بسان جنگجویی زخم برداشته
تکیه زده بر قبضه ی شمشیرم
ایستاده ام
فوج سواران چشم سرخ
سوار بر اسبان آتشین دم
سور مرگ مرا در آهنین قلبهاشان
به بزم نشسته اند
پیچک سرخ درد
در غبار خاک آلوده ی تنم
بالا میرود
تنها
چشمان خسته ام
تو را میجوید که شاید
مرهمی باشی
در این بزم خونین نوادگان شیطان
اما
.....
زیبا بود..
ممنون..
ممنون از نسخت
منم تا هر وقت بتونم سوال میپرسم
پس تا ۲۱ روز دیگه
راستی این بقیه داستانم بنویسی بد نیستا
خب خیلی خوب توضیح دادی که...
بلد شدم کاری نداره که باید همه راه های ورودی رو ببندیم دیگه
ولی فکر کنم باید یه جای ساکت باشم چون این شکلی بازم صداهای دور و برمو میشنوم
باشه تمرین میکنم هروقت صدا رو شنیدم بهت میگم بقیه رو بگی
مرسی ی ی ی ی ی ی
بعدش یه چیزی فقط این شکلی راه فکرم که بسته نمیشه
از کجا بفهمم چیزی که حس میکنم همون زمزمه هست یا صدای فکرم؟
بعدش هروقت بخوام میتونم از این روش استفاده کنم یا هروقت حس کردم یه چی داره بهم الهام میشه؟
راستی اگه حوصله جواب دادن به سوالامو نداری بی تعارف بگو من اهل تعارفو این حرفا نیستم برا من جذابه چون دارم یاد میگیرم ولی خوب شاید تو دوس نداشته باشی
به هر حال دوس ندارم وقتتو بگیرم
نه فارسی نه به زبونای دیگه
میشه لطفا بهم بگی باید چیکار کنم؟ لطفا الان بهش خیلی نیاز دارم
سلام
واقعا ممنون
باشه حتما سرچ میکنم بهت خبر میدم
راستی خیلی عال بود هم عکس هم شعر