خانه عناوین مطالب تماس با من

من بعد از تو ....

من بعد از تو ....

درباره من

نوشتن تنها مخدر ی که نشئه ام میکند ..... اینستاگرام من : Mehdi_arcibo ادامه...

پیوندها

  • کافه اسب آبی(عالیجناب)
  • خاتون (یه دختر مستقل و دوست داشتنی)
  • زندگی دینا (یه خانوم خوب با احساسات ناب )

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • آدرس ایسنتاگرام
  • نشانه های ممنوعه (بخش چهارم)
  • اینستاگرام من....
  • نشانه های ممنوعه(بخش سوم)
  • نشانه های ممنوعه (بخش دوم )
  • باید دل سپرد...
  • نشانه های ممنوعه(بخش اول)
  • پیش نیاز...
  • فاتحه مع الصوات....
  • تبریک سال 1395

بایگانی

  • مرداد 1396 1
  • اردیبهشت 1396 1
  • فروردین 1396 1
  • دی 1395 2
  • شهریور 1395 1
  • خرداد 1395 3
  • فروردین 1395 1
  • اسفند 1394 7
  • بهمن 1394 3
  • دی 1394 4
  • آذر 1394 2
  • آبان 1394 2
  • فروردین 1394 1
  • بهمن 1393 1
  • دی 1393 1
  • آذر 1393 2
  • آبان 1393 10
  • مهر 1393 2
  • شهریور 1393 1
  • مرداد 1393 8
  • تیر 1393 10
  • خرداد 1393 4
  • اردیبهشت 1393 1
  • فروردین 1393 6
  • اسفند 1392 9
  • بهمن 1392 6
  • آبان 1392 2
  • شهریور 1392 1
  • مرداد 1392 14
  • تیر 1392 12

