من بعد از تو ....

پوستواره...

و اکنون از تنهایی خویش


طنابی می بافم


تا به دار کشم


برهنه پوستواره ام را


که بدانی


من همین بودم


توده ای از گوشت و پوست


با روکشی از احساس


آنگاه که تو 


در پی رنگ بودی و درنگ...


چقدر زود دیر میشود...آری..چقدر زود دیر میشود....


تاریخ ارسال: جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 21:52 | نویسنده: مهران
نظرات (16)
پنج‌شنبه 7 شهریور 1392 06:47
احسان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
زیبا و با احساس بود..
چهارشنبه 6 شهریور 1392 18:18
الــــی...
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیانت در امانت طبق حکم شرع جایز نیست!

امانت بــود عشقم در وجــودت ، حیف نامردی!

مرا با خاک یکسان کرده ای، ای دشمن هم خون!

تــو را با خــاک یکسان می کنم روزی کـــه برگردی
پاسخ:
اوه... الی ! خون داره میچکه از این کامنتت....
دوشنبه 4 شهریور 1392 17:44
سوتسوتک
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تمام این پست هایی رو که این مدت نبودم خوندم .
خلاقیتت رو توی وبلاگ نویسی دوست دارم .
کارت خوبه.
این پستت هم قشنگه.
دوشنبه 28 مرداد 1392 09:45
تلار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوندم. موفق باشی
دوشنبه 28 مرداد 1392 09:02
تلار
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فرصتی شده تا برم و بدون عنوان ها رو بخونم. ولی کاش تگ کنی که خواننده بتونه راحت همه رو توی یک صفحه بخونه...
برم بخونم.
یکشنبه 27 مرداد 1392 19:20
یاسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این روزها یه چیزایی میشنویم که یه زمانی ناهنجار بوده و جزو نبایدهای زندگی.بعد میبینیم میان و به اسم هر چی مثلن روشنفکری میگن این هنجار و جزو بایدهاست.آدم نمیدونه کدومو قبول کنه.بیچاره نسل ما که سنگ محک نداره.....
یکشنبه 27 مرداد 1392 18:49
mino
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟!!

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد. ...

"مهدی اخوان ثالث"
یکشنبه 27 مرداد 1392 14:10
دریا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا که چقد زود دیر میشود !!
یکشنبه 27 مرداد 1392 10:34
رها
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دوست خوبم
وب قشنگی داری
خوشحال میشم به وب من هم سر بزنی
میتونی برای وبلاگت آدرس جدید ثبت کنی
http://s2a.ir
شنبه 26 مرداد 1392 18:33
mino
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم

باز باید مواظب اشک هایم باشم

باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم … ”
شنبه 26 مرداد 1392 14:13
آروشا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کاش با این همه تنهایی..بافتن بلد بودم.. ..زیبا بود
جمعه 25 مرداد 1392 23:59
یاسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
راستی در پست قبلی اگه سوالی پرسیدم به خاطر باور نکردن حرفاتون نبود.به هر حال عذر میخوام.همه ی داستان و خوندم و گام به گام با نوشته هاتون دارم جلو میرم.ما توو دنیایی هستیم که باور کردن هیچ چیز دیگه سخت نیست.و هر داستان باور نکردنی ؛ یک واقعیتیست که شاید کمی فقط کمی از ما دورتر باشه.و در آخر به خاطر قلم خوبتون باید بهتون تبریک بگم.
پاسخ:
مرسی...شما لطف دارین...
جمعه 25 مرداد 1392 23:51
یاسی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به راستی که ناگهان ...چقدر زود دیر میشود....
و احساس که اگه برداشته شه واقعیت یک گوشت و ژوست میمونه و دیگر هیچ...
جمعه 25 مرداد 1392 22:59
ZIBA
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گاهی بلاگ اسکای ادا درمیاره!!
شعری ک انتخاب کردی هم قشنگ بود!!
جمعه 25 مرداد 1392 22:52
شیدا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حقا کزین غمان برسد مژده امان
گرسالکی به عهد امانت وفا کند

امان ار تنهایی آدمها....
جمعه 25 مرداد 1392 22:28
میلاد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وب جالبی داری به وب من هم یه سر بزن
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.