X
تبلیغات
زولا

من بعد از تو ....

همش کشک بود ...شایدم ، پشم !! (2)

یخ ، برف و سیاهی شب ! معجون جالبی بود ! برای احتیاط شماره ی راننده رو گرفت و شماره ی خودش رو هم به راننده داد که اگر موقع برگشتن نیازش داشت ، بتونه ازش استفاده کنه. از روی جوی آبی که حالا پربود از مخلوط برگهای زرد و برف ، به سختی رد شد. احساس میکرد که آب وارد کفشش شده و از خیس شدن جورابهاش معذب بود . تنها دلخوشی اش این بود که تا چند دقیقه ی دیگه تو خونه ی گرم و راحت صدف خواهد بود . با موبایلش شماره ی صدف رو گرفت .معلوم بود که منتظرشه ،چون با خوردن یک زنگ ، سریع جواب داد :

-        کجایی ؟

-        سلام ! پشت در ! در رو باز کن ...

-        اومدم...

دو دقیقه بعد ، هیکل زنانه ای که پیچیده شده بود در یک پتوی حسابی و شال بلند پشمی ، در آهنی بزرگ باغ رو باز کرد . صورت صدف رو درست نمیدید ، سلام و علیک سریع و هول هولکی اشون که تنهادلیلش سرما بود، باعث شد ، جفتشون به خنده بیفتن ..

بالاخره باغ رو طی کرد و وارد محیط گرم و نیمه روشن خونه شد . بنظرش میرسد از اون دفعه ای که اومده اینجا ، تغییر چندانی نکرده باشه.صدف درب چوبی رو هم پشت سرش بست و تازه تونست که پوشش کلفت پتو و شال پشمی رو از خودش دور کنه . حرکتی که باعث شد ، به چهره اش دقیق تر بشه.چندان تغییری نکرده بود و این قابل تحسین بود.ولی صدف بعد از نگاهی سریع و عمیق گفت :

-        معلومه خیلی بهت آسون نگرفته روزگار ...

خنده ی تلخی تحویل صدف داد....

*****

لیوان دمنوش  گرم رو دست به دست کرد تا هر دو دستش بتونه از گرمای مطبوع لیوان لذت ببره. عطر خوبی داشت .در حالیکه روی صندلی راحتی چوبی صدف با احتیاط تاب میخورد ، لیوانش رو نشون صدف که روی فرش کوچک جلوی شومینه ولو شده بود ، داد و پرسید :

-        نگفتی چی دم کردی ؟ محتویات این لیوانت چیه ؟

صدف خندید که :

-        معجون حقیقت !

**

بازم سرگیجه ی عجیب و کاریکاتوری دیدن همه چیز !! یه حس بد و خوب ! حس بد برای اینکه هر لحظه حالت تهوع داشت و حس خوب برای سبک شدن بیش از حدش و بازگشت دوباره ی لذت سیگار ...برایش تعجب آور بود که اینقدر سیگارهایش خوش طعم شده بود...زیرچشمی به صدف نگاه کرد ...آرام داشت صحبت میکرد ، با یک لحن یکنواخت و بدون هیچ هیجانی ، بدون هیچ بالا یا پایین بردن میزان و آهنگ صدایش . چطور میتونست اینطوری ، مثل یک گوینده ی اخبار رادیو حرف بزنه ؟ اصلا چی داشت میگفت ؟

