بدان که ایستاده ام اکنون
با زخمی عمیق بر گونه ام
و ردی از خون در مشت بسته ام
ارمغان غباری آلوده به عشق
به هوی
هوس
عطش
بدان که ایستاده ام هنوز
رب النوع زخم و جرح ام
که هر بوسه ی هوسناک ات
بر جای جای جسم خسته ام
داغی درفش وار را
به مهمانی شیارها دعوت نشسته است
درس آموخته ام اکنون
که محرم نیستم
در دیدن تصویری عریان گونه از او
اویی که دیر آمد اما
شیرین و
نفس گیر
درس آموخته ام اکنون
که سزاوار نیستم
در شنیدن رویای شبانگاه عطش وارش
رویای او
اویی که دیر آمد اما
شیرین و
نفس گیر
درس آموخته ام اکنون
که لایق نیستم
در داشتن ترکیبی دهگانه
برای وقت دلتنگی
وقت بیخبری از او
اویی که دیر آمد
اما شیرین
و نفس گیر
چرا که او همچون آفتاب
تا ابد
حکم است
پاک بماند
و
بکر
گاهی از تنهایی نیز بلایی عظیم تر هست
دیر آمدن
دیر آمدن
دیــــــــــر
آمدن
.
.
.
وقتی عزیزی نیست تا باشد خریدارت
فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست...
همین :|
راستی شما قرار بود یه لینک از آهنگ پالت بذاری.ممنون میشم
بازم غیب شدی؟
چرا بقیه داستانو نمی نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گاهی نمیخواهیم
چون برای داشتن آنچه بدست اورده ایم
سخت در تلاشیم
نویسا باشید. لذت بردم از شعر!