جستجو


آمار : 92026 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • قلبم تو دهانم است... شنبه 21 تیر 1393 09:54
    قلبم توی دهانم است.... امید سرتاپایم را فرا گرفته است... از شدت هیجان دهانم تلخ شده است... باورتون میشه؟ امروز صبح به محض اینکه رسیدم دفتر ، وارد وبلاگم شدم ، ساغر پیغام گذاشته بود که شماره ات رو یادم نیست، برام بفرستش... نمیدونم الان دارم چطوری اینا رو تایپ میکنم ، فقط میدونم روی ابرهام... یعنی نتیجه ی اون دلشکستگی...
  • یه حرفهایی هست... پنج‌شنبه 19 تیر 1393 11:57
    یه وقتهایی یه چیزایی پیش میاد که احساس میکنی داری خفه میشی یه بحث هایی پیش میاد یکی یه حرفی بهت میزنه که میدونی قدرت داره زندگیتو دگرگون کنه یکی یه دفعه یه سیل موج منفی رو پرت میکنه تو صورتت رو هیکلت احساس میکنی ، تمام ایده هات ، نقشه هات و آینده ای رو که نشستی با دقت ترسیم کردی خیلی راحت داره لگد کوب میکنه خیلی وقتها...
  • چیزی کم است... چهارشنبه 18 تیر 1393 17:10
    تازگیها احساس میکنم مدام چیزی کم است نمیدانم این چیزی ، حضور کهنه و خاک گرفته ی توست همه چیز خوب است کارم را دوست دارم محیط کارم را دوست دارم حتی ارباب رجوع هایم را هم دوست دارم ولی چیزی کم است... شاید یک وجود کم باشد وجودی که گهگاه با اس ام اس اش از جا بلند شوم موبایلم را چک کنم و تند تند جوابی را تایپ کنم البته...
  • هوی عمو !... شنبه 7 تیر 1393 17:50
    دیدی بعضی وقتها دلت میخواد برای یکی یکمی کلاس بذاری ، واسه من امروز پیش اومد که دلم خواست برای مشتری ای که بنظرم میرسید آدم جالبی باشه یکم کلاس بذارم و بقول معروف دیسیپلین بازی دربیارم پس همینطور که نشسته بودیم ، صحبت کارهای مهندسی رو پیش کشیدم و شروع کردیم صحبت در مورد کارهایی که قبلا انجام داده ام و شرکتی که یه...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 5 خرداد 1393 17:38
    حدیث دردکشان (3) وقتی سوار ماشین شد ، بوی عطرش ماشین رو گرفت.عطر سردی بود(اگر حافظه ام درست یاری کنه)...راحت نشست روی صندلی جلو..براش توضیح دادم که ماشین مربوط به کارهای کارگاه بوده و اینقدر خاک توش طبیعیه..تقریبا اعتنایی به خاکهای داخل ماشین نکرد. با شیطنت گفت : - سیگارت کو پس؟ دو تا سیگار روشن کردیم و نشستیم به دود...
  • یه کامنت برای ساغر گذاشتم... شنبه 3 خرداد 1393 11:39
    سلام خنده ام میگیره وقتی بجای تو اونهمه کامنت خودم رو میخونم..چطور یه نفر میتونه یه چینی قشنگ رو بزنه بشکنه و بعدش بده بندش بزنه و هی بگیرتش بالا و به همه نشون بده و بگه : ببین گلم ! این همون قبلیه..حالا یکی یه گوهی خورده انداختتش و شکستتش ولی بعدش که بندش زدیم بعدش خب !...حالا تو هم این بندها رو نگاه نکن ، فرض کن...
  • برون ریزی مهرنوش جان... شنبه 3 خرداد 1393 11:33
    ایمان من در هندسه ی اندام توست....... ببار ای ابر می اندود من مستانه ام کن بسوز اندیشه را از بیخ و بن دیوانه ام کن بکن تن را ز من ، من را زتن جانانه ام کن...
  • یادته....؟ شنبه 3 خرداد 1393 10:32
    یادته اون روزی رو که قرار شد اون کار بزرگ رو انجام بدم؟؟ کمکم کردی؟ شوکولات نوتلا و اون ... ها رو برام خریدی؟ یادته بعدش باهم رفتیم کوه صفه ؟ یادته یه پست گذاشتی تو وبلاگ مشترکمون و ذوق کردی بودی که من صحیح و سالم باهات اومدم بالا بالا؟ یادته اون آقا پیرها که رفتیم پیششون و داشتن آتیش روشن میکردن؟ یادته تو کوله ات همه...
  • هم تو راحت میشی ، هم من.... چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 10:08
    آخرش این کمر درد لعنتی ، جون منو میگیره... اونوقت هم تو راحت میشی ساغر جان ، هم من....
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 24 فروردین 1393 11:28
