X
تبلیغات
رایتل

من بعد از تو ....

هانی همون HNY خودمونه دیگه ؟(1)

تمام حواسم رو صرف طراحی نقشه ی یکی از مشتریان سخت گیر اما خوش حسابم کرده بودم . حتی سخنرانی و موزیک هم تعطیل شده بود تا بتونم بیشترین تمرکز و در نتیجه بهترین نتیجه رو بدست بیارم. موبایلم رو هم سایلنت کرده بودم و تلاش میکردم تصور کنم پدیده هایی بنام تلگرام و اینستاگرام هنوز اختراع یا تولید نشدن. تقریبا اسکلت اصلی کار دستم اومده بود که نور حاصل از زنگ خوردن گوشیم توجهم رو جلب کرد . چون گوشی از میز کارم فاصله داشت ، نتونستم تشخیص بدم که کی داره زنگ میزنه ، سرک کشیدنم هم بی فایده بود.نیم ساعتی گذشت .دوباره نور صفحه ی گوشی خبر از تماسی عصرانه میداد .بازهم بی توجهی .بعد از حدود ربع ساعت بازهم نور صفحه ی گوشی و اینبار تا اومدم خودم رو از پشت میز بلند کنم و از لابلای کاغذها و ماگ نسکافه و چیزکیک نیم خورده ام ، این هیکل نحیف رو رد کنم و به گوشی که کنار سه راهی برق پایین کتابخانه جا خوش کرده بود برسانم بازهم تماس قطع شد یا به اصطلاح با کلاسها "میس " شد .متوجه شدم که داستان از همون سه تا میس کال فراتره و به شش عدد میس کال و یه اس ام اس از طرف سارینا میرسه. اس ام اس رو باز کردم :

سلام هانی !(البته کلمه ی زیبای هانی رو با اسم من اشتباه نگیرید ، من اسمم مهرانه ، نه هانی ! همون اسم پسرونه ی قدیمی قشنگ ، منظور ایشون از هانی همون Honey بلاد غرب است که معادلش در فارسی کلمه ی لوس و بیمزه ی عسلم میشه در کنار تمام اینها ، سارینا جون تمام کلمه ی هانی رو هم مرقوم نفرموده بودن و در راستای سیاستهای اقتصاد مقاومتی ، در نوشتن پیام صرفه جویی کرده بودن و بجای کل کلمه ، فقط نوشته بودن : Hny. چون ایشون گوشیشون آیفونه و فارسی ظاهرا ندارن. حالا اینکه آیا کل کلمه رو بلده اصلا بنویسه یا نه ؟ یا اینکه در همون راستای سیاستهاییه که عرض کردم ، والله اعلم . ادامه ی اس ام اس : ) من تازه از یونی رسیدم خونه و پسرخاله ام یه خرید داره ، اومده دنبالم که باهم بریم خرید.برگشتم خونه خبر میدم !!!

خب ! نکته ی اول اینکه یونی همان داستان هانی رو داره و منظورش دانشگاه بود. یعنی جایی که اصلا من با سارینا اونجا آشنا شدم. الحق و الانصاف که اونروز برام خیلی مرام گذاشت. چون من دقیقا مثل خری که به نعل بندش نگاه میکنه داشتم به برگه ی انتخاب واحدم نگاه میکردم و فقط بلد بودم ، پول شهریه رو بدم و نهایت چیزی که به ذهنم رسید ، این بود که برم پیش مدیرگروه و ازش کمک بخوام در امر خطیر انتخاب واحد .اما مدیر گروه تشریف نداشتن . در نتیجه من موندم پشت در. قضیه وقتی پیچیده تر شد که دوستانم در بخش مالی دانشگاه بهم گفتن تا ظهر امروز بیشتر وقت نداری برای انتخاب واحد ها !!!! درست در همین هنگام یکی از دوستام بهم تلفن کرد و من که از شدت اینهمه استرس (بخاطر انجام دادن کارهایی که بلدشون نبودم ، زمان ما اینطوری نبود انتخاب واحد  که !!) روی یه صندلی توی راهروی دانشگاه ولو شده بودم ، با لحنی مضطرب برای دوستم داشتم تعریف میکردم که احتمالا این ترم هم بخاطر مشغله کاری فقط پول بی زبون رو میریزم تو حلق دانشگاه و با این ثبت نام کردنم دارم حسابی گند میزنم. غافل از اینکه یه دختر کشیده ی مو خرمایی ، با ابروهایی پرپشت ، پوستی سفید ، لاغر و چشمانی که بیشتر منو یاد شرق نشینان کشور مینداخت ، داره به حرفام و نگرانی هام گوش میده. وقتی تلفنم تمام شد ، این دختر خانم ، که صندلی کناری من نشسته بود ، برگشت طرف من و پرسید :

