوش خلقی ، خونسردی ، لبخند دائم و توکل قوی اینگونه افراد که البته تعدادشان زیاد نیست ، غبطه خورده ام. دیده ام که چطور دنیا و منافع دنیوی برایشان ناچیز است و در عوض چطور دنیا و منافع دنیوی چهارنعل به دنبال اینگونه انسانها می تازد...نماز اول وقت میخوانند ، احادیث زیبا و انرژی بخش و امیدوار کننده ای را حفظ هستند ، بصورتی که کسی متوجه نشود ، مرتب ذکر میگویند و .... فقط خداوند را وکیل خود میدانند و اتفاقا دلیلی محکم هم بر این ادعا دارند که خداوند چند بار در قرآن خود ذکر کرده که ای مردم ! به من توکل کنید ، من بهترین وکیل کائنات هستم....

درب ماشین که باز میشود ، از جا میپرم، ردنگاهم را از پشت ماشین مشکی میدزدم و به دختری که دارد با لبخند چیزهایی را تند تند پشت سرهم بلغور میکند نگاه میکنم . لاله است ، دارد میگوید کیف سفری اش را روی صندلی عقب بگذارد یا دکمه ی  صندوق  عقب را میزنم تا چمدان کوچکش را در صندوق بگذارد؟ با سر اشاره میکنم که روی صندلی عقب بگذارد و سوار شود...

بوی تند ادکلن اش می پیچید در ماشین ! چرا من از عطرهای تند زنانه بدم می آید؟ شاید چیزی که من تند میخوانمش ، کمی محرک و تیز باشد ولی ....میپرسم که تسویه حساب هتل را انجام داده است یا نه؟ بعد که جواب میگیرم سوال بعدی را بسرعت می پرسم که به کارهای ماموریتش رسیده یا نه ؟ ....سریع متوجه میشود که به چه دلیل مهلت سوال پرسیدن به اون نمی دهم...حرفم را قطع میکند :

-        این حرفا رو ول کن مهران ! فکراتو کردی دیشب یا نه ؟ میای باهام سر مزار رها ؟

-        ببین ! (نفس عمیق میکشم که بتوانم بگویم : نه ) واقعا دلم میخواد بیام ولی...

-        ولی بی ولی ! میریم اونجا ...دیروز عصر هم بهت گفتم ، جا موندی تو گذشته ، خودت رو عقب نگه داشتی تو زمان ...

-        آخه تو از کجا میدونی ؟

-        من یه زنم ! من دوست تو و رها بودم! من میشناسمت ! خودت نیستی ! اصلا اگر برات تعریف کنم که شرایط این ماموریت اصفهان چطوری برام فراهم شد که بتونم بیام و تو رو ببرم سر مزارش ، کارم رو هم انجام بدم ، حق ماموریتم رو هم بگیرم ، از تعجب شاخ در میاری !

میدانستم که اگر تمامش را تعریف کند بازهم از تعجب شاخ در نخواهم آورد . این نظم و سیستم هستی است که میخواهد کمکم کند و چه چیزی بدتر از رد کردن دست  دراز شده برای کمک به تو ؟

چیزی نمی گویم و سکوت حکمفرماست. از شهر خارج میشویم .اسم قبرستان اصفهان ، باغ رضوان است و در حقیقت یک سازمان ثبت شده ی مرتب و منظم است. نزدیک ورودی که میشویم ، دیگر فشار دادن پدال گاز برایم سخت است ، خط کشی های سفید کف جاده ، مثل آدامس هی کش می آیند و گویی سفیدیشان توی چشم میزند ، ردیف درختان کنار جاده با برگهای تازه اشان ، در باد می رقصند ولی گویی با رقصشان دارند مسخره ام میکنند ، نیشخند میزنند ...سرعت ماشین بطور محسوسی کم شده است و حتی بنظرم میرسد راننده ی ماشینهایی که از ما سبقت میگیرند ، چپ چپ نگاهم میکنند : ای احمق ! دیگه چی میخواستی ؟ دختره که جونش برات در میومد ...همه کار حاضر بود برات بکنه ...چه مرگت بود که از عشقش فرار کردی ؟

دلم میخواست یقه ی تک تکشون رو میگرفتم تو دستام و در حالیکه فریاد میکشم بهشان میگفتم که نمیخواستم اون زجر بکشه ، تلاشم رو کردم ولی نتونستم حتی به حد احساسش نزدیک هم بشم ، نمیخواستم ناراحتش کنم ، چرا جنس مرد اینقدر بیشعوره آخه ؟ از مرد بودن فقط " نر " بودن را بلدیم. آخه آشغالها شما از عذابی که اونموقع من کشیدم چی میدونید ، اگر وجدان و انصاف داشته باشید میفهمید چی میگم وگرنه...

صدای لاله از جا می پراندم :

-        مهراااان ! فکر کنم رد کردیم ورودی رو  ! اونجا نوشته بود به آرامستان اصفهان خوش آمدید .

بخودم می آیم ، بله ورودی رو رد کردیم. زیر لب عذرخواهی میکنم و از اولین دوربرگردان ، در مسیر برگشت حرکت میکنم ، تا به پل ورودی برسم . نگاه سنگین لاله عذابم میدهد. اعصابم خط خطی میشود :

-        چته ؟ چی رو داری نگاه میکنی ؟

-        خیلی با خودت درگیری ؟ نه ؟

جواب نمیدهم . ساعت مچی ام را نگاه میکنم تا ببینم چقدر وقت داریم تا قبل از حرکت به سمت فرودگاه.لاله گوشی اش را باز میکند و صفحه ی آبی تلگرام مشخص است ، زیر چشمی و بی اختیار دارم کنجکاوی میکنم ، از سابقه ی یه چت سه تا عدد میخونه و میگه :

-        بلوک....قطعه ...ردیف...

