X
تبلیغات
رایتل

من بعد از تو ....

همش کشک بود ...شایدم ، پشم !! (بخش آخر)

بهترین روش رو برای حرف کشیدن از صدف همون روش محبت و اظهار علاقه دید ! گفت :

-        اگر می پرسم هدفی دارم حتما عزیزم!

-        چه هدفی؟

-        خودت میدونی که خیلی نگرانت میشم (اینو راست میگفت و بارها تو تماسهای تلفنی یا چت کردنهاشون از سر دلسوزی و محبت دوستانه به صدف گفته بود که دربها رو شبها قفل کنه و حتما به فکر تهیه یه سلاح سرد و یا اسپری فلفل و یا ... باشه که بتونه از خودش محافظت کنه ) و بارها هم از اینکه اینجا تنها گذرون میکنی نگران شدم !

-        میدونم ! و ممنونم ازت که به فکرمی !( شروع داستان داشت خوب پیش میرفت )

-        خب ! منی که اینقدر نگرانت هستم الان از اینکه میشنونم داری درد میکشی برای هر چله ات خیلی ناراحت میشم !

-        برای هر چله نیست ! یعنی مربوط به کارهای چله نیست ! یه جور علامت گذاریه !

-        علامت گذاری ؟ (داشت گیج میشد ، ناگهان چیزی به ذهنش رسید : ) علامت گذاری روی بدن با چه حروفی؟ داغ گذاری بدون بی حسی یا با بی حسی ؟(این آخری رو داشت یه دستی میزد و مطمئن بود که جواب منفی شایدم مسخره بگیره )

صدف سرشو بالا آورد ، خسته نگاهش کرد ، از نگاهش خستگی ، تنهایی ، درد و یه جور هراس که مو به تن آدم سیخ میشد رو میتونستی حس کنی. مردد بود که به این پسر که تا این حد به موضوع نزدیک شده بود بگه یا نه ؟

پسر تلاش کرد مهربان ترین و خیرخواهانه ترین لبخندش رو تحویل صدف بده شاید به تردیدش خاتمه بده ! صدف این لبخند رو دید و دلش ضعف رفت ! چرا ؟ چون مدتها بود پسر خوش تیپ و خواستنی ندیده بود ؟ چون الان کم کم داشت دوره ی غلیان احساسات جن***سیش شروع میشد ؟ چون میتونست بهش اعتماد کنه و از دردهایی که کشیده بود برای حرف بزنه !

صدف آرام آرام دکمه های سه تایی بالای پیراهن اش رو باز کرد ، با یک حرکت پیراهن اش رو بیرون آورد و اکنون تن سفید مثل برفش ،با عضلات محکم ، جوان و دست نخورده اش جلوی پسر خودنمایی میکرد. پسر علیرغم میلش نتوانست از نگاه کردن به سینه های خوش فرم صدف فرار کنه ! نگاهی که از چشمای تیز بین صدف دور نماند ، صدف به آرامی چرخید و کمرش رو به طرف پسر گرفت !

از دیدن هفت جای داغ یک اندازه روی کمر صدف ، بین دو استخوان پروانه ای (دقیقا جایی که حجامت انجام میگیره ) پسر نزدیک بود قالب تهی کنه ! زبانش بند اومده بود! دلش میخواست دستش به اساتید عوضی صدف میرسید و حسابش تک تک اشون رو میرسید ! کجای دین همچین دستور احمقانه ای داده شده ؟در حالیکه از شدت خشم چونه و صورتش می لرزید صورتش رو نزدیک به یکی از داغها کرد تا نوشته ی روش رو بخونه ، اسم گروهی بود که صدف قبلا نام برده بود ، پس اینطوری یاران وفادار جمع میکردند؟ احمقهای نامرد ! از شدت خشم و باقیمانده ی کمی گیجی دیشب ، سکندری خورد و صورتش و لبهاش به یکی از داغها اصابت کرد ، با اینکه خیلی سریع خودشو جمع و جور کرد و عذر خواهی کرد ، ولی دیگر دیر شده بود ، صدف با نگاهی اغواگر به سمتش برگشت و آرام به سمتش خزید ، پسر دستهایش را به نشانه ی عدم آمادگی و نوعی دفاع بالا برد ولی صدف تقریبا به محاذات صورتش رسیده بود و دستهایش برعکس سینه های صدف رو لمس کرد(امری که باعث شد ، سریع دستهاش رو پایین ببره ) صدف صورتش رو کمی کج کرد و لبهایش را به لبهای پسر نزدیک کرد ، بوسه ای کوتاه آغاز گر ماجرا بود اما پسر برای این اینجا نیامده بود ! پس خودش رو عقب کشید، در مقابل اصرار صدف ، مقاومت کرد ، صدف دلخور شد ، برایش مهم نبود که صدف دلخور شده باشد ، بنظرش میبایست صدف بسیار کنترل بیشتری روی نفس و میل جنس**ی اش داشته باشد و این نداشتن کنترل رو نوعی ضعف میدونست.وقتی صدف آروم شد ، همین موضوع رو  پرسید ، صدف در حالیکه سیگاری را آرام آرام مزه مزه میکرد گفت :

