ساعت سه ظهر ، دوشنبه ...
گرما سگ کش شده. نفس ات بیرون نمیاد. حتی با اینکه کولر روی دور تند داره جون میکنه. اصفهان آمادگی برای هوای نیمه شرجی نداره. بیشتر کولرها برای گرمای خشک و نسبتا ضعیف نصب شدن.نه واسه این جهنمی که تازه ماه اولش رو هم تموم نکردیم. ..
برای بار صدم از صبح تا حالا گوشیم رو چک میکنم که مبادا اس ام اس ی یا میس کالی از طرفش اومده باشه و من درگیر بودم متوجه نشده باشم..صدای زنگ تلفن دفتر بلند میشه ، روی صندلی گردونم برمیگردم طرف صفحه نمایش تلفن و یه شماره ی ناشناس از اصفهان می بینم ، قلبم شروع میکنه به زدن (آخه تلفن دفتر رو هم بهش دادم ، گفتم شاید دلش بخواد از خونه زنگ بزنه ، شاید دلش بخواد طولانی صحبت کنه ، شاید دلش بخواد از تمام اتفاقاتی که تو این همه وقت افتاده براش بگم ، شاید دلش بخواد از تمام اتفاقاتی که تو اینهمه وقت براش افتاده بگه ، شاید دلش بخواد یه سیر دل اول بهم فحش بده ، یا اون علامت مخصوص FU**C*K خودش رو که هربار موقع نشون دادنش لب دهنش رو هم کج میکرد همراه با کلی بد و بیراه نثارم کنه و بعدش صداش رو نازک کنه و قربون صدقم بره و اونوقت ببینه چطور واسه یه بار عزیزم گفتنش نفسم میگیره ، شاید دوست داشته باشه صدای هق هق دلتنگیم(شایدم هق هق دلتنگیهامون رو) از پشت یه خط ثابت بهم برسونیم و هزار تا شاید دیگه...)یه نفس عمیق میکشم و گوشی رو برمیدارم :
- بله بفرمایید ..
یه صدای زنانه میگه :
- الو ! الو..
گیج میشم ، چشمام سیاهی میره و نفسم در کسری از ثانیه میگیره: خودشه ! تمام انرژیم رو جمع میکنم و میگم:
- جانم ! سلام سا..!!؟؟
- (صدای زنانه حرفم رو قطع میکنه ) سلام آقا ! از شرکت ایمن کوفت و زهرمار سپاهان تماس میگیریم برای فروش کپسولهای آتش نشانی که باید بعرضتون برسونم قیمتهای ما در استان..؟؟!!!
- (ایندفعه من حرفش رو قطع میکنم ، در حالیکه نفس نفس میزنم از شدت هیجانی که هیچ نتیجه ای نداشت ) کپسول نیاز ندارم خانم.
و از اونجایی که تجربه ی گیردادن این بازاریاب های سمج رو دارم ، گوشی رو می کوبم روی دستگاه ، سرم میکوبم روی میزم و به صدای بلند میگم :
- آخه چراااااااااااااااااااااااااااااا !!!
بعد بازهم به صدای بلند به خودم میگم : آروم باش پسر ! بهش مهلت بده...بهش زمان بده ...همه چیز درست میشه ..مگه کوئیلیو نمیگه عشق به جاهای غیر ممکن پل میزنه..
سرم رو که تا اونموقع گذاشته بودم رو میز بلند میکنم و تازه متوجه میشم که یک حجم قلمی سیاه رنگ وسط دفتر ایستاده و داره هاج و واج منو نگاه میکنه؛ یه دختر فروشنده ی دوره گرد ، با سن حدودا بیست و پنج شش ساله ، یه چادر مشکی که سرتاپاش رو پوشونده ، یه شلوار که مچ پاهاش چسبیده است و روش گلدوزی قرمز داره ، روی چادر دو سه تا لکه ی چرب و کثیف توجه جلب میکرد و خود چادر معلوم بود مدتهاست رنگ شستشو بخودش ندیده ، طوری خاک آلود بود که فکر میکردی کارخونه ی سازنده ی پارچه ، خاک رو یکی از عناصر طراحی محسوب کرده، تو دستش یه کیسه بود و تو دست دیگش چند جفت جوراب مردونه بود..کمی با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- جوراب ! جوراب نخی ! سه تاش پنج تومن...