کمی دقت کرد ، چیز زیادی نفهمید ، نحوه ی آشنایی اش با یکی از اساتید و کارهای عجیب و غریبی که اون استاد بهش گفته که انجام بده و در نهایت سرگشتگی و حیرت صدف از انجام اونهمه کار بیخود ! مطلب مهمی نبود که بخواد خیلی با دقت گوش بده. باید یکم به خودش و دلیل بروز این حالت در خودش توجه میکرد. چرا این حالت بهش دست داد ؟ چیزهایی که از صبح خورده بود رو مرور کرد ، همون چیزهای همیشگی با همون میزان همیشگی. فقط عصرانه ی یا بعد از ظهرانه (لغت مناسبتریه !) توی هواپیما کمی جدید بود که البته از زمان خوردن اون تا حالا بیشتر از ده ساعت میگذشت ! توی راه هم یک لیوان چای و یک کیک بسته بندی شده خورد. نه ! اینا نیست! مطمئن بود . حسش بهش میگفت اینا نیست ! آهان ! دم نوش! همون دم نوش کذایی ! همون دم نوش که اسمش چی بود؟ لعنتی ...چی بود اسمش ؟ داشت به مغزش فشار میاورد که احساس کرد صدای صدف قطع شده . برگشت سمتی که صدف نشسته بود و دید که صدف اونجا نیست. تعجب کرد . صدف کی از جاش بلند شده بود که نفهمیده بود؟ پس خیلی اوضاعش ریخته بهم که رفتن صدف رو نفهمیده . احتمالا در عالم هپروت جواب شب بخیر اون بنده ی خدا رو هم یه چیزی داده ! البته ! نه صبر کن ! مگه همون صدف نبود که این دم نوش لعنتی رو براش درست کرده بود؟ آره ! خودش بود ! ....نه ! صدف نبود !!...چرا پسر ! خودش بود....

از اینکه قوه ی ادراک و قضاوتش اینقدر دچار ضعف شده ، بشدت ناراحت شد! صندلی رو نگه داشت . باید بلند میشد و به دستشویی میرفت ، آبی به صورتش میزد و حتی اگر میشد ، هرچه خورده بود رو بالا میاورد . گرچه میدونست فایده ی چندانی نداره و محتویات معجون صدف وارد خونش شده احتمالا !  آهان ! یادم افتاد ! اسمش معجون حقیقت بود ! از بیاد آوردن اسم معجون خوشحالی زیادی بهش دست داد ، نمیدونست چرا ولی خیلی خوشحال شد !!! در حالیکه نیشش تا بناگوش باز بود به تاب خوردنش ادامه داد .تماس دست سرد و یخ کرده ی صدف با شانه ی چپش  باعث شد که برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه . صدف بود که داشت با لبخند نگاهش میکرد.احساس میکرد که صدف داره طوری نگاهش میکنه که انگار لباس تنش نیست !! سرش رو به پایین خم کرد و لباسهای راحتی اش رو برانداز کرد ! کامل لباس تنش بود . صدف با دیدن حرکتش ، زد زیر خنده:

-        تو هم فکر میکنی که لباس تنت نیست ! عیب نداره ! طبیعیه (در حالیکه میخندید سرش رو به نشانه ی ملامت به چپ و راست تکون میداد )

-        صدف ! چی ریخته بودی تو اون دم نوش ؟

-        همش اثر اون نیست ! بخوری که تو بخوردان هست ، حتی چیزهایی که لابلای هیزمهای شومینه ریختم تو آتیش و آهنگ صدام که باید برات مثل لالایی میبود و چیزهای کوچیک دیگه مثل تاب خوردنت روی این صندلی ، به بروز این حس کمک میکنه.

این حرف صدف باعث شد که صندلی رو نگه داره ! در حالیکه دستش رو به سینه ی خودش میکشید تا شاید باور کنه که خواب نیست ، پرسید :

-        حالا هدفت چیه از این کار ؟

صدف سرش رو بالا آورد و صاف تو چشماش نگاه کرد . از نگاهش خیلی چیزا رو میشد خوند. احساس کرد که داره صدف رو میبینه که در حال پروازه ، در حال خوندن کتابه و ؟؟!!! و حتی خودش رو توی چشمای صدف دید که ؟؟؟!! دید که داشت با صدف ؟؟!! نه ! امکان نداره !

صدف گفت :

-        اگر من بخوام امکان داره !

-        تو فکر منو میخونی ؟

-        تقریبا ! تو این حالت هر جمله ی خاصی که بقدرت در ذهنت بیاد برای من قابل خوندنه !

