X
تبلیغات
زولا

من بعد از تو ....

....

عید آمد و روزها نکو خواهد کرد


ساقی می لعل در سبو خواهد کرد


****


سال جدید رو به همه ی شما دوستای خوبم و خواهر کوچولوی نازنازی که تازگیها


به جمع خوانندگان این وبلاگ پیوسته ، تبریک میگم.


برای همتون آرزوی بهترینها رو در سال 1393 دارم.


امیدوارم به هر آرزویی که دارید و به صلاحتونه که در سال 1393 محقق بشه ، برسید.


و ...


ساغر گلم ! سال جدید رو برات سالی خوب و خوش همراه با سلامتی و موفقیت آرزو


میکنم عزیز دلم...


تاریخ ارسال: چهارشنبه 28 اسفند 1392 ساعت 15:30 | نویسنده: مهران 4 نظر

تغییر(قسمت دوم)

آهسته ، آهسته به سمت کافه سیمون میرفتم ، ستونهای کنسول قدیمی رو نگاه میکردم


از هرکدوم یه خاطره دارم ، روزی که اون بچه گربه رو آوردم برای ساغر و رفتیم براش شیر خریدیم


چقدر اون روز ماه شده بودی ، روزی که بارون میومد و دو تایی بهم تکیه داده بودیم و بیخیال از اینهمه


چشم که داشتن ما رو دید میزدن ، داشتیم کیف بارون رو میبردیم ، روزی که...... ! چقدر خاطره داشتم


و خودم نمی دونستم .دلم بازهم گرفت ، اشتباهی که خودم کردم و باید تاوانش رو هم میدادم . حین راه


رفتن ، به دیوار آجری قدیمی میدون دست میکشیدم ، انگار که دارم دست ساغر رو نوازش میکردم.


نمی تونستم نگاهم رو از کافه بردارم.فکر میکردم ، ممکنه تو این فاصله بیرون بیاد و من نبینمش.چند باری


کافه سیمون رفته بودم دنبال ساغر.میدونستم دکوراسیون رو عوض کرده.تلاش میکردم از لای پرده های کافه


تمام افراد داخل کافه رو ببینم. دهانم خشک شده بود. اضطراب داشتم. قلبم تند تند میزد. فکر دیدن ساغر بعد


از اینهمه وقت ، فکر کنترل اینهمه دلتنگی که براش داشتم. تصور کنترل احساساتم ، تصور نوع برخورد اون ،


تمام اینها در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت . احساس میکردم باید ساغر با زری و سارا الان پشت یکی از 


میزها نشسته باشن . یه لحظه به خودم گفتم:


پسر ! وقتی دیدیش ، وقتی نگاهش به نگاهت گره خورد و اخماش رفت توهم ، چیکار میخوای بکنی؟ اگر


لیوان جلوش رو برداشت پرت کرد تو صورتت چیکار میخوای بکنی جلوی بقیه؟ اگر اصلا حتی جواب سلامت


رو هم نداد چی؟


جواب هیچکدوم از سوالات بالا رو نمیدونستم . فقط میدونستم که دلم تنگ شده براش و باید ببینمش.


هرکسی یه ظرفیتی داره. حتی اگر میخواست لیوان اش رو هم بزنه تو سرم ، باشه ! بذار بزنه.فقط من


باید ببینمش. در لولایی کافه رو باز کردم. آدم قد بلند یا هیکل داری نیستم که به محض ورود به مکانی تمام


نگاه ها بهم معطوف بشه ولی اغلب این اتفاق برای من بعنوان یک مرد با قد متوسط(بقول ساغر: کوتاه) و 


هیکل معمولی ، میفتاد. به محض ورودم این اتفاق افتاد. فرصت خوبی بود که در کمال پررویی تمام میزها رو


خوب تماشا کنم.تک تک صورتها رو میتونستم نگاه کنم و ......!!!!؟؟!!!!   ساغر اونجا نبود!


وا رفتم ..نمیدونستم چیکار کنم. سیمون به دادم رسید و اومد جلو. با لهجه ی ارمنی- اصفهانی خاص


خودش شروع به احوالپرسی از من کرد. لهجه ی اصفهانیش ، بیشتر به شمال اصفهان میخورد تا به


جنوب. بریده بریده جواب سیمون رو دادم . هنگ کرده بودم. اینکه ساغر نبود و من بازهم قرار بود دست خالی


از کافه سیمون برگردم ، برام غیرقابل تحمل بود. یک لحظه فکری در ذهنم جرقه زد : میتونستم از سیمون


آمار رفت و آمدهاش رو بگیرم و منم همون حدودا بیام کافه. آره فکر فوق العاده ای بود. تازه میشد که وارد کافه


نشم تا بیاتش و بعد بیام داخل. در ضمن میتونستم هر هدیه ای که دوست داشتم براش بخرم و بذارم پیش


سیمون تا بهش بده. خیلی کارها میتونستم بکنم. این افکار بهم انرژی داد و از سیمون پرسیدم:


- از ساغر چه خبر؟


- ساغر؟ کدوم ساغر؟


- ساغر دیگه . دوست من بود. خواهر خانوم دکتر.