    تا حالا شده ، بمدت پنج ساعت هر پنج دقیقه یکبار موبایل ات رو نگاه کنی؟ تا حالا شده از شدت خستگی و خواب الوذگی سرت بخوره رو کتاب ولی بازم تا ساعت 3 صبح منتظر یه اس ام اس بشینی؟ تا حالا شده امیدت ، نا امید بشه و تو دل سیاه شب فقط چند تا ستاره رو واسه درد و دل داشته باشی؟ تا حالا شده یه پاکت سیگار رو تو چهار ساعت تموم کنی...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 18 فروردین 1393 13:45
    کمی آهسته تر زیبا کمی آهسته تر رد شو کمی آهسته تر خسته کمی آهسته تر بد شو ... ..... نمیدونم چرا لحظات خوب خیلی زود تمام میشن ولی .... .... ...... مرا جای خودم بگذار خودت را جای گهواره و آغوشی تسلی بخش کنارم باش ، همواره....... ... ..... تمام این ها شاید برای وقتی باشه که ازت خسته نشده باشن ، ولی امان از وقتی که...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 17 فروردین 1393 15:36
    هوا آن سوی ِ چشمانم بارانیست سکوتم تحفه ی ِ رنجی پنهانی ست هوا را پنجه میسایم میبینی نفس اطراف ِ.دستانم پیدا نیست صدایی از درون با من می گوید شروع ِ فصل ِ بیرحم ِ تنهایی ست پر میزند بر بامم سیاه ِ کلاغ و شب به ویرانه ها میماند خانه بی چراغ و تب میسوزدم میکوبد به در دست ِ سرد ِ باد جز رفتنت تصویری نمی آورم بیاد ... **...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 16 فروردین 1393 10:55
    انتظار انتظار بعضی وقتها شیرینه به زندگی ات معنی میده بهت توان ادامه دادن میده یه جایی میرسی که صبح ، وقتی از خواب بلند میشی به خودت میگی برای چی امروز صورتم رو اصلاح کنم مگه قراره کی رو ببینم که تو انتخاب رنگ پیراهنم دقت کنم وسط روز ، وقتی گوشی ات رو جایی ، جا میذاری ، دلیلی برای دور زدن و برداشتن گوشی ات نداری وقتی...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 11 فروردین 1393 12:29
    حدیث دردکشان(2) بالاخره گوشیم رو وسط راه دوباره چک کردم ، یه اس ام اس داده بود که: - رسیدی بالاخره؟ جواب دادم و این اس ام اس بازی همینطور ادامه داشت.البته بماند که در نهایت صدای بابا دراومد که : - بابا جان ! حواست به جلو باشه... همین ! اوج اعتراض بابا به من در همین حده ! دلش نمیاد که بیشتر از این دل پسرش رو بشکنه....
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 10 فروردین 1393 13:04
    حدیث دردکشان میشینم پشت فرمون ، کمربندم رو میبندم.به بابام نگاه میکنم و مطمئن میشم که کمربندش رو بسته...از توی آینه نگاهی به خواهرام میکنم که روی صندلی عقب نشستن . باید خودم رو آماده کنم برای یه رانندگی طولانی بدون امکان سیگار کشیدن جلوی بابا. داریم میریم دیدن عمه ام ، کرج. من ، بابا ، خواهر ها.....پیش از خروج از شهر...
  • .... چهارشنبه 28 اسفند 1392 15:30
    عید آمد و روزها نکو خواهد کرد ساقی می لعل در سبو خواهد کرد **** سال جدید رو به همه ی شما دوستای خوبم و خواهر کوچولوی نازنازی که تازگیها به جمع خوانندگان این وبلاگ پیوسته ، تبریک میگم. برای همتون آرزوی بهترینها رو در سال 1393 دارم. امیدوارم به هر آرزویی که دارید و به صلاحتونه که در سال 1393 محقق بشه ، برسید. و ... ساغر...
  • تغییر(قسمت دوم) دوشنبه 26 اسفند 1392 12:43
    آهسته ، آهسته به سمت کافه سیمون میرفتم ، ستونهای کنسول قدیمی رو نگاه میکردم از هرکدوم یه خاطره دارم ، روزی که اون بچه گربه رو آوردم برای ساغر و رفتیم براش شیر خریدیم چقدر اون روز ماه شده بودی ، روزی که بارون میومد و دو تایی بهم تکیه داده بودیم و بیخیال از اینهمه چشم که داشتن ما رو دید میزدن ، داشتیم کیف بارون رو...
  • مرغ همسایه همیشه غازه !!! پنج‌شنبه 22 اسفند 1392 13:27
    پرده ی اول - وای سوسن جون ! رفته بودیم کشور خارج(!!!) اینقدر باکلاس بودن که نگو ! اصلا موقع برگشتن بچه ها هی گریه میکردن ، جیغ و داد میکردن که : مامان ! مامان ! نمیشه همینجا بمونیم ؟ ما خارج رو خیلی دوست داریم. بخصوص کنار دریاهاش رو که همه خیلی گرمشون میشه و هرچی دارن و ندارن رو درمیارن ... منم میگفتم (همراه با آهی...