با ناباوری ، صدف رو نگاه کرد ، سیگارش رو نصفه در زیرسیگاری خاموش کرد. تصمیم داشت که کمی به خودش مسلط تر باشه که مبادا دست به کاری بزنه که بعدا پشیمون بشه. در حالیکه خم شده بود تا سیگار رو در زیرسیگاری روی میز شیشه ای جلوی پاش له کنه ، صدف گفت :

-        مثلا الان تصمیم گرفتی که با خودداری از کشیدن سیگارهای بعدیت ، مثلا یکمی بیشتر به خودت مسلط باشی ! که چی بشه ؟(اینجاش رو با لحن مسخره ای ادا کرد ، مثل اینکه داشت ادای اون رو در میاورد ) که یه وقت یه کاری ازت سر نزنه که نتونی بعدا تو چشمای من نگاه کنی !(خندید ! این خنده ی صدف رو دوست نداشت ! ولی ترسید به این موضوع فکر کنه ! چون ممکن بود صدف بفهمه )

پس تصمیم گرفت دلیل خنده اش رو از صدف بپرسه ، تلاش کرد که حالت وحشتزده رو از صورتش دور کنه و خیلی خونسرد از صدف پرسید :

-        برای چی میخندی الان ؟

-        برای اینکه تو این رو نمیدونی که اگر من ( روی این کلمه تاکید خاصی داشت ، تاکیدی حاکی از قدرت و اطمینان ) تصمیم بگیرم که ما (این کلمه رو هم کشید ! در حالیکه داشت خیلی ظریف به خودش و اون اشاره میکرد ، تا دقیقا منظورش از کلمه ی ما فهمیده بشه ) کاری ازمون سر بزنه که بنظر تو شایسته نیست ، اما به خواست من سر میزنه .تو هم تقریبا هیچ کاری نمیتونی بکنی.البته تقریبا.

تلاش کرد که با بروز لبخندی مبنی بر اینکه میدونه که همه چیز حله ، به صدف بفهمونه که از صدف انتظار داره ، از این قدرتی که فعلا داره ، استفاده ی بدی نکنه و البته میدونه که صدف این کار رو نمیکنه ! نشون دادن تمام این مفاهیم در یک لبخند با حالی که اون داشت ، تقریبا برابر بود با طراحی میکروچیپ های جنگنده های ضد رادار آمریکا ، بصورت دستی اونم ، نه کامپیوتری ، در حال عادی !

پس نا امیدانه در حالیکه ناشیانه لبخند استهزا آمیزی به لب داشت و سرش رو به پایین و بالا تکون میداد به سمت صدف برگشت ! صدف لبخندش رو بد تعبیر کرد !! در حالیکه با حالتی نیمه مسخره و نیمه منتقم نگاهش میکرد ، حالت نشستن اش را تغییر داد و در حالیکه داشت به حالت مراقبه و مدیتیشن مینشست گفت:

-        پس باور نمیکنی ؟ هه ! حالا نشونت میدم (لحنش سرشار بود از ملامت و شیطنت و ....عطش ! عطش برای رسیدن به چی ؟ این رو نمیدونست )...الان که مجبورت کردم علیرغم تصمیم دو دقیقه قبلت بازم سیگار روشن کنی ، میفهمی که صدف هرکاری بخواد امشب میتونه باهات بکنه (بازهم عطش ! عطش صدف مشخص بود ، عطش برای چه ؟ برای اعمال قدرت ؟ برای نشان دادن دانش گیاه شناسی اش ؟ برای نشان دادن قدرت تمرکز ذهنش ؟ میدانست که برای فرمان دادن فقط یک نوشیدنی و کمی بخور و سوزاندنی کافی نبود ، بلکه میبایست صدف تمرکز خوبی هم میداشت ..)

تلاش کرد با تکان دادن مذبوحانه ی سرش و بالا بردن ابروهایش به نشانه ی تسلیم ، صدف را از این نمایش قدرت منصرف کند ، احساس میکرد زبانش قفل شده است و توانایی تکلم ندارد ، پس میبایست از سر و دستهایش استفاده میکرد ، که البته این حرکت فایده ی چندانی نداشت ، چون صدف برای تمرکز اولیه بیشتر ، چشمهایش را بسته بود!!!! پس این حرکاتش را ندید ...صدای تو دماغی صدف که حالا به دلیل فرمان دادن کمی کلفتش هم کرده بود از جا پراندش :

-        من بتو فرمان میدهم که یک نخ سیگار روشن کنی و کامل آن را بکشی !