- آهان ! خیلی وقته ندیدمش. بیشتر از یکساله که ندیدمش.هیچ خبری ازش ندارم.............................

.................................

......................


*****

دیوارِ حتما رو به آوارم


آوار یعنی دوستت دارم


آوار کن بر من نبودت را


باروت نه ، با فوت ویرانم...

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 اسفند 1392 ساعت 12:43 | نویسنده: مهران 4 نظر

مرغ همسایه همیشه غازه !!!

پرده ی اول

-         وای سوسن جون ! رفته بودیم کشور خارج(!!!) اینقدر باکلاس بودن که نگو ! اصلا موقع برگشتن بچه ها هی گریه میکردن ، جیغ و داد میکردن که : مامان ! مامان ! نمیشه همینجا بمونیم ؟ ما خارج رو خیلی دوست داریم. بخصوص کنار دریاهاش رو که همه خیلی گرمشون میشه و هرچی دارن و ندارن رو درمیارن ... منم میگفتم (همراه با آهی بلند ) که نه مامان ! باید دیگه برگردیم همون ایران . وسط دود  و آلودگی و صدای بوق ماشین و ....

-         شهین جون ، مگه اونجا آلودگی و سروصدا نبود؟ ماشینهاشون بوق نمیزدن؟ بنزین نمی سوزوندن؟

 

-         چرا سوسن جون . ولی همون آلودگی و سروصداشون هم باکلاس بود.میدونی ، یه جورایی به ادم می چسبید. از بسکه این خارجیها باکلاس و فهیم بودن. چه رسم و رسوم باکلاسی هم داشتن، مثلا تو همون کشور خارج ، یه حوض خیلی قشنگ و باکلاس جلوی یکی از کلیساهاشون ساخته بودن ، هرکس هر آرزویی داشت ، تو دستش یه سکه میگرفت ، پشتش رو میکرد به حوض پر از آب و بعدش سکه رو پرت میکرد تا بیفته تو آب و اعتقاد داشتن که این حوضه کلی کار براشون انجام میده.

 

-         جدی میگی شهین جون؟ آخه یه حوض ؟؟!!

 

-         نه بابا ، از این حوض های الکی نبود که ، خیلی شیک و قشنگ و با کلاس بود. مجسمه های سنگی اطرافش گذاشته بودن ، همیشه پر از آب تمیز بود . هیچکس هم دست به اون سکه ها نمیزد .یا یه جای دیگه ی خارج رفته بودیم ، هرکس هر مشکلی داشت ، یه قفل برمیداشت میزد به یه جایی که نرده نرده بود و میگفتن خیلی ها مشکلاتشون حل شده و برگشتن قفلشون رو باز کردن...



 

-         یعنی نرده ها مشکل اون آدمها رو حل میکرده؟

 

-         هان؟ امممم ! نمیدونم سوسن جون ! چه سوالایی میپرسی ها . فقط خیلی باکلاس و شیک بودن...

 

-         آخه شبیه این موضوع رو ما خودمون هم داریم. بهش میگن دخیل ..

 

-         چی ؟ نه بابا ! دخیل . اه ، چه اسم زشتی هم داره : دخیل ... اینا خیلی شیک و ناز بودن. دخیل چیه شهین جون...

 

پرده دوم

 

-         وای ! چه کوچه های تنگ و تاریکی داره این محله ی بابات اینا شهرام ! معلوم نیست کی میخوان از این خونه ی قدیمی دل بکنن ، بیان تو یه آپارتمان لوکس و با امکانات زندگی کنن....

 

-         بابام تو آپارتمان دووم نمیاره ، بابا عاشق باغچه و گلکاریه...آپارتمان به دردشون نمیخوره...

 

-         مامان ! مامان ! این چیه اینجا ؟

 

-         کدوم پسرم ؟

 

-         همین پنجره ای که یه نرده آهنی سیاه گلدار روشه، چند تا شمع هم روشنه جلوش...

 

-         آهان ! اون اسمش سقاخونه اس. از این اٌمّل بازیهاست که فقط تو دنیا مخصوص اینجاست...آخه مگه یه تیکه فلز میتونه مسائل آدم رو حل کنه. چقدرم که بدترکیبه..ایششش!!



تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 ساعت 13:27 | نویسنده: مهران 2 نظر

اصولا آدمها وقتی به پست و مقام یا پول و ثروت میرسند ، دچار اعتماد بنفس مزمن میشن. امروز داشتم با یکی صحبت میکردم که چند سال پیش از نظر مالی و رده اجتماعی در سطح بسیار پایینی بود و بالاخره بعد از چند سال دست و پازدن (حالا از چه راهی ، حلال یا حرام بماند) برای خودش کسی شده بود(از نظر مالی و پست و مقام) و کلی تو شهر تحویلش میگیرن .چند تا ماشین و خونه و نشست و برخاست با بزرگان و .... امروز این بنده خدا داشت سفارش کار میداد به دفتر ما، کمی به رفتار و حرکاتش دقت کردم :

صاف ایستاده بود

پاهاش کمی از هم باز بودن

موقع حرف زدن مستقیم تو چشمات نگاه میکرد

محکم حرف میزد

از کلمه ی  "من" و عبارت " من دلم میخواد اینطوری بشه" زیاد استفاده میکرد

در قبال هر توضیحی ، حتما دلیل فنی اش رو جویا میشد و انتظار داشت براش توضیح داده بشه

و.....