طبق عادت کلاسهای افزایش قدرت حافظه سریع تلاش میکنم  ، رابطه ای بین اعداد پیدا کنم و حفظشان کنم ولی...جلوی خودم رو میگیرم ، من دیگه نباید اینجا بیام...این بار آخره...دیگه تمام شد.بغض میکنم . دارم خفه میشم ازاین بغض. این جمله ی سه کلمه ایی ، چند سال است که در پستوی تاریک ذهنم مثل هیولای مسخ شده کافکا منتظر است تا بالاخره من رو با واقعیت روبرو کنه : دیگه تمام شده . بیخود رها رها نکن ! دارم داغون میشم ، قلبم تحمل نداره اینهمه درد رو یکجا ، تصمیم میگیرم به موضوع دیگری بپردازم :

-        راستی لاله ، تو شماره ی بلوک و قطعه رو از کی گرفتی ؟

-        (کمی تردید داره ولی میدونه از دروغ بدم میاد ) ازسهیل گرفتم ..

-        سهیل ؟ پسر عموی رها ؟

-        آره ! تو مراسم خیلی منتظرت بود ! میخواست همونجا بقول خودش کلکت رو بکنه ! فکر میکرد ومیکنه تو رها رو ازش گرفتی و میخواست انتقام بگیره. دوتا ماشین آدم قلچماق آورده بود که بی سرو صدا ببرنت و ....(سرشو بشدت تکون میده ، مثل اینکه میخواست تفکر بلایی که از بیخ گوشم گذشته بود از مغزش بندازه بیرون )

-        سهیل اینقدر احمقه که نمیدونه اگر منهم نبودم ، رها حتی نیم نگاهی هم به پسر عموش نمیکرد؟ آخه یه آدم چقدر میتونه خر باشه ؟چقدر میتونه ناکامی هاش رو بندازه گردن یکی دیگه ؟

-        چرا رها اینقدر از سهیل بدش میومد ؟

-        یعنی تو که دوست صمیمی اش بودی نمی دونی؟

-        نه بخدا !

-        رها امکان نداشت با سهیل ازدواج کنه ! از متنفر بود ! میگفت زیر ماسک مضحک علاقه ایی که میزنه کاملا متوجه ام که دنبال چه چیزیه ؟ پول پدرم !  وقتی ازش میپرسیدم که خوب از کجا میدونی من دنبال پول پدرت و خودت نیستم ؟ جوابی میداد که گویی سالها در خانواده ی ما زندگی کرده است : میگفت شماها ( من و خواهرام ) یه جور چشم و دل سیری خاصی تو وجودتون هست.من پرستش میکنم این حس رو . من براش توضیح دادم که ما از وقتی چشم باز کردیم بهرحال مقوله ی پول به مقدار کم و زیاد تو زندگیمون حل شده بوده و واقعا ملاک نیست برامون . رها خیلی تیزهوش بود و خیلی راحت لجن وجودی سهیل رو بوکشید و ازش رو برگردوند . نمیگم که من آدم خوبی هستم که با من بود ولی سهیل رو به این دلیل تصفیه کرد...

-        فکر کنم رسیدیم! برو جلو تر تا برسیم به بلوک های شماره پایین تر ....آهان ...همین ردیفه....(سرش رو بر میگردونه سمت من و اخرین خواهشش رو میکنه )

-        مهران  ! تو رو خدا ! بیا و ازش خداحافظی کن ...مهران اونم در عذابه...بهت قول میدم....

قفل شدم ، دستم رو فرو میبرم تو جیپ پیراهن تابستانی ام و کاغذی را لمس میکنم و از پشت عینکم ، دارم لاله را که حالا پیاده شده و خم شده داخل ماشین و داره التماس   و خواهش میکنه ، نگاه میکنم....

تصمیمم را گرفته بودم.....

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1396 ساعت 23:06 | نویسنده: مهران 17 نظر

اینستاگرام من....

برای دسترسی به آدرس اینستاگرام من ، چون در قالب کامنتهای خصوصی و عمومی ، لطف کرده بودین و

پرسیده بودین ،میتونم  یک راه پیشنهاد کنم  بطوری که به نفع هممون باشه و بتونیم از این طریق

یه سری از آدمهای ناراحت این وبلاگ رو حذف کنیم و جمع دوستانه امون رو حفظ کنیم :

لطفا  آدرس اینستاگرامتون رو در همین وبلاگ برام پیام بذارید ، مطمئن باشید خصوصی باقی خواهد ماند ،بعدش خودم توی اینستاگرام از اکانتم  براتون پیام میدم و میتونید تو صفحه ی من  ، عضو بشید  ....

مرسی از همتون....

تاریخ ارسال: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت 18:59 | نویسنده: مهران 20 نظر

نشانه های ممنوعه(بخش سوم)

کمی مضطربم... کف دستهایم را روی نرده های حائل مابین استقبال کنندگان و مسافران در حال ورود ، فشار میدهم...نرده سرد است...شاید کسی که قبل از من اینجا بوده اینقدر اضطراب برای دیدن مسافرش نداشته. شاید اصلا برایش مهم نبوده . شاید هم ....کسی چه میداند...