دستهای کمی لرزانش در مقابل دیدگان حیرت زده اش ، به آرامی سیگاری از درون پاکت درآورد ، گوشه ی لبش گذاشت و دست دیگرش فندک را تا محاذات چانه اش بالا آورد ، صدای تق فندک که بلند شد ، لبخند رضایت تمام صورت صدف را گرفت ، چشمهایش را گشود تا شاهکار هنری اش را نگاه کند ! با شعفی غیرقابل کنترل گفت :

-        دیدی؟ صدف هرکاری بگه تو میکنی !

احساس کرد صدف روی این جمله تاکید میکنه تا بتونه بیشتر بهش فرمان بده !تلاش کرد به دلایلی که باعث شده بود اینهمه راه رو از اصفهان بکوبه بیاد تا اینجا فکر کنه . نتونست چیز زیادی بخاطر بیاره. ولی میدونست برای این نیومده که اینطور مورد سواستفاده قرار بگیره . اون به صدف اعتماد کرده بود و حالا داشت مزد این اعتماد رو میگرفت . چقدر یه آدم میتونه پست باشه که برای ارضای میل به اعمال نفوذ روی دیگران ، از اعتمادی که بهش شده اینطور سواستفاده بکنه . فریاد صدف بلند شد :

-        اوهوی ! میبینم که داری به من فکر میکنی ! ولی فکرای خوبی نمی بینم ! چراااا ؟ (این کشیدن حروف آخر براش تو این حالت جذاب بود احتمالا ، چون تو حالت عادی این حرکت رو ازش ندیده بود )

سیگارش رو تکوند و سرد نگاهش کرد ! صدف تعجب کرد ! چطور جرات میکرد ؟ نمیدونست چه کارهایی میتونه الان باهاش بکنه ؟ میدونست که میتونه وادارش که لباسهاش رو دربیاره و لخت از خونه بیرون بدوه ؟ اونوقت تا صبح که پیشکش ، تا دو ساعت دیگه یخ میزد و میفتاد روی زمین . میتونست وادارش بکنه که دستش رو بکنه تو شومینه و یکی از ذغالهای گداخته و قرمز رو با دستش برداره ، اونوقت درحالیکه بوی گوشت سوخته فضا رو پرکرده ، همون ذغال رو بندازه تو دهنش ! تمام این کارها رو هم با میل انجام میداد ! چقدر احمق بود این پسر ! مثلا با اینطور نگاه کردن چی رو میخواست ثابت کنه ؟ که مثلا اینقدر تو زندگیش درد کشیده که این چیزا براش مهم نیست ؟ یا مثلا میخواست بگه اینقدر ازم استفاده کردن که این کاره تو در مقابلشون هیچه ؟ یا .....؟ چی ؟ درد این بشر چی بود؟

کنجکاو نگاهش کرد ! با نمک بود ! این رو اولین باری هم که چندسال پیش اومده بود اینجا ، با خودش زمزمه کرده بود ! خوشش اومده بود از این جویای حقیقت جوان و با نمک ! دوست داشتنی بهتره ! کلمه ی ناز تریه ! اصلا ناز ! پسره خیلی نااااز بود ! چقدر میچسبید این کشیدن حرف الف !

بی اختیار خندید ! سرخوشانه خندید و نگاهش رو به پسره ی ناززز میخ کرد !

ادامه دارد ...

پی نوشت : اینا قصه نیست ...آدمهاش هستن .ورق زدن این آدمها کار چندان جالبی نیست. ولی دارم این کار رو میکنم. پس محبت کن و اولا اگر جنبه اش رو داری بخون . دوما اگر مامانت یهو سر برسه و ببینه داری اینا رو میخونی و کلی دعوات میکنه ، همین الان ببند صفحه رو و برو سوما فحوای کلام رو بگیر.با ظرف کاری نداشته باش . مظروف رو ببین چیه توش. چهارما ممنون که میخونید.

تاریخ ارسال: یکشنبه 8 آذر 1394 ساعت 22:01 | نویسنده: مهران 5 نظر

همش کشک بود ...شایدم ، پشم !! (1)

تکان شدید هواپیما ، باعث شد که از خواب کوتاهش بپرد ، بغل دستیش که از خواب پریدنش را به ترس تعبیر کرده میگوید:

-        دست انداز هوایی ست...این مسیر از این دست اندازها دارد !!!!

