X
تبلیغات
رایتل

من بعد از تو ....

عنوانش فقط تویی....

ساعت سه ظهر ، دوشنبه ...

 گرما سگ کش شده. نفس ات بیرون نمیاد. حتی با اینکه کولر روی دور تند داره جون میکنه. اصفهان آمادگی برای هوای نیمه شرجی نداره. بیشتر کولرها برای گرمای خشک و نسبتا ضعیف نصب شدن.نه واسه این جهنمی که تازه ماه اولش رو هم تموم نکردیم. ..

برای بار صدم از صبح تا حالا گوشیم رو چک میکنم که مبادا اس ام اس ی یا میس کالی از طرفش اومده باشه و من درگیر بودم متوجه نشده باشم..صدای زنگ تلفن دفتر بلند میشه ، روی صندلی گردونم برمیگردم طرف صفحه نمایش تلفن و یه شماره ی ناشناس از اصفهان می بینم ، قلبم شروع میکنه به زدن (آخه تلفن دفتر رو هم بهش دادم ، گفتم شاید دلش بخواد از خونه زنگ بزنه ، شاید دلش بخواد طولانی صحبت کنه ، شاید دلش بخواد از تمام اتفاقاتی که تو این همه وقت افتاده براش بگم ، شاید دلش بخواد از تمام اتفاقاتی که تو اینهمه وقت براش افتاده بگه ، شاید دلش بخواد یه سیر دل اول بهم فحش بده ،  یا اون علامت مخصوص  FU**C*K خودش رو که هربار موقع نشون دادنش لب دهنش رو هم کج میکرد همراه با کلی بد و بیراه نثارم کنه و بعدش صداش رو نازک کنه و قربون صدقم بره و اونوقت ببینه چطور واسه یه بار عزیزم گفتنش نفسم میگیره ، شاید دوست داشته باشه صدای هق هق دلتنگیم(شایدم هق هق دلتنگیهامون رو) از پشت یه خط ثابت بهم برسونیم و هزار تا شاید دیگه...)یه نفس عمیق میکشم و گوشی رو برمیدارم :

-         بله بفرمایید ..

یه صدای زنانه میگه :

-         الو ! الو..

گیج میشم ، چشمام سیاهی میره و نفسم در کسری از ثانیه میگیره: خودشه ! تمام انرژیم رو جمع میکنم و میگم:

-         جانم ! سلام سا..!!؟؟

-         (صدای زنانه حرفم رو قطع میکنه ) سلام آقا ! از شرکت ایمن کوفت و زهرمار سپاهان تماس میگیریم برای فروش کپسولهای آتش نشانی که باید بعرضتون برسونم قیمتهای ما در استان..؟؟!!!

-         (ایندفعه من حرفش رو قطع میکنم ، در حالیکه نفس نفس میزنم از شدت هیجانی که هیچ نتیجه ای نداشت ) کپسول نیاز ندارم خانم.

و از اونجایی که تجربه ی گیردادن این بازاریاب های سمج رو دارم ، گوشی رو می کوبم روی دستگاه ، سرم میکوبم روی میزم و به صدای بلند میگم :

-         آخه چراااااااااااااااااااااااااااااا !!!

بعد بازهم به صدای بلند به خودم میگم : آروم باش پسر ! بهش مهلت بده...بهش زمان بده ...همه چیز درست میشه ..مگه کوئیلیو نمیگه عشق به جاهای غیر ممکن پل میزنه..

سرم رو  که تا اونموقع گذاشته بودم رو میز  بلند میکنم  و تازه متوجه میشم که یک حجم قلمی سیاه رنگ وسط دفتر ایستاده و داره هاج و واج منو نگاه میکنه؛ یه دختر فروشنده ی دوره گرد ، با سن حدودا بیست و پنج شش ساله ، یه چادر مشکی که سرتاپاش رو پوشونده ، یه شلوار که مچ پاهاش چسبیده است و روش گلدوزی قرمز داره ، روی چادر دو سه تا لکه ی چرب و کثیف توجه جلب میکرد و خود چادر معلوم بود مدتهاست رنگ شستشو بخودش ندیده ، طوری خاک آلود بود که فکر میکردی کارخونه ی سازنده ی پارچه ، خاک رو یکی از عناصر طراحی محسوب کرده، تو دستش یه کیسه بود و تو دست دیگش چند جفت جوراب مردونه بود..کمی با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-         جوراب ! جوراب نخی ! سه تاش پنج تومن...

نگاهش میکنم ، جوونه و قیافه ی دلنشینی داره . گرما و آفتاب پوستش رو داغون کرده ولی نتونسته بود به اون حس زنده ی عمق چشماش رو  دستکاری کنه...در حالیکه داشتم توی چشماش نگاه میکردم و لذت میبردم از اون موج امید و آرزو ، از کیف پولم یه اسکناس پنج هزارتومانی بیرون آوردم و گذاشتم جلوش.گفت:

-         چه رنگی ؟

-         چی چه رنگی؟

-         جوراب ! جوراب رو چه رنگی میخواین ؟

-         جوراب نمیخوام.این پول برای خودت.

-         من گدا نیستم.باید جوراب بخری.

-         باشه.از هر رنگی بیشتر داری سه تا بده.