-        یادته چه تمرینایی توی مکتب....میدن برای کنترل بر خویشتن ؟

-        آره !

-        گفته بودن چند روزه به این خویشتن داری میرسید؟

-        چهل روز مداوم !

-        (صدف خنده ای تمسخر آمیز و تلخ کرد ) من سه ساله دارم این تمرینات رو انجام میدم ولی با اجازه ت باید بگم : همش کشک بود ، شایدم پشم !

-        دارم به این نتیجه میرسم همه چیز درون خود آدمه !

-        درسته !

-        آدم باید از خودش شروع کنه !

-        دقیقا ! تو اشتباهی که من کردم رو نکن و از خودت و درون خودت شروع کن ! همه چیز تویی ! همه چیز درون توست ! فقط کافیه بخوای ! اینا هیچی نیست ! وقت خودت رو بیخود پای این مکتب و اون مکتب هدر نده. مطالعه اشون کن و چیزهایی که مستقیما به ذات خودت میپردازه رو انتخاب کن و ازشون نهایت استفاده رو ببر...مطمئنم موفق میشی...مطمئنم....

***

تو راه برگشت به فرودگاه ، خیلی خوشحال بود ، جوابهاش رو گرفته بود ...جوابهای مهمی رو گرفته بود...حالا وقت عمل بود......

تاریخ ارسال: چهارشنبه 7 بهمن 1394 ساعت 22:23 | نویسنده: مهران
نظرات (5)
چهارشنبه 21 بهمن 1394 14:21
Seta
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
خوب تموم شد. بیشتر شبیه واقعیت بود تا داستان. به اندازه کافی تلخ و نه خیلی زیاد هیجان انگیز.
پاسخ:
مرسی...بله درست گفتین ..حقیقت بود..و زندگی ما آدمها بعضی وقتا با داستانا تفاوت داره...مرسی از حضورتون
سه‌شنبه 20 بهمن 1394 19:58
تبسم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
من زیاد به بحث متا فیزیک, ذن یا هر چیزی که اسمش هست وارد نیستم.
اما در کل وقتی پا در مسیری می ذاری که باید از لحاظ ذهنی خیلی روی خودت کار کنی یکم سخته
:)) موفق باشین
نوشته هاتون جالبه
پاسخ:
یکم نه! خیلی سخته ! مواجهه با خودت و صفات بدی که داری
دوشنبه 19 بهمن 1394 10:50
عقاید مجستیک آقای دکتر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جسارت نباشه به نظرم پایانش یکم بد تموم شده بود , بعد از جمله ی چهل روزمداوم ! باید قوی تر بشه . هرچند شما استاد هستی
سی سالگی خیلی اسم زیبایی و منو جذب کرد شاید وقتی چهل سالم شد , اسم وب رو تغییر بدم به چهل سالگی .
پاسخ:
از نظر من همیشه حق با خواننده است !

پس حتما شما درست میفرمایید....
شنبه 10 بهمن 1394 12:20
دندون
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آدم باید از خودش شروع کنه !
کاملا درسته اما خیلی سخته خیلی... وقتی داری یه نهالو میکاری اگه کج ریشه شو بکاری کج میره بالا و برای اینکه صاف بشه و بلند باید به همون مدت زمان بهش زمان بدی براش پایه بزاری با طناب ببندیش و صبور باشی... تغییر درونی سخته....
پاسخ:
دقیقا ... و چون سخته خیلی ها وسطاش جا میزنن....
چهارشنبه 7 بهمن 1394 23:05
سحر خانم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی ممنون از وب سایت خوبتون وبتون خیلی عالیه موضوعاتشو متنوع ترکنین بهتره
86518
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.