درب ورودی باز میشود و مسافران به داخل سالن هجوم می آورند ، برخی مستقیم به سمتی که ایستاده ام می آیند تا با نشان دادن کارت پروازشان خارج بشوند و عده ی بیشتری اطراف تسمه ی سیاه و ساکن وسط سالن حلقه میزنند. منتظرند تا تسمه حرکت کند و  چمدان یا بارهایشان را تحویل بگیرند. برخی هم گردن میکشند سمتی که من ایستاده ام و برای کسانی که منتظرشان هستند دست و لبخند پرتاب میکنند. آنهایی که کاری با تسمه ی سیاه و ساکت ندارند یا تحمل کمتری دارند بسرعت به این طرف می آیند . رفتارها مختلف است : از محکم در آغوش گرفتن و بوسیدن تا یک دست دادن و خوش آمد گویی ساده و حتی گاهی دست هم نمیدهند و لبخندهای پت و پهن تحویل هم میدهند. همین است. دلیل اضطرابم همین است. دقیقا نمیدانم لاله را که دیدم باید چکار کنم؟  اینقدر صمیمی نبودیم که مثل یک دوست قدیمی و صمیمی در آغوش فشارش دهم و  آنقدر دور و رسمی هم نبودیم که حتی دست هم ندهیم. اصلا نمیدانستم . دلیل اضطرابم همین بود. سوزشی که درست وسط سینه ام احساس میکنم باعث میشود دستم را بی اختیار برای تسکینش بالا بیاورم و با فشار و مالیدن سینه ام ، کمی آرام شوم. چشمهایم بی اختیار بین مسافرین میگردد . جایی خوانده بودم که چشم انسان در هر لحظه قادر است حرکت سه تا چهار جسم مختلف را دنبال کند . حالا من بین انبوه این مسافرین کدام سه تا یا چهارتا را انتخاب کنم ؟ صورت لاله را هم به سختی بیاد می آورم. اما قد و قامتش را خوب بیاد دارم. چرا ؟

چون بارها و بارها مجبور شده بودم که بغلش کنم و جابجایش کنم :  از اطاق به حمام ، ازحمام (حوله پیچ شده ) به اطاق ، وقتی تشنج میکرد و یا بدن درد داشت، وقتی که برای فرار از دست ما و مصرف دوباره یواشکی لباسی میپوشید و من درست هنگام خروج دزدکی اش از خانه از  پشت می گرفتمش و او تقلا میکرد و دست و پا میزد و من محکم ولی مصمم بلندش میکردم و دوباره به اطاقش باز میگرداندمش  و وقتهایی که رها دیگر کم می آورد. ما (چقدر این کلمه ، برایم سنگین شده ، ما ، آنوقتها یعنی : من و رها ) ترکش داده بودیم. عرق روی پیشانیم را پاک میکنم. روزهای سختی بود ..سخت ؟ !! نه...روزهای شیرینی بود... حداقل برای ما .... شایدم سخت بود... برای من سخت ؟ برای رها شیرین ؟ یا برای رها شیرین ؟ برای من ؟ برای ...؟!! لعنتی...باید این سیل بیرحم متوقف شود . سیل خاطرات و تلاش برای تفسیرشون ، تحلیل تک تک اونها ، حذف آدمها ، دندان بهم سایییدن ها برای حماقتها ، به پیشانی کوبیدن برای فراموش کردنها و ... باید متوقفش میکردم..... اینطوری حتما دیوانه میشوم ....

دستی ازبین انبوه سرها و تن ها  مشخصا برای من دارد تکان میخورد ، این را حس میکنم. چرا ؟

 چون با سنگینی نگاهی همراه است که آشناست.. سریع شناختمش .خودش بود. تغییر کرده بود ولی نه خیلی. اشاره کرد که باید چمدانش را بگیرد و منتظر حرکت تسمه ی کذایی است. به سرباز جوانی که در حقیقت حکم تنها حائل انسانی بین مسافران و استقبال کنندگان بود ، لبخند زدم و در حالیکه لاله را نشانش میدادم گفتم :

-         سرکار ! اون خانم (کمی مکث کردم ، چی باید میگفتم ؟ چه نسبتی باهاش داشتم؟ تصمیم گرفتم دروغ بگم ) بارداره !؟! وسایلشم زیاده ، من با اجازت برم کمکش.

یه نگاه سرسری انداخت سمت مسافرها و نگاهی دقیق تر به من :

-         باشه . بفرمایید

-         ممنون.