-        شما هم رشته اتون معماریه ؟

شماها که میدونید ، من حداقل به شماها همیشه راستش رو میگم ، اولش اصلا از لهجه ی غلیظ اصفهانیش خوشم نیومد. در کل گویشهای اصفهانی فقط و فقط یک مدل و تیپ خاص لهجه هست که نه تنها تو ذوق نمیزنه بلکه بسیار هم شیرین و دلنشینه ، بخصوص وقتی از دهان یه دختر خوش پوش بیرون بیاد. ولی لهجه ی این دختر خانم که بعدا فهمیدم اسمش ساریناس ، از اون مدل نبود.بهرحال وقتی با جواب مثبت من روبرو شد با ادب هرچه تمامتر گفت که حرفام رو ناخواسته شنیده و مسائلی که من گفتم اصلا به دست مدیر گروه حل نمیشه و اصلا اینا مسئله ای نیستن که من خودمو دارم بخاطرش تیکه پاره میکنم. سارینا با لطف هرچه تمامتر باهام اومد سایت کامپیوتر دانشگاه و با مهارت هرچه تمامتر برام انتخاب واحد کرد . حتی وقتی کارمون تمام شد ، من بدون اینکه هزینه ی سایت رو بپردازم اومدم بیرون و اون بنده ی خدا هزینه رو پرداخت کرده بود .البته من طبق معمول موبایلم زنگ خورد و مشغول مکالمه شدم و حتی دیدم که کاپشنم رو که جا گذاشته بودم برام آورده و من در حالیکه داشتم با موبایل حرف میزدم متوجه شدم که این بنده ی خدا هم سایت رو حساب کرد و هم کاپشن من روی دستشه. بهرحال روز ثبت نام سارینا خیلی سنگ تمام گذاشت.

همونطور که تمام خانمها به حسی مسلح هستند که خیلی سریع متوجه نیت و قصد پنهان پشت کردار مرد روبرویشان میشوند ، عده ای از جماعت مرد هم (که من از عضو این جماعت هستم ) تقریبا از این حس بهره مند هستیم.نوع کمکهایی که سارینا کرد و حرکات و نگاه ها و رفتار و .... نشاندهنده ی چیزی فراتر از کمک کردن ساده به یه همکلاسی بود. بخصوص که متوجه شدم اون چند ترم هم از من جلوتره. در پایان کار (کار اداری منظورمه !) به درخواست من شماره ها رد و بدل شد و با اینکه مسیرمون یکی نبود بهش پیشنهاد دادم که برسونمش ، که تشکر کرد و گفت ماشین هست. ادب حکم میکرد ، عقب تر از اون راه برم ، پس اون اول بطرف ماشینش رفت. یه پرشیای مشکی ، که شیشه هاش بشدت دودی بود. برای شهری مثل اصفهان و با وجود سختگیریهایی که پلیس راهور اصفهان میکنه ، پرشیایی که شیشه هاش اینقدر دودی باشه ، واقعا نوبره ! چون پلیس بسرعت ماشینت رو میخوابونه پارکینگ تا شیشه هاش رو درست کنی. بهرحال سارینا راه افتاد و وقتی از جلوی من که تازه نشسته بودم پشت فرمون و داشتم کمربندم رو میبستم رد شد ، بوق زد و دست تکون داد .

از فردای اون روز تلگرام بازی و مسیج بازی شروع شد. تصمیم گرفتم بخاطر حمایت و کمکهایی که بهم کرده و بیشتر با هدف اینکه بیشتر باهاش آشنا بشم ، به یه گپ - قهوه ( این واژه اختراع خودمه ، یعنی انجام دادن عمل گپ زدن بهمراه صرف قهوه . اینکار بیشتر در مکانی بنام کافی شاپ انجام میگیرد.شاید بتوان از این به بعد شاهد افتتاح مکانهایی بنام گپ -  قهوه خانه نیز باشیم) دعوتش کردم. تصمیم گرفتم یه کافی شاپ که دور از مرکز شهر باشه رو انتخاب کنم و برای اینکه یه وقت آدرس رو گم نکنه و بیشتر به منظور اینکه خونه اشون رو یاد بگیرم (یا حداقل حدودش رو بدونم ) گفتم خودم میام دنبالت. تو یه محله ی قدیمی ولی خوب اصفهان ساکن بودن و بدون هیچ استرسی تقریبا نزدیک خونه اشون باهام قرار گذاشت . سوارش کردم و تعارفات معمول و اولیه رد و بدل شد.