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 18 اسفند 1392 19:52
    اصولا آدمها وقتی به پست و مقام یا پول و ثروت میرسند ، دچار اعتماد بنفس مزمن میشن. امروز داشتم با یکی صحبت میکردم که چند سال پیش از نظر مالی و رده اجتماعی در سطح بسیار پایینی بود و بالاخره بعد از چند سال دست و پازدن (حالا از چه راهی ، حلال یا حرام بماند) برای خودش کسی شده بود(از نظر مالی و پست و مقام) و کلی تو شهر...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 15 اسفند 1392 13:06
    بعضی انتظارها شیرین اند... مثل انتظار من که با هر اس ام اس شیرجه میزنم روی گوشیم و با دیدن هر شماره ی غریبه قلبم میلرزه که مبادا ساغر باشه وقتی گوشیم رو مجبور شدم فلش کنم تمام شماره هام رفت از جمله شماره ی تو.... حالا منتظرم با دیدن هر شماره ی ناشناس قلبم میلرزه.. این انتظار شیرین هر روز صبح از ساعت 9 شروع میشه و تا...
  • منو ببخش نفسم.... چهارشنبه 14 اسفند 1392 13:52
    مهران جان سلام گفتی اون نمیخواست بره اما !! برای من پیش اومد. نمیخواستم ازش جدا شم. نمیخواستم بره. گفتم با همه چیز میسازم اما باش با آرامش با من باش اما واسه اینکه منو از خودش دور کنه به من منی که حتی حاضر نبودم به کس دیگه نگاه کنم تهمت هرزگی زد . عذر خواهی کرد..من بخشیدمش ...شاید الان هم پشیمون باشه...اما به نظرت...
  • تغییر... چهارشنبه 7 اسفند 1392 17:41
    آتوسا رفت که لباسش رو از بوتیک همیشگی اش ، تحویل بگیره. لباسی که مدتهاست سفارشش رو داده و منتظرش بوده. و من تنها جلوی ورودی میدون جلفا ایستاده بودم.ساعت 8 شب این نقطه از اصفهان یعنی اوج شلوغی و هیاهو. ماشین رو دوبله پارک کرده بودم ، درست جایی که بعضی وقتها هنگام ظهر ، تو خلوتی خیابون نظر ، وقتی که قرار بود دوتایی...
  • الهه نوشت.... سه‌شنبه 6 اسفند 1392 11:01
    اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم نمی‌کوشم بی‌نقص باشم. راحت‌تر خواهم بود سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم کمتر بهداشتی خواهم زیست بیشتر ریسک‌ می‌کنم بیشتر به سفر می‌روم غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد در رودخانه‌های...
  • .... یکشنبه 4 اسفند 1392 11:00
    بعضی حرفها رو باید از چشمها خوند... اگر دیگه مثل سابق صاف تو چشمات نگاه نمیکنم واسه اینه که نمیخوام حرفات رو بشنوم... دیگه بسه....
  • یک فنجان...... شنبه 26 بهمن 1392 11:41
    ماجرایِ عجیبی ‌ست بودنِ ما آدم ها یک نفر برایت چند دقیقه وقت می‌‌گذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را به دنیائی تازه باز می‌‌کند برای یک نفر، عمری وقت می‌‌گذاری همان کسی‌ که قادر است به اندازه ی خوردنِ یک قهوه دنیایی را خراب کند پی نوشت: با تشکر از شیدا... بعد از پی نوشت: شعر از نیکی فیروزکوهی...
  • حال این روزهای من .... پنج‌شنبه 24 بهمن 1392 16:54
    چشم بسته بر تنهایی خویش و کز کرده از سرمای نبودنت حال این روزهای من است...
  • زندگی... سه‌شنبه 15 بهمن 1392 15:57
    زندگی میتواند ساده ، منظم و لذت بخش باشد یا پیچیده ، درهم و رنج آور ...
  • آینه... چهارشنبه 9 بهمن 1392 10:10
    میشکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه میشکنه ، هزار تیکه میشه اما باز تو هر تیکه اش ، عکس منه ....
  • ساغر باش... دوشنبه 7 بهمن 1392 18:35
    ساغر باش برسان خود را به وی به سلامی پر از می و بمان.... آتش باش برسان خود را به گل بپزش تا مرز دل و بمان...
  • شاملوی من.... یکشنبه 6 بهمن 1392 12:56
    در آوار خونین گرگ و میش دیگرگونه مردی آنک که خاک را سبز میخواست و..... عشق را شایسته زیباترین زنان......
  • 119
  • 1
  • 2
  • صفحه 3
  • 4