نگاهش میکنم ، جوونه و قیافه ی دلنشینی داره . گرما و آفتاب پوستش رو داغون کرده ولی نتونسته بود به اون حس زنده ی عمق چشماش رو دستکاری کنه...در حالیکه داشتم توی چشماش نگاه میکردم و لذت میبردم از اون موج امید و آرزو ، از کیف پولم یه اسکناس پنج هزارتومانی بیرون آوردم و گذاشتم جلوش.گفت:
- چه رنگی ؟
- چی چه رنگی؟
- جوراب ! جوراب رو چه رنگی میخواین ؟
- جوراب نمیخوام.این پول برای خودت.
- من گدا نیستم.باید جوراب بخری.
- باشه.از هر رنگی بیشتر داری سه تا بده.
یه لیوان شربت از توی یخچال ریختم و براش گذاشتم روی میز ، در حالیکه سرم پایین بود و تلاش میکردم تو صورتش نگاه نکنم(برای اینکه فکر بدی نکنه ) بهش گفتم،شربتتون رو بفرمایید ، هوا خیلی گرمه.تشکر کوچکی کرد و یه نفس شربتش رو خورد.دوباره برگشت سرکارش.هنوز پول رو از روی میز برنداشته بود .معلوم بود اول میخواد جنس رو تحویل بده و بعد پولش رو بگیره.همینطور که داشت تو کیسه اش دنبال جوراب ها میگشت، سهراب (یکی از آشغالهای بازار که اسم کاسب رو خودش گذاشته ) وارد دفتر شد و حین رد شدن ، یه تنه زد به دختر فروشنده..دختر سرش رو بالا آورد...سهراب گفت:
- سلام !
- سلام برادر!
- خوبی؟
من سریع جریان رو گرفتم.. برگشتم سمت سهراب:
- شما با من کاری داری سهراب جان ؟
- یه سوال داشتم مهندس جان ، که البته دیر نمیشه بذار اول یه معامله جوش بدم...برگشت سمت دختر فروشنده که با سادگی هرچه تمامتر
داشت این جانور رو نگاه میکرد:
- خب ! خانوم خانوما ! چند؟
- سه تاش پنج تومان ! جنسش نخیه و خیلی هم ...!
-(سهراب حرفش رو قطع کرد) جوراب رو نمیگم ...خودت چند ؟ یه شب بیای پیشم ، شام هم باهم میخوریم و راستی ، اهل مشر...
برگشتم تو صورت دختر فروشنده نگاه کردم ، که معلوم با اینکه بار اولش نبود چنین چرندیاتی رو میشنید ولی کمی جا خورده بود ، شاید جلوی من که بی هیچ چشمداشتی بهش محبت کرده بودم ، خجالت کشیده بود.صورتش درهم رفت و چشمهاش رو غباری کدر رنگ گرفت. درست مثل وقتی که ساغر عصبانی یا غمگین میشد و اون شعله ی همیشه روشن توی چشمهاش تیره و کدر میشد و من چقدر اون زمانها از خودم یا از هر عاملی که باعث میشد اون شعله ی زندگی بخش ، کرد بشه ناراحت میشدم...
دخترک سریع وسایلش رو جمع کرد که بره بیرون ولی این لجن (سهراب) ول کن معامله نبود و دست دختر رو از آرنج گرفت که:
- کجا میری حالا ؟ نترس راضی ات میکنم...
برای بار دوم که به چشمهای دختر نگاه کردم و اون تیرگی رو دیدم ....
چیز زیادی یادم نمونده ، سهراب رو یادمه که از پله های بلند دفتر به بیرون پرت شد ، موبایلش بخاطر ضربه به یه طرف افتاد و پخش زمین شد، درگیر شدنمون ، فحش های رکیک سهراب ...دو سه تا مشت و لگد که فقط هوا رو شکافت ، هجوم کاسبهای همسایه و جدا کردنمون...تهدید های سهراب برای بعد از این..سوالات پی در پی کاسبهای دیگه و خودم رو یادمه که در جواب تهدید های سهراب ، انگشت وسطم رو مثل ساغر به نشانه ی FU**C**K براش بلند کردم ...