یه لیوان شربت از توی یخچال ریختم و براش گذاشتم روی میز ، در حالیکه سرم پایین بود و تلاش میکردم تو صورتش نگاه نکنم(برای اینکه فکر بدی نکنه ) بهش گفتم،شربتتون رو بفرمایید ، هوا خیلی گرمه.تشکر کوچکی کرد و یه نفس شربتش رو خورد.دوباره برگشت سرکارش.هنوز پول رو از روی میز برنداشته بود .معلوم بود اول میخواد جنس رو تحویل بده و بعد پولش رو بگیره.همینطور که داشت تو کیسه اش دنبال جوراب ها میگشت، سهراب (یکی از آشغالهای بازار که اسم کاسب رو خودش گذاشته ) وارد دفتر شد و حین رد شدن ، یه تنه زد به دختر فروشنده..دختر سرش رو بالا آورد...سهراب گفت:

-         سلام !

-         سلام برادر!

-         خوبی؟

من سریع جریان رو گرفتم.. برگشتم سمت سهراب:

-         شما با من کاری داری سهراب جان ؟

-         یه سوال داشتم مهندس جان ، که البته دیر نمیشه بذار اول یه معامله جوش بدم...برگشت سمت دختر فروشنده که با سادگی هرچه تمامتر

داشت این جانور رو نگاه میکرد:

-         خب ! خانوم خانوما ! چند؟

-         سه تاش پنج تومان ! جنسش نخیه و خیلی هم ...!

-(سهراب حرفش رو قطع کرد) جوراب رو نمیگم ...خودت چند ؟ یه شب بیای پیشم ، شام هم باهم میخوریم و راستی ، اهل مشر...

برگشتم تو صورت دختر فروشنده نگاه کردم ، که معلوم با اینکه بار اولش نبود چنین چرندیاتی رو میشنید ولی کمی جا خورده بود ، شاید جلوی من که بی هیچ چشمداشتی بهش محبت کرده بودم ، خجالت کشیده بود.صورتش درهم رفت و چشمهاش رو غباری کدر رنگ گرفت. درست مثل وقتی که ساغر عصبانی یا غمگین میشد و اون شعله ی همیشه روشن توی چشمهاش تیره و کدر میشد و من چقدر اون زمانها از خودم یا از هر عاملی که باعث میشد اون شعله ی زندگی بخش ، کرد بشه ناراحت میشدم...

دخترک سریع وسایلش رو جمع کرد که بره بیرون ولی این لجن (سهراب) ول کن معامله نبود و دست دختر رو از آرنج گرفت که:

-         کجا میری حالا ؟ نترس راضی ات میکنم...

برای بار دوم که به چشمهای دختر نگاه کردم و اون تیرگی رو دیدم ....

چیز زیادی یادم نمونده ، سهراب رو یادمه که از پله های بلند دفتر به بیرون پرت شد ، موبایلش بخاطر ضربه به یه طرف افتاد و پخش زمین شد، درگیر شدنمون ، فحش های رکیک سهراب ...دو سه تا مشت و لگد که فقط هوا رو شکافت ، هجوم کاسبهای همسایه و جدا کردنمون...تهدید های سهراب برای بعد از این..سوالات پی در پی کاسبهای دیگه و  خودم  رو  یادمه که در جواب تهدید های سهراب ، انگشت وسطم رو مثل ساغر به نشانه ی FU**C**K براش بلند کردم ...

وقتی برگشتم تو دفتر ، اثری از دخترک و جورابهای رنگارنگش نبود ، یه اسکناس پنج تومنی هم روی میز همونطور دست نخورده باقی مونده بود....

پی نوشت :

هوا گرمه....داری میری بیرون خیلی مواظب خودت باش...آب و مایعات زیاد بخور...

تاریخ ارسال: دوشنبه 23 تیر 1393 ساعت 20:24 | نویسنده: مهران
نظرات (3)
پنج‌شنبه 26 تیر 1393 20:28
AzinCh
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خوبید؟
چه عجب! خیلی وقت بود کم پیدا بودید..
من خیلی کم میامــ وبلاگــ
تازگـــــی بیشتر وقتم با اینستا پر میشه..
اگه دوست داشتید خوشحال میشم سر بزنید
اینم ایدیمـــ: AZinCh_Art

خیلی خوشحال شدم که دیدم هنوز به یادم هستید
مرســــی
^____^
پاسخ:
مرسی آذین جان...حتما بهت سر میزنم...پیامت رو هم میذارم اینجا که اگر بچه ها دلشون خواست نقاشی های زیبات رو ببینن بتونن بیان به آدرس ات....موفق باشی
چهارشنبه 25 تیر 1393 09:44
تلاله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این آدما اطراف ما زیادن. خیلی زیاد
فقط موندم تو حکمت خدا چرا منی که با کسی کاری ندارم بیشتر مورد توجه ام. بخدا از این دنیا خسته ام . یعنی میشه یکی مثل خودم منو پیدا کنه

ساغر جان...جان عزیزت آقا مهدی ما رو منتظر نذار...بخدا گریه میکنم
شما نمیدونی ولی عین برادرمه
پاسخ:
مرسی تلاله جااان....ولی....

امیدوارم بزودی یکی مطابق و باب میل ات پیدا کنی.....
سه‌شنبه 24 تیر 1393 16:02
شیدا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نمی دونم چرا ...
ولی دوست دارم نوشته هاتو...
پاسخ:
مرسی...لطف داری....
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.