با تعجب نگاهش میکند ، میخواهد دهان باز کند و ضمن تشکر بخاطر دلداری نسبی اش بگوید :

-        مردک ، مگه اتوبانه آسفالته که نشستی دست اندازاش رو شمردی ؟ اصلا میدونی دست انداز هوایی چیه ؟

صدای ظریف مهماندار که با ته لهجه ی خاصی تلاش در حذف حرف (( ر )) از گفتارش دارد ، از ادامه ی صحبت منصرفش میکنه :

-        تا دقایقی دیگر در فرودگاه تبریز به زمین خواهیم نشست ...کادر پرواز بهمراه کاپیتان سرمست ، اقامت خوبی را در شهر تبریز برایتان آرزومند است...خواهشمند است کمربندهایتان را ببندید و به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید...

احتمالا خلبان یا در حال چرت زدن بوده یا در حال کوفت کردن چیزی که بجاش ، سرمهماندار این خوش آمدگویی را انجام داد. بهرحال او قصد اقامت در تبریز را نداشت که اگر هم داشت بقدری فامیل و آشنا تو این شهر داشتن که برای یکماه دید و بازدید کافی بود. ولی مقصدش روستایی در فاصله ی 150 تا 160 کیلومتری تبریز بود . جایی که یکبار چند سال پیش با ماشین شخصی اش و تنهایی ، برای دیدن خانه ی رویایی و معروف صدف و همچنین خود صدف ، زحمت نزدیک به هزار کیلومتر رانندگی رو به خودش داده بود و از اصفهان کوبیده بود اومده بود اونجا.

چیزای زیادی دیده بود ، اینکه منظور از کلمه رویایی همیشه مجلل و لوکس نیست ، بلکه میتونه شامل محل قرارگیری یه خونه ، نحوه ی قرار گیری خونه در زمین و امکانات غیر معمول اون خونه هم باشه. مثل خونه ی صدف که در حقیقت یه باغ-منزل بیشتر بود تا یه خونه ی معمولی. یه خونه ی دو طبقه که روی تپه ی  مشرف بر روستای نه چندان معروفی در فاصله ی دو ساعت و نیم از تبریز قرار گرفته بود. خونه وسط زمین ساخته شده بود و کل دور  زمین رو دیوار کشیده بودن . دیوارهای بلند که درختای صنوبر و کاج در امتداد دیوار ، اهل خانه و خود خانه را از چشم اغیار پنهان میکرد.بعد از درختها تقریبا بلافاصله باغچه هایی شروع میشد که بعدا فهمید صدف هرچه را که خودش در این باغچه ها میکارد ، میخورد.مدتها بود که شکر نخورده بود و فقط ماهی یکبار برای خرید برخی مایحتاجش که امکان تهیه اش برایش نبود به روستا و گاهی هم به تبریز میرفت.چیزهایی مثل برنج ، چای ، سیگار ، خرما و ...

آن سال چیزهای زیادی از صدف دید. از بیماری کوچکی که فقط خودش خبر داشت و برای درمانش نیاز به اندکی همت بود تا زندگی زناشویی آشفته ای که دچارش شده بود و صدف متلاشی شدنش را برایش پیش بینی کرده بود.صدف تلاش زیادی کرده بود تا برای فرقه ی عرفانی که خودش عضوش بود ، جذبش کند که البته موفق نشده بود. او دنبال چیزی بیشتر از چهارزانو نشستن ، سر تکان دادن و ذکر گفتن و این داستانها بود.دنبال عشق بود.عشقی که حلاج در جواب درویشی گفته بود که امروز بینی و فردا و پس فردا . پس آن روز به دارش بیاویختند ، فردایش بسوختند و پس فردا ، خاکسترش بر باد دادند.

