X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

من بعد از تو ....

ده سال جای من ، کجاست؟

سلام بچه ها

کسی از صاحب وبلاگ ده سال جای من با لینک زیر ( البته لینک سابق ، چون الان مثل اینکه حذف وبلاگ کرده ) :

http://10yrs.persianblog.ir

خبری داره؟

پی نوشت : نسیم جان ! اگر اینجا رو میخونی حتما یه خبری از خودت بهم بده...نگرانم...

تاریخ ارسال: چهارشنبه 9 مهر 1393 ساعت 17:47 | نویسنده: مهران 4 نظر

پارتنر ، اما به چه قیمتی ؟


روی صندلی چرمی دفترم ، جابجا میشه ، پای راستش رو میندازه روی پای چپش و بلافاصله شروع به حرکت دادنش میکنه.جایی خونده بودم که این حرکت نشان از بی قراری دارد . ولی چرا بی قراری ؟ حین خوردن نسکافه اش با دقت نگاهش میکنم : صورت خوب اصلاح شده اش ، لباسهای با دقت انتخاب شده و تمیزش در کنار بوی خوب ادکلن اش حکایت از با سلیقگی اش بود.

سیگاری روشن میکنم و پاکت سیگار را جلویش میگیرم ، سریعا یکی برمیدارد و با فندک جیبش روشن اش میکند : پس سیگاری حرفه ای ست !

ترجیح میدم خودش شروع کنه به حرف زدن ، پس سرم را با تکمیل سفارشها و و انجام کارهای روزمره گرم میکنم ، یه سیگار دیگه روشن میکنه و بازم فرو میره تو صندلیش و پاهاش و جابجا میکنه و دوباره تکونشون میده و .... یه دفعه میپرسه:

-         شما از کی سیگاری شدید؟ یعنی چه کسی باعث سیگاری شدن اتون شد ؟

براش توضیح میدم که شخص خاصی باعث سیگاری شدنم نشده و شرایط کاری سابقم که ملزم به بیدار موندن های متوالی در شبها بود ، میپره وسط حرفم:

-         یعنی هیچ دختری نبوده که سیگار کشیدن باهاش باعث لذتت بشه و این موضوع سبب بشه سیگاری بشی؟

-         نه ! یعنی چرا ! بوده ! ولی وقتی من به اون بنده خدا رسیدم  ، سیگار میکشیدم و ربطی به اون نداشت که بیشتر بکشم یا کمتر... میشه بپرسم منظورت چیه از این سوال ؟

-         آخه من سیگاری شدنم رو تقصیر الی میدونم.اون بود که اولین سیگار رو گذاشت لای انگشتهای من و ...(سرش  رو تکون میده )

-         راستش رو بخوای باید بگم که کار اشتباهی کرده ، چون سیگار اصلا تعارفی نیست و ..(بازم میپره وسط حرفم)

-         میخواست از باهم بودن لذت ببریم..

-         (سرم رو تکون میدم ، به نشانه ی اینکه نمی فهمم) یعنی چه ؟ یعنی اگر اون سیگار میکشید و تو نمی کشیدی از باهم بودن لذت نمی بردید؟

جوابی نداره..به سیگار کشیدنش دقت میکنم ، پکهای خیلی عمیق ، لرزش دستش و سیگارهای پشت سرهم ، حکایت از ماجرای دیگری داشت...تصمیم میگیرم بهش یه دستی بزنم... ازش میپرسم:

-         الی  غیر از سیگار چیزای دیگه هم میکشید...پس حتما تو مواد کشیدنش هم شریک شده بودی؟

-         تو از کجا میدونی ؟

-         (زده بودم به هدف !! ) اونش بمونه واسه بعد...باهم چی میکشیدین؟

-         اوایلش حش**یش ، ولی بعدش سنگین تر شد و رفتیم طرف قیت !!(شایدم غیط ، یا غیت یا قیط !! درست نمیدونم چطوری نوشته میشه )..

-         قیت چیه ؟

-         تر**یاک دیگه..مگه الی بهت نگفته بود ؟

-         چرا ...ولی دیگه نگفته بود تو خونه چی صداش میکنین..(یه لبخند تلخ میزنه )...

نمیدونم چرا ولی همیشه از حش**یش بدم میومده و بنظرم مخدر خیلی بی کلاسی میومده ، حالا تر**یاک رو یه جورایی میشه قبولش کرد ولی  حش**یش رو نه ! ...

میدونستم الی الان دیگه سیگار نمیکشه و حال و روزش خیلی بهتر از بهداد بود .... پس یعنی ..؟؟!! ازش میپرسم :

-         الان که الی ترک کرده همه چیز رو ، تو هم پاک شدی یا نه ؟

برمیگرده و صاف توی چشمام نگاه میکنه ، بغض و خشم و نفرت رو در کنار یه احساس نیاز به ترحم چطوری توی یه ذره مردمک چشم جمع کرده بود؟ نمی دونم !