بی اختیار لبخند زدم . این بشر دوپا ، در خیلی از موارد آب دم دستش نیست وگرنه شناگر خوبیه.. لبخند من رو دید و گیر داد:

-          مهندس جان ! واسه چی میخندی؟ چیز خنده داری گفتم؟ حرف اشتباهی زدم؟

تلاش کردم توضیحی برای خنده ام پیدا کنم .تو بد موقعیتی گیر افتاده بودم. از طرفی نمیتونستم بهش بگم که یاد چند سال پیش اش افتادم و قیافه ی اونموقع هاش اومده جلو چشمم و در ضمن ابراز این مطلب که حتی یاد خاطره یا مطلبی هم افتادم ، دور از ادب بود ، چون طرف شاکی میشد که : مرد حسابی ! من یه ساعته دارم با تو حرف میزنم و تو توی هپروتی !!!

علاوه بر تمام اینها ، احترام فوق العاده زیادی که این آقا به من میذاشت رو نمیشد نادیده گرفت. لبخندم هم بقدری عمیق بود که نمیشد گفت جزو اجزای صورتمه !!! این بابا هم حسابی هم گیرداده بود که : اگر حرف نامربوطی زدم ، بهم بگو که جای دیگه تکرارش نکنم !

مجبور شدم علیرغم میل باطنی ام بگم که :

-          رنگهایی که برای دیوارهای کارتون انتخاب کردید و طراحی خوبی که داشتید باعث شد از تجسم اش ، بی اختیار لبخند بزنم و برام جالبه که شما چطوری اینقدر طراحی اتون خوبه ؟!!!!؟!!

 

گفتن این حرفها از طرف من باعث شد لبخندی به پهنای سی و سه پل کل صورت اش رو بپوشونه ! چشمانش آنچنان برق بزند که من نگران قبض برق این دوره اشان شوم و مطمئن شوم که در اولین فرصتی که بتواند این مطلب را در حضور دوستان هم پیاله اش بازگو خواهد کرد که :

-          مهندس کوفتیان ، از طراحی من کلی تعریف کرد...

 

ارگونومی خاصی که بدنش بعد از شنیدن تعریف من ، بخودش گرفت ، بازهم باعث شد که فکر کنم چقدر انسان تشنه و محتاج تعریف است ! حتی آدمهایی که بنظر میرسد نیاز خاصی به تعریف و تمجید نداشته باشند ولی وقتی در یک زمینه خاص از یه نفر تعریف میشنوند ، چقدر حال و روزشان تغییر میکند.البته اینبار تلاش کردم که افکارم در حد همان جمجمه ی لاکردار باقی بماند و به صورتم نرسد که اگر اینچنین میشد ،دیگر بهانه ای برای توجیه خنده ام نداشتم . شاید اونوقت برای توجیه خنده ام باید به شورت و سوت*ین رنگ برگشته ی پهن شده ی روی لباس خشک کن اشاره میکردم یا به گلدانهای کوچک و ریز کاکتوسی که جلوی در بود و در هرکدام دو سه تا سیگار خاموش شده بود ، شاید هم به کفشهای فوق پاشنه بلندی که معلوم بود در غیاب حاج خانوم که چند روزی برای زیارت به مشهد مشرف شده بودن ،در سایه ی مابین جاکفشی و در ورودی ، دور از چشم من ، پارک شده بود.گرچه که ایشان هم وقتی در را روی من باز کردن ، نمیدونستن موهای آشفته اشون رو جمع کنن ، یا پیراهن از شلوار در آمده اشون رو یا برجستگی زاغارت خشتک مبارک را !!!!

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 اسفند 1392 ساعت 19:52 | نویسنده: مهران 1 نظر

بعضی انتظارها شیرین اند...

مثل انتظار من که با هر اس ام اس

شیرجه میزنم روی گوشیم

و با دیدن هر شماره ی غریبه

قلبم میلرزه که مبادا ساغر باشه

وقتی گوشیم رو مجبور شدم فلش کنم

تمام شماره هام رفت

از جمله شماره ی تو....

حالا منتظرم

با دیدن هر شماره ی ناشناس

قلبم میلرزه..

این انتظار شیرین هر روز صبح از ساعت

9 شروع میشه و تا ساعت 7 شب ادامه داره...

انتظار شیرین بقیه چیه؟

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 ساعت 13:06 | نویسنده: مهران 7 نظر
( تعداد کل: 9 )
   1      2   >>
صفحات