با تردید بطرف لاله حرکت میکنم. تسمه ی کذایی هنوز ساکت ایستاده است. همه منتظرند. فاصله ی نرده ها تا رسیدن به لاله برایم تمام نشدنی ست. انگار تمام روزهای زندگی با رها را دارم در این فاصله ی کذایی ، قدم میزنم. لاله سر برمیگرداند و حرکت متزلزلم را می بیند ، برعکسه من ، مصمم ، محکم و پرشتاب بسویم گام برمیدارد ، تسمه را رها میکند و بطرفم بلند گام برمیدارد . هجوم انرژییش باعث توقفم میشود : یک اندیشه ی دیگر در سرم جرقه میزند : اصلا من اینجا چه غلطی دارم میکنم ؟ چرا قبول کردم که بیایم و ببینمش؟ (نمیدانم کجا ولی خوانده ام که روزانه بطور  میانگین پنجاه هزار اندیشه در مغز انسان شکل میگیرد ....کجا خوانده بودم ؟ اه...یادم نیست) ...لاله دو متر بیشتر با من فاصله ندارد : مانتوی مشکی مدل دار ، شلوار جین آبی پررنگ ، کفش چرم که دمپاهای شلوار جین اش مرتب رویش نشسته اند ... گاهی وقتها فکر میکنم این مدل و تیپ دهه شصتیها هیچوقت کهنه نخواهد شد ، چون گویی آنها را برای شلوار های جین ، بوتها و نیم بوتهای چرم ، کتهای اسپرت و حفظ تناسب اینها با لحاظ قاعده ی رنگ بندی در هنگام پوشیدنشان ، خلق کرده اند. نسلی که عطر محبوبش JOOP یا Hugo Boss  اونم مدل Soule (نمیدونم دیکته هاش درسته یا نه ) باشد ، به این زودیها صحنه را به نسلهای بعدی واگذار نخواهد کرد.....لاله در آخرین قدم و کاملا نزدیک به من است که ناگهان می ایستد ، من که  چند ثانیه ای است بسان مجسمه ای سنگی ایستاده ام ولی او در فاصله ی یک قدمی من می ایستد : نگاهم میکند ، دقیق ، از آن جنس نگاههایی که مردها هیچوقت نمیتوانند در یک مرتبه بصورت کامل اجرایش کنند ، مگر اینکه کارآگاهی افسانه ای مثل شرلوک هلمز یا پوآرو باشند. من اسم این فرم نگاه ها را گذاشته ام : نگاه زنانه ! نگاهی که از رنگ کفش و جوراب تا درصد سفیدی شقیقه های طرف مقابل (اگر مرد باشد ) و یا تعداد چروک های اطراف چشم و یا زیر چشم (اگر طرف زن باشد ) بعلاوه ی ژست و حالت و حسش رو بصورت کلی و جزئی دریافت ، آنالیز و نتیجه گیری میکنند و می سپارند گوشه ای از مغزشان. نه ! امکان ندارد هیچ مردی در یک نگاه بتواند چنین کاری بکند. این جزو خصایص خانمهاست. بازهم هجوم اندیشه ای دیگر ! بس است دیگر... لاله قدم آخر را بلند بر میدارد و با گفتن جمله ی : وای ! مهران ! تقریبا پرتاب میشود در آغوشم !! معذبم . احساس میکنم تمام ماهیچه های بدنم منقبض اند. دندان هایم کلید شده اند. بیچاره دندانپزشکم . چقدر حرص میخورد که من دندانهایم همیشه ردیف باشند. فشارم میدهد به خودش. اجبارا و به معنای اتمام این صحنه ، دستهایم که تا حالا مثل خرطوم فیل  دو طرفم آویزان بودند را بالا می آورم و چندبار آرام از پشت ، به کمرش میزنم . یعنی : مرسی ، منم خوشحالم از دیدنت و مهمتر از همه یعنی : بسه دیگه ! ولی لاله رهایم نمیکند و سرش که ابتدا از طریق چانه اش روی شانه ام بود ، پایین می آید و صورتش را در سینه ام پنهان میکند ، تو گویی از چیزی وحشت دارد یا به دنبال تسلای خاطری باشد و البته برای من معنای سومی هم دارد : داشت گریه میکرد ....شعری از آذر(علیرضا آذر ) به ذهنم هجوم می آورد :

می روم تا درو کنم خود را

از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن

غرق  آغوشت اشک می ریزند..

 همین را کم داشتم...عزاداری برای رها وسط سالن فرودگاه شهید بهشتی اصفهان ! بیشتر از اون به فکر خودم هستم که میدونم اگر اشکم سرازیر شود به این سادگیها بند نمی آید و احتمالا صحنه ی رمانتیکی خواهد شد ، شاید یک احمق هم پیدا شود و با دوربین موبایلش فیلم بگیرد (مریضی جدیدی است که سرعت رشدش تداعی گر طاعون سیاه سالهای 1347 تا 1350 میلادی در اروپا ، است) و ....

گلویم را صاف میکنم و ته مانده ی انرژیم را جمع میکنم :

-         لاله جان ! لطفا آروم باش ! ...حداقل اینجا نه ! فکر من رو هم بکن....

نمیدانم بخاطر اون مدتی که تحت نظر و مراقبت من و رها بود ، در پس زمینه ی ذهنش خاطره ی فرمانبرداری سریع و صریح از من داشت یا واقعا برایم احترام قائل بود و یا کلا موقعیت رو درک کرده بود....