-         درد من همین جاست ! من با الی آلوده شدم ، من آلوده ی الی شدم و بعدش الی پاک شد و من رو بخاطر همین آلودگیها کنار گذاشت...این درسته بنظرت ؟ این معرفته ؟ این عشقه ؟ واقعا اگر یکی رو دوست داشته باشی باید باهاش این کار رو بکنی؟

نمی دونستم چی جوابش رو بدم. در عوضی بودن الی شک نداشتم ولی در حماقت بهداد هم نباید شک کرد. آخه کدوم آدم عاقلی میاد خودش رو آلوده ی یکی مثل الی بکنه ؟ همینطور که تو ذهنم داشتم قضاوتش میکردم ، یه دفعه یاد شش سال پیش خودم افتادم که چطور داشتم آلوده ی یکی بدتر از الی میشدم ولی بموقع خودم رو کنار کشیدم.وقتی پای دل میاد وسط ، عقل رو خودمون خفه میکنیم و درست مثل کسی که یه چشم بند روی چشمش گذاشته و کورمال کورمال داره میره جلو ، حرکت میکنیم ، تازه بعدشم شکایت میکنیم که چرا خوردیم زمین ، چرا دست و پامون گرفت به میز و مبل و دیوار ...

-         حالا میخوای چیکار کنی ؟

-         نگار خیلی از شما تعریف کرد ! لطفا کمکم کنید...

-         نگار لطف داره ...دقیقا میخوای چیکار کنم برات؟

-         میخوام اول الی رو فراموش کنم و بعدشم این اعتیاد لعنتی رو بذارم کنار. اعتیادم باعث شده از کارهام عقب بیفتم . صبح ها تا دیروقت خوابم ، از نظر مالی دارم ضعیف میشم . از نظر بدنی و اعصاب هم همینطور. کمک شما بدون جبران نمی مونه. یه مبلغی مشخص کنید ..(ایندفعه منم که میپرم وسط حرفش ..چه کیفی داره !!)

-         من بابت کارهام پول نمیگیرم ...بیخود خودتو خسته نکن...من برای کارهایی که برات میکنم یه شرط دارم...اگر قبول کنی ، کمک ات میکنم...

-         چه شرطی؟

-         تو میخوای سه تا چیز رو ترک کنی ، مواد ، سیگار و الی ..درسته؟

-         آره..دقیقا...

-         برای ترک کردن این سه تا ، باید خودت با خودت به این نتیجه برسی که این سه تا واقعا دیگه جایی تو زندگی ات ندارن وگرنه من عصای موسی هم داشته باشم ، فایده ای نداره...لطفا زود جواب نده..خوب فکر کن ، هر وقت به این نتیجه رسیدی و بقول معروف سنگهات رو با خودت وا کندی ، بهم زنگ بزن تا بگم از کجا شروع کنیم...

تشکر کرد ، بلند شد و با لبخندی عمیق که حاکی از آسودگی خیالش بود ، دستش رو بطرف دراز کرد ،قول داد که زود فکرهاشو بکنه و بهم خبر بده.موقع رفتن ، بصورت ناگهانی چرخید طرفم و گفت :

-         یه سوال بپرسم ، راستش رو میگی؟

-         حتما..اگر نخوام جواب بدم ، خیلی راحت میگم که جواب نمیدم...

-         چرا این کارها رو میکنی؟ همین کمک به بقیه و وقت گذاشتن برای شنیدن حرفهای دیگران و ... کارهای دیگه ...چرا؟ بخاطر صوابشه ؟

-         صواب ؟ (میخندم ، تا حالا به این وجهه ی کارهام فکر نکرده بودم) نه !...برای صوابش نیست...ولی حقیقتش رو بگم نمیتونم بهت بگم...دلیلی داره ، اما غیر از صواب...

-         به کسی قول دادی ؟ مثلا قول دادی که کمک بقیه کنی؟

-         نه ! اصلا کسی توی زندگیم نیست الان که بخوام بهش همچین قولی بدهم..

-         نه الان ! مثلا سالهای قبل .مثلا یه عشق قدیمی...

-         نه ! عشق قدیمی من به تنها چیزی که فکر نمیکرد ، کمک به بقیه بود، شاید بهمین دلیل بود که بینمون فاصله افتاد و تمام شد و رفت...

-         پس چر...(دوباره پریدم وسط حرفش ...بی حساب شدیم !!)

-         تا صبح هم سوال بپرسی جواب نمیتونی بگیری بهداد جان... برو ...برو فکراتو بکن و اول توی دلت از این سه تا دل بکن  بعد بیا تا من از مغز و بدن ات بیرونشون کنم....

سوار ماشین شدنش را می دیدم و علامت سوالی که هنوز بالای سرش بود رو حس میکردم...نمی تونستم بهش بگم که چرا برای زندگی بقیه وقت میذارم ، نمی تونستم بهش بگم دلیل اصلی این کارم این است که یه زمانی یه آدم خیلی خیلی بزرگی بهم گفته که اگر میخوام که.....!!؟؟!!...

پی نوشت :

ممنون از تمام بچه هایی که زحمت کامنت گذاشتن کشیدن...لطف اتون باعث گرم شدن این قلب یخ زده ام شد...ممنون...

پی نوشت 2:

بعضی وقتها همنشینی با کسی یا کسانی یه لذت آنی و لحظه ای داره ولی بعدا پس دادن این لذتها درد داره...حواسم باشه، حواست باشه....بعضی ها فقط ما رو برای : تن هایمان، پولمان ، موقعیت امان ، خوشگلی امان ، خوش سک**سی امان و در نهایت فقط برای پر کردن لحظات تنهایی اشان میخواهند ، حالا که اونا اینطورین ، ماها اجازه ندیم.....

پی نوشت 3:

ای شعله به تن ، خواهر نمرود ، بگو                           دیوانه تر از من ، چه کسی بود ، بگو

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 1 مهر 1393 ساعت 14:43 | نویسنده: مهران 9 نظر