حالا که پیش بینی های صدف به حقیقت پیوسته بود ، پس از چند بار تماس با صدف ، تصمیم گرفته بود که یکی دو روز را نزد صدف بگذراند و اگر واقعا همانطور که صدف گفته بود و حقیقت را در مسیر کشفش افتاده بود ، در پی گامهای صدف ،  گام بردارد ، شاید که به نتیجه رسید...حالا نتیجه چه بود ؟ هیچوقت نتوانسته بود جواب درست و حسابی برایش پیدا کند. یعنی نتوانسته بودشکل  و هدف خاصی را بیان کند. مثلا قرار بود در طی مسیر یا در انتهای آن ( اگر انتهایی داشته باشد ) چه اتفاقی بیفتد ؟ خدا را ببیند؟ با خدا حرف بزند ؟ به هر طرف که نظر میکند فقط خدا ببیند ؟ نمیدانست....

از درب شیشه ای فرودگاه که بیرون آمد ، سوز سرد هوای تبریز حسابی بهش خوش آمد گفت. خودش را در کاپشن خز دار بلندش فرو کرد و به سمت تاکسی های لوکس فرودگاه رفت. چون از  وضعیت  آسفالت جاده خبر داشت ، صلاح میدید که با ماشین خوب حرکت کند و تازه نمیدانست که در این فصل سال آن قسمت از کشور در چه وضعیت آب و هوایی است. فقط کافی بود که برف باریده باشد یا  در حال بارش باشد ، آنوقت واقعا نیاز به ماشین مجهز و راننده ی خوب بود. صدای جوان و خوب کنترل شده ای باعث شد که سرش را برگرداند به سمت صدا ، البته سرش را که نه ، چون میترسید اگر گردنش را از خز کاپشن در بیاورد ، یخ بزند ، بلکه مثل یک لاک پشت غول پیکر با تنه ی کامل به سمت صدا برگشت .

-        تاکسی ؟؟ آقا تاکسی میخواید ؟

-        بله ...ولی.

-        بفرمایید سوار شید...

-        یه لحظه صبر کنید. من داخل شهر نمیرم و ..(باز پرید تو حرفش )

-        پس کجا تشریف میبرید ؟ (از ادب مرد جوان که حالا صورتش را بهتر میدید خوشش آمد )

-        من میرم روستای .... از بخش .... حدودای..

-        اوه ! این موقع شب میخواید برید اونجا ؟ اونورا برف اومده .سوز سردی که تو هوای اینجاست مال برف اونطرفهاست.

-        الان که هنوز شب نشده تازه ساعت هفت عصره.

-        بله ولی تا برسیم اونجا حداقل میشه ساعت ده یازده  شب و ...(ایندفعه او بود که می پرید وسط حرفای راننده ی جوان )

-        چه خبره چهار ساعت ؟ من اون راه رو با ماشین خودم رفتم و حداکثر دو ساعت و خورده ای بیشتر نمیشه.

-        (راننده ی جوان لبخند زد ، میشد از زیر سبیلهای مردونه ی مشکی اش ، ردیف دندونهای سفیدش رو دید ) چه فصلی رفتید؟ هوا چطور بوده اونموقع ؟

باید اعتراف میکرد که اصلا یادش به وضعیت هوا نبود. آن سال او در فصل تابستان رفت و همه جا هوا عالی بود ولی الان با توجه به جاده ی برف گیر و این ساعت شب ....درست میگفت راننده ی جوان. تنها نکته ی ابهام برایش این بود که آیا راننده این حرفا رو برای بازارگرمی و در نتیجه کرایه ی بیشتر میزد یا اصلا کلا خیال نداشت ببرتش اونجا ؟ این شق دوم قضیه کمی تکانش داد ، چون اصلا پیش بینی نکرده بود که بخواهد شب را در تبریز بماند.نه حوصله ی هتل گرفتن داشت ، نه سمت خانه ی فامیلها رفتن را می پسندید.دوستی قدیمی داشت که زمانی ساکن تبریز بود ولی خبرنداده و سر زده رفتن را اصلا صلاح نمیدانست .با اینکه تقریبا مطمئن بود با روی باز پذیرایش خواهند بود ولی دیسیپلینش اجازه نمیداد مزاحم کسی شود.تصمیم گرفت مستقیم برود سر اصل قضیه ، پس چمدانش را دست به دست کرد و رو کرد به راننده :