سرش را که بلند کرد و حال و احوال معمول را حین پاک کردن اشکهایش انجام داد ، تازه من فهمیدم عجب خبطی کردم که پیراهن بسیار کمرنگ صورتی ام را برای امروز پوشیدم . چون سمت راست سینه ام را لاله برایم با مخلوطی از اشکهایش و لوازم آرایشش نقاشی کرد . یک چمدان کوچک سفری داشت که شاید اگر من بودم ترجیح میدادم با خودم ببرمش داخل هواپیما که منتظر تحویل بار نشم . هنگام خروج ، مجددا از سرباز حراست تشکر کردم و از ته قلبم برایش آرزوی سلامتی کردم. استادی دارم که اعتقاد عمیقی دارد برای اینطور دعا کردنها . دعا کردن و آرزوی موفقیت کردن برای سرنشین ماشین بغلی ات پشت چراغ قرمز ، دعا کردن برای غنا و سرازیر شدن عشق و محبت به زندگی زوج جوانی که از کنارت گذشته اند و تو اصلا شناختی نسبت آنها نداری ، آرزوی برکت و پول فراوان برای کاسبی که حتی برای اولین بار و شاید هم آخرین بار از او در یک مسیر اتفاقی خریدی کوچک انجام میدهی و هزاران دعا و آرزوی دیگر. این استادم خیلی راحت برخورد میکنه. مثلا میگه اگر حالشو نداشتی براشون زیر لب همون موقع دعا و آرزو کنی ، یه ذکر کوچیک بگو ، به نیت اینکه برسه به یکی از این هزاران آدمهایی که هر روز از کنارمون رد میشن. البته اون وسایل عمومی  مثل تاکسی ، اتوبوس های شهری و مترو رو هم میگه که من چون تقریبا استفاده نمیکنم از این بابت معافم . ولی تصمیم دارم در برخی مسیرهای روزمره ام بجای اینکه از داخل پارکینگ خانه خودم را درون ماشینم حبس کنم و فقط صدای موبایلم را بشنوم و صدای پخش ماشین (زندان خود خواسته ی متحرک ) تغییری دهم و برخی مسیرها را با وسایل عمومی جابجا شوم. بازهم هجوم یک اندیشه مثل یک درخت با کلی شاخ و برگ . لاله که حالا حمل چمدان چرخدارش بعهده ی من است با دستمالی دریک دست و آیینه ی کوچکی که دقیقا نفهمیدم چه زمانی از کیف دستی کوچکش بیرون آورد ، مشغول ریکاوری آرایش (میکاپ) بهم ریخته اش است. شاید انتظار اینقدر سردی از من را نداشت. چون کمی اخمهایش بهم است . حالا نمیدانم برای آرایش از دست رفته اش است یا سردی برخورد من ؟ بهرحال من تقصیری ندارم. اینجا اصفهان است. پایتخت فرهنگی جهان اسلام ! جای این کارها نیست. حسرت یک کنسرت درست و حسابی به دلمان مانده است. هنوز گشتهای نیروی انتظامی به ماشینها گیر میدهند و طوری کار بیخ پیدا میکند که باورت نمیشود در  سال 1395 زندگی میکنی. برای جبران سردی احتمالی برخوردم (زنها همیشه پیچیده اند ، اگر همین را ازش میپرسیدم ، مطمئنم که با شدت سر تکان میداد که : نه ! برخوردت سرد نبود . حتما لازم بوده یا چیز دیگه ای . و البته مشکل همین انکار سریع و فکر نکرده و  دو کلمه ی آخر است : چیز دیگه ای !!؟؟!) صبر میکنم تا ترمیم آرایشش تمام شود و در حین خروج از سالن ، فقط سرم را بطرفش برمیگردانم که باعث میشود اوهم نگاهم کند ، لبخندی میزنم و بازویش را در بازویم حلقه میکنم : ناسلامتی مهمان است. اعتراضی نمیکند و آهسته ولی منظم گام برمیداریم ، برایش توضیح میدهم که ماشین خیلی دور نیست و من همیشه در پیدا کردن جای پارک فرصتهای فوق العاده ای نصیبم میشود. همیشه جاهایی که از قبل مدنظرم بوده اند یا خالی هستند (حتی در اوج شلوغی ) یا به محض رسیدن من خالی میشوند. سرش را بطرفم برمیگرداند و خیلی جدی ، برنده و تا حدی با چاشنی حسادت می گوید :

-         تو شانست توی همه چیز خوب بوده و هست مهران. تا جایی که یادم هست ، هم خودت و هم اون خواهر کوچولوت که خیلی دوستش داشتی و باهم خیلی صمیمی بودین . یادته برام تعریف میکردی وقتی وارد یه فروشگاه یا مرکز خریدی میشید ، ابتدای ورودتون ، خلوته و به اصطلاح مگس پر نمیزنه ولی بعد از چند دقیقه فروشنده ها فرصت پیدا نمیکنند حتی جواب شماها رو که زودتر اومدید بدن ؟ یادته اینا رو برام تعریف میکردی؟

از قدرت حافظه اش و اینکه من اینها رو فقط برای گذران ساعات تلخ ، سخت و کشنده ی سم زدایی برایش میگفتم ولی اون همه رو به یاد سپرده بود ، شگفت زده میشم..فقط سر تکون میدم . نزدیک میشیم به ماشین.چمدانش را روی صندلی عقب میگذارم و خودش به محض جاگیر شدن در صندلی جلو ، دکمه های مانتوی مشکیش را باز میکند و بقول خودش راحت می نشیند . خدا را شکر میکنم که کولر ماشین بقدری قوی هست که گرمای زودهنگام را برایش به خنکی لذت بخش تبدیل کند. حرکت میکنم به سمت خروجی پارکینگ فرودگاه ، صدای پخش ماشین که یک فلاش مموری مشکی آهنگهایش را تامین میکند بلند میشود :

میگفتم اگه از کنارم بری

شاید بوی بارون رو یادت بره

نشونیم رو حتی نوشتم برات

شاید این خیابونو یادت بره

میگفتم یه مدت ازم دور شی

مبادا به این دوری عادت کنی

.....

درحالیکه سرش تو موبایلشه ، به پخش ماشین اشاره میکنه و میگه :

-         هووووم ! بازم رستاک ! هان ؟ همینطوری باهاش میری جلو ؟

منتظر جوابم نمی ماند و دوباره سرش میرود توی گوشی اش....قبض پارکینگ را پرداخت میکنم و  به سمت آخرین خروجی فرودگاه رانندگی میکنم.هنوز سرش را بلند نکرده است. نیم نگاهی به صفحه گوشی اش میندازم : تلگرام است . احتمالا خبر رسیدنش یا پیامهای دیگر را دارد جواب میدهد. مزاحمش نمیشوم....وقت داریم....بحد کافی ...چند سوال اساسی هم دارم که حتما باید مطرحشان کنم....

ادامه دارد....