اونروز حدود سه ساعت به گپ قهوه گذشت . تقریبا میتونم بگم خوش گذشت. این ملاقاتها تکرار شد و تکرار شد اما کم کم عیب بزرگی خودشو مثل یه غول وسط این رابطه ی دوستانه انداخت. علاقه ی یکطرفه !....برای من سارینا یه دوست ساده بود. اما برای اون من در ابتدا یه دوست پسر بودم و بعدا کم کم علاقمند شد.

هیچوقت روزی که توی ماشین دستم رو گرفت ، فراموش نمیکنم : هیییییچ احساسی نداشتم ! مثل این بود که داشتم با مدیر مثلا بلاگفا دست میدادم . اما احساس اون رو حس میکردم و این عذابم میداد. حتی وقتی گونه ام رو بوسید ، بازهم هییییچ حسی بهش نداشتم و هییییچ حسی هم بهش پیدا نکردم.

تلاش کردم دوستش داشته باشم. خوبیهاش رو هر روز برای خودم میشمردم.از قیافه و اندام و تیپش برای خودم تعریف میکردم. از اخلاقش و اینکه با شرایط کاری و اخلاقی من اینقدر خودشو سازگار کرده و هزارتا کلک دیگه ولی اونموقع بود که به یه مطلب خیلی مهم پی بردم .مطلبی که ایکاش سالها قبل (خیلی قبل !!) بهش رسیده بودم.اون مطلب این بود که : نمیتونی قلبت رو وادار به دوست داشتن کنی ! این قلبته که تصمیم میگیره که کی رو دوست داشته باشه و کی رو نه !

ادامه دارد ....

پی نوشت : زمان وقوع این حوادث این یادداشت ، را هر زمانی که دوست داشتید تصور کنید ، مثلا امسال ، سال قبل ،دوسال قبل ، صد سال قبل .....

تاریخ ارسال: دوشنبه 26 بهمن 1394 ساعت 19:30 | نویسنده: مهران
نظرات (5)
دوشنبه 3 اسفند 1394 14:59
نسترن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مگه آخرش چی میشه؟
پاسخ:
آخر چی ، چی میشه ؟
جمعه 30 بهمن 1394 16:49
نسترن
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگرَم دردی داشته باشن
مثل باقی دردا نیست

+دلم واسه سارینا سوخت
پاسخ:
خب بقیه اشم بشنو بعد.....
پنج‌شنبه 29 بهمن 1394 09:09
تلاله
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام و درود .
آره واقعا نمیشه دل رو وادار کرد که دوست داشته باشه
که عاشق بشه
دقیقا عین الان من که توی تعارف محبت یکی مونده

منم دوبار خواستگاری کردم و هیچ وقت هم از انجامش پشیمون نشدم .
هر دو هم جواب رد دادن
پاسخ:
خواستگاری دخترا از پسرا داره مد میشه طبق اخباری که میشنوم از اطراف و بنظرم کار درستیه...
چهارشنبه 28 بهمن 1394 14:56
قاموس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تنهایی پر هیاهوی
پاسخ:
دوشنبه 26 بهمن 1394 23:51
تبسم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دقیقا با اون قسمتی که گفتی قلب ادم باید انتخاب کنه موافقم.
دوست داشتن و عاشق شدن با برنامه ریزی قبلی و منطق سر و کار نداره.
وقتی بین 20 تا 30 داشتم فکر می کردم ازدواج یه فرایند کاملا منطقی هست.
منطق و عقل درسته جایگاه ویژه ای باید در انتخابمون داشته باشه.
اما نیاز به دوست داشتن همسر و شریک زندگیت رو نمی تونی در نظر نگیری.
ازدواج یعنی داشتن یه حس دو طرفه بین خودت و همسرت نه منطق خالی

خنده داره کاش زن ها هم حق اینو داشتن که در انتخاب مرد دلخواهشون سهمی داشته باشن.
اما متاسفانه زنا حداقل با تجربه شخصی من باید منتظر شن تا انتخاب شن تا انتخاب کنند.
پاسخ:
فرمایش شما درسته ولی دیگه تو این دوران کم کم شاهد خواستگاری دختران از پسران میشیم..و جالبه بگم که خیلیشون از آدمهای اصل و نسب دار و ریشه دار اجتماع هستن و این موضوع خیلی مورد توجهم قرار گرفته
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.