-        چقدر میگیری منو برسونی اونجا ؟

-        خود روستای .... میخواید برید یا بازم توابعش ؟(این سوال خیالش را راحت کرد که میخواهد ببرتش )

-        یه تپه ای کنار روستا هست ، البته نمیدونم اونجا رفتید یا نه ، تپه ای که بعد از قبرستان قدیمی روستاست و ...(راننده پرید تو حرفاش )

-        نکنه میخواید برید خونه ی سابق اوزون شمخال ؟

-        ( در حالیکه از تسلط راننده به محیط روستا تعجب کرده بود گفت ) آره ! دقیقا میخوام برم اونجا.البته خونه ی یکی از دوستام اونجاست .البته دوستم که نه ! دختر خاله ام ساکن اونجاس.میخوام بهش سر بزنم(جمله ی آخر را برای این گفت که مبادا راننده از محلی ها باشد یا با محلی ها آشنایی داشته باشد و برای صدف در روستا حرف در بیارند که در حالیکه تنها زندگی میکنه یه مرد جوون نیمه شب رفته خونه اش و و و و ...)

راننده در حالیکه درب صندوق عقب را باز میکرد گفت:

-        حالا بیاید بالا ، باهم کنار میاییم !

در حالیکه چمدان را به خودش نزدیک تر میکرد ، گفت :

-        نه ! تو صندوق نمیخوام بذارمش . کار دارم داخلش.

راننده به سمت صندلی جلو حرکت کرد و آزادش گذاشت که هر جای ماشین که خواست بنشیند. با اینکه از عقب نشستن موقع آژانس گرفتن و نشان دادن ژست (( بله ! این آقا رانندگی مرا میکند ! من آژانس گرفته ام )) نفرت داشت ولی چون میخواست وسایل داخل چمدان را قبل از رسیدن به منزل صدف مرتب کند ، مجبور شد عقب بنشیند.تاکسی که از محیط فرودگاه بیرون زد تازه یادش اومد که شرط سیگار کشیدن در طول مسیر را فراموش کرده بود با راننده بگذارد.کمی خودش رو جابجا کرد :

-        ببخشید ! من میتونم سیگار بکشم !

-        راحت باشید لطفا.

-        ممنون.

-        منم میتونم پخش ماشین رو روشن کنم ؟ یه آهنگی چیزی گوش بدیم ؟

-        حتما .راحت باشید.

-        مرسی.

هوا دیگه تاریک کامل شده بود و جز نورهای جلو داشبورد ماشین و پخش ماشین ، نور دیگه ای تو ماشین رو روشن نمیکرد . نور زرد فندکش و سرخی سیگارش ، مهمانان تازه واردی بودند که به نورهای فضا اضافه شدن. پخش ماشین از نصفه ی یه آهنگ شروع به نالیدن کرد:

یه آدم ، چقدر طاقت غصه داره

چه جوری ،میشه خنده رو لبام پا بذاره ، دوباره

به جایی رسیدم که با هیچکی حرفی ندارم

نباشی ، من هیچ حسی به روز برفی ندارم

نمیخوام ، بباره....

شبا بیدار و روزا ، خیره به عکست

این شده کارم ، دیگه طاقت ندارم

دلم میخواد یه جایی ، اونور دنیا

خودم رو جا بذارم....

آهنگ دو صدایی بود که مرتضی پاشایی با این دلقک سینما ، محمد رضا گلزار پر کرده بودن و با اینکه از گلزار بدش میومد ولی خداییش خوب از آب در اومده بود....

ماشین دل سیاه جاده رو میشکافت و جلو میرفت...سرمای بیرون از داخل هم حس میشد. از اون هواها بود که میتونستی حس کنی از شدت سرما حتی ذرات هوا هم یخ زدن سرجاشون.....

ادامه دارد....

 

پی نوشت : بهترین حس تو دنیا اینه که مدت چند ماه ننویسی و بعد بیای ببینی هنوز هستن آدمهایی که هر روز به وبلاگت سر زدن تا بتونن اگر احیانا چیزی نوشتی ، بخونن..بنظرم این حس بهترین حس دنیاست.ممنون از همتون....

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 2 آذر 1394 ساعت 15:17 | نویسنده: مهران 1 نظر