پی نوشت : خاموش نخوان...خاموش نمان... این حجم عظیم خاموشی کافی نیست هنوز ؟

تاریخ ارسال: جمعه 10 دی 1395 ساعت 20:01 | نویسنده: مهران 27 نظر

نشانه های ممنوعه (بخش دوم )

چشمهای قهوه ی ایش را دوخته بود به صورتم و منتظر بود. منتظر بود که پاسخی بگیرد . نمیدانستم دقیقا باید چی بهش جواب بدم. برای اینکه دست از سرم برداره ، آخرین تلاشم رو هم کردم :

-         خودت اشتباه نکردی تو جابجایی پولها؟ یعنی مثلا وقتی داشتی از یه طرف پول برمیداشتی با عجله بعد..(بقیه حرفم رو زمزمه کردم و خوردم ،چون بشدت داشت بعلامت نفی سرشو تکون میداد . وقتی من ساکت شدم گفت :

-         دقیقا بخاطر اینکه این کیف پول رو بعنوان محل پس انداز استفاده میکنم ، مطمئنم که زیپ سمت چپی رو برای گذاشتن پس اندازهام انتخاب کرده بودم و زیپ سمت راستی رو برای صدقه ها ....و در ضمن : من هیچوقت از روی پس اندازهام برداشت نمی کنم ! صدقات رو ممکنه بردارم یه مبلغی به یه مستحق بدم ولی پس اندازهام رو تا یه رقم مشخص نشه ، هرگز بهشون دست نمیزنم.

دلم میخواست بهش بگم : هرگز نگو هرگز ! اینقدر مطمئن حرف نزن . اینقدر ساعت وار و ربات گونه با پول و یا حتی خود زندگی یا حتی واژه ی مستحق برخورد نکن..نکن...نکن ... ولی خب تقریبا مطمئن بودم که  دلخور میشه از دستم و تازه شایدم تو ذهنش یه جرقه ای بزنه که : آخی ! این بدبخت رو ببین که زندگی باهاش چیکار کرده که اینجوری میگه ... یا شایدم احساس ترحم کنه...بهرحال نگفتم بهش....کمی خودم رو توی صندلی جابجا کردم و برای اینکه بتونم توضیحی مناسب بهش بدم ، ماجرا رو مجددا خودم بازگو کردم :

-         تو میگی که یه کیف چرمی داری که دو تا زیپ و  محفظه ی جدا از هم داره و  این کیف تو یه کشو بوده که کلیدش فقط دست تو بوده و هیچکس بهش دسترسی نداشته؟(سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و من ادامه دادم) و تو از قسمت سمت راست برای گذاشتن صدقات و اینجور چیزا استفاده میکردی و از قسمت سمت چپ برای پس انداز کردن پولهات (مجددا سرشو تکون داد) و بعد دو سه بار توی یکماهه گذشته پیش اومده که تو دیدی پولهات از قسمت پس اندازت رفتن به قسمت صدقاتت ، در حالیکه کیفت هیچ مشکل یا پارگی یا خراب شدن زیپ رو نداره و سالمه ؟( نفس عمیق کشید و بازم سرشو تکون داد که : بله ) تاکید هم داری که امکان اشتباه انسانی یعنی خودت که فقط کلید اون کشو رو داری ، وجود نداره ؟

گفت: نع...نه..نع....

-         حالا دقیقا از من چی میخوای ؟

-         (چشماشو گرد کرد و سرشو چرخوند که ) ممکنه کاره ...کاره اجنه باشه ؟

بازهم همون مشکل قدیمی ... شایدم بنوعی درد .... همون مشکل بهتره .... مشکل اینکه وقتی میفهمن یکمی با مفاهیم انرژیک آشنایی داری ، خیال میکنن فالگیر و دعانویس و رمال مفت پیدا کردن..سریع دردها و مسائلشون رو میریزن رو دایره : یه کاری واسه ازدواج فلانی بکن....یه کاری نمیتونی بکنی که یکم دست و بال ما بازتر بشه ... و ده ها جور تقاضای ناجور ... و  این مشکل وقتی تبدیل به درد میشه که تو نه میتونی هزینه های ریالی و زمانی و انرژیکی که واسه کلاسها و دوره هات گذاشتی بعلاوه تمرینات سخت بعدش رو فراموش کنی و نه میتونی (شایدم میتونی ولی دیگه حوصله اشو نداری ) که برای طرف مقابلت توضیح بدی که : عزیز من ! من جن گیر و دعانویس نیستم که ! چیزایی که من بلدم به احتمال قریب به یقین با پیشرفت علم کوانتوم بشر قابل توضیح و توجیه خواهد بود که چه بسا در حال حاضر هم بسیاری از این مباحث از جمله هاله های انرژی و غیره رو دارن از طریق فیزیک کوانتوم از دسته ی فرا علم به علم جابجا میکنن... نمیشه توضیح داد...یعنی میشه ولی شاید من دیگه حوصله اشو نداشته باشم...

این دوستم رو هم نمیخواستم دست به سر کنم یا خدای ناکرده باعث رنجشش بشم ولی واقعا نمیدونستم چه جوابی بهش بدم..در ضمن گیرم هم حرفش درست باشه...اولا مگه اونا بیکارن بیان هی پولای اینو جابجا کنن ؟ دوما خب ! من چیکار کنم ؟ ...واقعا عقلم به جایی نمیرسید و نمیدونستم چی بگم بهش...فقط نگاهش میکردم و اشتیاق این رو میدیدم در چشمهاش که منتظره یه تایید کوچیکه تا یه ریز به خودش بگه خونه ی ما جن داره یا فلان داره یا بهمان داره.... نشانه های نوعی بیماری... نمیدونم بیماریه یا نشونه هایی مبنی بر نیاز به توجه ؟ نشانه ی چیه اشتیاقی که تو چشماش موج میزنه ؟ شایدم نشانه ی ...؟ صبر کن ببینم . نشانه ! آهان ! خودشه....صاف نشستم تو صندلیم و گفتم :

-         میتونه یه نشانه باشه(روی کلمه ی نشانه تاکیید خاصی کردم )

-         یعنی چی ؟

-         ببین ! یه تئوری هست ، یا فرضیه بگیم بهتره ! آره ! فرضیه ی نشانه ها ! که میگه وقتی یه نفر باید کاری رو انجام بده مرتب نشانه هایی از عالم هستی براش فرستاده میشن تا برای انجام اون کار ترغیب بشه .