وقتی برگشتم تو دفتر ، اثری از دخترک و جورابهای رنگارنگش نبود ، یه اسکناس پنج تومنی هم روی میز همونطور دست نخورده باقی مونده بود....
پی نوشت :
هوا گرمه....داری میری بیرون خیلی مواظب خودت باش...آب و مایعات زیاد بخور...
رفته بودم برای طراحی یکی از کارهای محوله و وقتی برگشتم دفتر
و وبم رو چک کردم دیدم، ساغرم پیغام گذاشته و شماره ی جدیدش
رو برام گذاشته ، با وا**یب**ر کانکت شدم و خدایا !!! عکس
خوشگلش رو(مثل همیشه) دیدم...بغضم نمیذاشت بتونم حرف بزنم و بهش
زنگ بزنم ، جدای از این مسئله ، این فروشگاه های فضول اطراف کم
نیستن و هربار رد میشن از جلوی دفتر ، یه سرکی میکشن ببینن من در
چه حالی هستم و فقط کافیه ببینن که دارم با تلفن حرف میزنم و گریه
میکنم ...بعدشم پیش خودم گفتم شاید ساغر دوست نداشته باشه بعد از
این همه وقت یه دفعه شروع کنه باهام حرف زدن ، پس به همون چند تا
پیغام بسنده کردم (با اینکه یه دنیا برام سخت بود) بعدشم به خودم مسلط
شدم و شماره اش رو گرفتم ، گوشی اش خاموش بود...الان دنیا ماله منه
پی نوشت:
از تمام دوستایی که تو این مدت پابه پای من همراهم بودم ممنونم...
آرزو میکنم همتون به اون کسی که از ته قلب دوستش دارید برسید...
دو سه تا سفارش دارم که باید کارهاش رو سروسامون بدم
ولی تا ساغر زنگ نزنه ، حسش نیست..
یه سری کار شخصی دارم که باید بصورت روزانه انجام بدم
ولی امروز تا ساغر تماس نگیره ، حسش نیست...
دو تا کار طراحی دکوراسیون داخلی دارم که طرف خونه اش
سپرده بهم از دیروز تا حالا ، ولی تا ساغر....حسش نیست..
***
پی نوشت : همیشه کار دنیا برعکسه ، اون روزهایی که منتظر هیچ شماره
تلفنی از اصفهان نیستم ، موبایلم یه بارم زنگ نمیخوره ، امروز که با
هر زنگ موبایلم سه متر میپرم هوا ، چپ و راست از نقاط مختلف اصفهان
زرررر و زررررر زنگ میزنن.....همه میزنگن غیر از اونی که من دارم
براش ثانیه شماری میکنم...
به محض اینکه جاگیر شدیم تو ماشین و شروع به حرکت کردیم
گفتم :
- بچه ها یه خبر خوب دارم...
- چی ؟
- ساغر پیغام گذاشته برام و شماره ی موبایلم رو خواسته.میخواد
بهم زنگ بزنه...
هر دو تا خواهرام کلی خوشحال شدن و بخصوص بزرگه که خنده های جانانه ای
سر میداد...بهم تبریک گفتن...فکر کنم اونا هم مثل من منتظر تماسش هستن..
دوستان خوبم...هنوز تماسی باهام نگرفته..لطفا
سوال نکنید....مطمئن باشید تماس گرفت بهتون خبر میدم
و اگر اجازه داد ، با جزئیاتش براتون مینویسم...فعلا
که سه بار توی وبلاگش برای پیام خصوصی گذاشتم و شماره ی اصلیم
رو براش گذاشتم...منتظرشم....فکر کردن به صداش بند بند وجودم رو
میلرزونه ، تو این لحظه برای یکی مثل من ، فکر کردن به صداش مثل
احساس بوسیدن لبهاشه...ببینید چقدر دلم تنگ شده...