-         مثلا ؟

-         مثلا فرض کن من چند روزه میخوام آلبوم جدید یه گروه موسیقی رو بگیرم ، خب ؟ داریم فرض میکنیم. بعد مثلا سوار ماشین دوستم میشم میبینم عه ! پخش ماشینش داره اون آلبوم رو پخش میکنه یا میرم خونه ی اون یکی دوستم ، میبینم داره حین کارکردن یکی از آهنگهای همون آلبوم رو زمزمه میکنه یا هرچیز دیگه ای که ممکنه من رو یاد خرید اون آلبوم خاص بندازه . تمام اینها رو در تئوری نشانه ها بهش میگن نشانه و البته قضیه مفصل تر از این حرفاست. فکر میکنم چنتا فیلم هم ازش ساخته باشن. بهرحال بنظر من این داستانی که تو داری تعریف میکنی بیشتر شبیه یه نشانه است تا اون چیزایی که داری میگی.

-         نشونه ی چی ؟

-         نشونه ی اینکه باید بیشتر صدقه بدی یا بخشش کنی. مثلا ممکن قراره خدای نکرده حادثه ایی اتفاق بیفته برات و سیستم هستی (از بکار بردن کلمه ی کائنات به عمد پرهیز میکردم) داره اینطوری بهت اخطار میده که برای رفع این حادثه ، خودت جلوتر صدقه بدی. (سرم رو با رضایت تکون دادم و یه لبخند پهن هم به معنای حل مساله انداختم رو صورتم و نگاهش کردم )

-         اوووم...خب ! چمیدونم! شایدم تو درست بگی . البته خب ! نمیدونم والا. شاید همینی که میگیه !

لعنتی ! تو که واسه تفسیر این اتفاق همه ی وجودت رو گذاشته بودی رو حرفای من ؟ فقط واسه اینکه اون چیزی رو بگم که تو دلت میخواد ؟ حالا که یه  جواب خلاف انتظار و میل ات شنیدی ، ده تا شاید و  نمیدونم  انداختی تو یه جمله ات ؟ فا ***ک ......

دلم میخواست اینا رو بهش بگم ولی نمیشد ، نفس عمیقی کشیدم که برای خودم حکم اتمام مکالمه امون رو داشت. از روی صندلیم بلند شدم و دستم رو دراز کردم طرفش ، گفت :

-         کجا حالا ؟

-         کار دارم . باید برم. کاری نداری ؟

-         نه. صبر کن. یعنی حتما مطمئنی که همینه ؟ من مرتب صدقه میذارم کنار  و بوقتش میدم به کسی که خانواده های نیازمند رو میشناسه که برسونه بهشون و فکر نمیکنم ..(پریدم تو حرفش که )

-         اولا نگفتم تو صدقه نمیدی یا کم میدی ،گفتم از روی نشونه ای که داری میگی ، سیستم هستی میگه بیشتر  صدقه بده دوما کی گفته حتما صدقه باید پول باشه ؟ کی گفته اصلا باید مادی باشه ؟ حرفه یا تخصصی داری ؟ وقتی تو اداره هستی به همکار جوون ترت یاد بده. نذار دست و پا بزنه تو مجهولات دانشگاهی و احیانا سالهای اول کارش همیشه با خاطرات اضطراب آور و استرس زا همراه باشه . به همسرت محبت بیشتری کن. گل بگیر براش.بدون بهانه و بی مناسبت براش گل بگیر. همین کار رو وقتی تو زندگیت نتیجه داد ، به دوست صمیمی اتم یاد بده که برای همسرش انجام بده یا ...(ایندفعه اون با خنده پرید تو حرفم که )

-         دوست صمیمی ام که از همسرش جدا شده و فعلا مجرده.

راست راست نگاهش کردم . خیره . صاف تو چشماش:

-         یعنی تو غیر از من دوست صمیمیه دیگه ای نداری ؟

-         (با افتخار گفت ) نه

-         خاک بر سرت الاغ.

-         عه ! چرا ؟

-         دوست خوب پیدا کن برای خودت. همین یعنی صدقه دادن به خودت. یه  آدم درست و درمون نه یکی مثل من !

-         مگه تو چته بابا ؟ تو چرا با خودت اینطوری میکنی ؟

موبایلم زنگ خورد ، در حالیکه از روی میز کنار دستم برش میداشتم ، به صفحه اش نگاه کردم : لاله !؟  لاله دوست رها از تهران ؟!؟ ...یعنی با من چیکار داشت ؟ عملا بعد از رها ما دیگه باهم صحبتی نداشتیم تا اون روز کذایی که خبر فوت رها رو داد بهم و شماره اش رو هم از همون وقت داشتم. یه جواب سرسری به دوستم دادم و کیفم رو برداشتم که :

-         هیچی. من باید برم.خداحافظ

تقریبا از درب دفترش بیرون دویدم و گوشی رو جواب دادم.

-         بله؟ (کلمه ی احمقانه ایی بود ، چون من میدونستم که چه کسی بهم زنگ زده بود ولی یه جورایی داشتم انکارش میکردم )

-         مهران جان ! سلام....لاله هستم.تهران. خوبی؟ بد موقع مزاحم شدم؟

-         نه..یعنی سلام...چطوری لاله جان؟

-         مرسی آقا. چیکارا میکنی ؟ خانمت خوبه ؟

******

روی صندلیهای آهنی و سرد بخش انتظار فرودگاه اصفهان خودم رو جابجا میکنم . دختر و پسر روبروییم که مشخصه زوج جوونی هستن ، یه عالمه چمدون و بار دارن. یعنی دارن میرن مسافرت ماه عسل ؟ یا اومده بودن اصفهان گردش ؟ به قیافه ی پسر که نگاه میکنم بیشتر به اهالی جنوب شبیهه . ولی خب اینقدر بقول انگلیسی ها چیک تو چیک (گونه به گونه ) دارن باهم حرف میزنن که اگر احتمالا پسرک لهجه ایی هم داشته باشه ، نمیتونم صداشو بشنوم. بیخیالشون میشم . سرم رو میکنم تو کتابی که همرامه . اسم جالبی داشت و  حقیقتا هم موضوعش جالب بود : معبد سکوت !! کتاب ضخیمی بود که تو ردیفهای چوبی کتابخونه ی مرکزی شهر ، ابتدا اسمش ، نظرم رو جلب کرد و بعد که از بین کتابها بیرون کشیدمش ، دیدن کلمه ی چاپ چهاردهم که با حروف قرمز درشت و بصورت کج کنار عنوان کتاب خود نمایی میکرد باعث شد که چند صفحه ی ابتدایی اش رو همونطور ایستاده بخونم و خب ! نتیجه معلومه دیگه ! سریع امانت گرفتمش. حکایت یه گروه پژوهشگر آمریکایی-اروپایی بود که میرن به دامنه های همیالیا و فلات تبت و هندوستان و میفتن دنبال این راهب ها و بودایی ها و شروع میکنن کشف کرامات کردن از این بندگان خدا. جاهایی که نویسنده نقش روایتگر اتفاقات عجیب و غریب و باورنکردنی (البته از نظر اون و همراهانش ) رو بازی میکرد و یا توضیحات کوچک ولی مفیدی از زبان این اساتید و یا شاگردانشون رو نقل میکرد ، کتاب رو جذاب میدیدم ولی امان از وقتی که نویسنده میرفت رو منبر و شروع به وعظ و سخنرانی میکرد که البته این سخنرانی های نیمه عرفانی- نیمه تبلیغی رو بیشتر از زبان یکی از اساتید میگفت و من تعجب میکردم معبدی که راهب هش اینقدر وراج بودن چرا اسمش شده بود معبد سکوت ؟ میدونستم (و البته بیشتر حدس میزدم ) که حدود هشتاد درصد این سخنرانی ها رو نویسنده از خودش درآورده و بعضا حاصل عجز و ناتوانی اش در مقابل کرامات این اساتید بوده و بعید میدونم که راهب های هندو یا بودا اینقدر پرحرف باشن و تازه وسط حرفاشون از مسیح (ع) هم حرف بزنن و اظهار ارادتی هم خدمت ایشون بکنن. این نقطه ضعف کتاب بود از نظر من که گاها باعث میشد مطالعه اش کار خسته کننده ای بشه .بخصوص که احساس میکردم تو برخی از قسمتهاش داره به همین یه ذره شعوری هم که دارم توهین میشه .تو همین فکرها بودم که بلندگوی سالن اعلام شد ، پرواز تهران اصفهان شرکت ایران ایر تا دقایقی دیگر  در فرودگاه اصفهان به زمین خواهد نشست. کمی مظطرب شدم. دیدن لاله بعد از  چند سال و بیشتر بعد از مرگ ناگهانی رها ، خیلی برام جای توجیه نداشت. ما (یعنی من و لاله ) یه دوست مشترک داشتیم که فوت کرده بود ، خب ! عملا من دیگه نباید کاری با لاله داشته باشم و حتی اون. البته اگر لاله آدم کم حاشیه تری بود یا شاید اگر اصفهان زندگی میکرد این رابطه بصورت یه رابطه ی دوستانه ی ساده ادامه می یافت ، البته اونم : شاااااااید ... نه ! فکر نمیکنم این رابطه ادامه پیدا میکرد....شایدم ...کسی چمیدونست.... بهرحال لاله بعد از اینکه شنید از همسرم جدا شدم و بقول خودش شوکه شدنش ، بصورت ناگهانی اعلام کرد که داره میاد اصفهان و هدفش هم از اون تماس ، تنظیم کردن یه قرار ملاقات با من بوده البته اگر از نظر همسرم مشکلی نداره. خب ! بهرحال قبل از شنیدن خبر جداییم فکر میکرده ممکنه همسرم واکنش نشون بده و حالا وقتی که شنید دیگه همچین مانعی در بین نیست خیلی شیک و مجلسی اعلام کرد که باید حتما منو تو این سفرش به اصفهان ببینه !

ادامه دارد...

پی نوشت یک : عذرخواهی رسمی و صمیمانه البته از تمام دوستان وفادار و خوبم که بد قولی منو تحمل کردن در نوشتن پست جدید.

پی نوشت دوم: قول میدم که زودتر و سریعتر بنویسم.خیلی زودتر و سریعتر .

پی نوشت سوم : تغییرات ممکنه همیشه عالی و خوب نباشند ولی حس زنده بودن رو بهت میدن ، مضاف بر اینکه هر تغییری (در هر زمینه ای ) همراه با ریزش خواهد بود.(خیلی رمز آلود حرف زدم ؟) اما چیزی که میدونم اینه که اگر تغییرات رو به جریان آب در یک جوی آب تشبیه کنیم ، برگها و خس و خاشاک (یاد احمدی نژاد بخیر ، کلی باعث نشاطمون میشد) رو با خودش میبره ولی  سنگها و اون چیزهایی که " وزن " دارند و خودشون رو در گذر زمان اثبات کردن، سرجاشون باقی خواهند ماند. (مطلب رو رسوندم ؟)  

تاریخ ارسال: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت 11:37 | نویسنده: مهران 2 نظر
( تعداد کل: 119 )
   1      2     3     4     5      ...      24   >>
صفحات