قلبم تو دهانم است...

قلبم توی دهانم است.... 

 

امید سرتاپایم را فرا گرفته است... 

 

از شدت هیجان دهانم تلخ شده است... 

 

باورتون میشه؟ 

 

امروز صبح به محض اینکه رسیدم دفتر ، وارد وبلاگم شدم ، ساغر پیغام گذاشته 

 

بود که شماره ات رو یادم نیست، برام بفرستش... 

 

نمیدونم الان دارم چطوری اینا رو تایپ میکنم ، فقط میدونم روی ابرهام... 

 

یعنی نتیجه ی اون دلشکستگی بزرگ دیروز و پریروز که آتوسا بهم وارد کرد 

 

و از شدت تنهایی و بغض نفسم گرفته بود ، جوابش ساغره؟؟؟ 

 

 

نفسم زوری داره بالا میاد....منتظر تماسش هستم...منتظرم... 

 

***مهرنوش ! خواهری ! باورت میشه ؟ همین چهارشنبه بود که دوتایی  

 

تو اطاقت نشسته بودیم داشتیم در مورد ساغر حرف میزدیم ، یادته؟ 

 

حالا شنبه شده و ....

یه حرفهایی هست...

یه وقتهایی یه چیزایی پیش میاد که


احساس میکنی داری خفه میشی


یه بحث هایی پیش میاد


یکی یه حرفی بهت میزنه که میدونی قدرت داره


زندگیتو دگرگون کنه


یکی یه دفعه یه سیل موج منفی رو پرت میکنه تو صورتت


رو هیکلت


احساس میکنی ، تمام ایده هات ، نقشه هات و آینده ای


رو که نشستی با دقت ترسیم کردی 


خیلی راحت داره لگد کوب میکنه


خیلی وقتها ناخواسته اس


ولی خب ! بالاخره اینکار رو میکنه دیگه


و تو داغون ، با بغضی تو گلو 


داری دنبال یکی میگردی که بتونی اینا رو براش بگی


یکی که ارزش داشته باشه اینا رو بهش بگی


یکی که نیاد ازت بول بگیره فردا


یکی که امیدوارت کنه و از این حال درت بیاره


یکی که بهت انرژی مثبت بده


یکی که حتی اگر دلت خواست گریه هم بکنی آغوش عطرآگین


اش رو باز کنه روت و در حالیکه انگشتاش رو میکنه


تو موهات ، برات توضیح بده که منظور طرف این نبوده ، اون بوده


که تو بیخود نگرانی و هیچکس نمیخواد خوشبختی تازه یافته ات


رو  ازت بگیره ، هیچکس نمیخواد نقشه هات رو خراب کنه


، که خستگی ات رو از آدمهای دنیا درک میکنه ، چون خودش هم


خسته اس ... و تو سرت رو بالا بیاری از آغوشش ، در حالیکه 


با یه قیافه ی مسخره (دماغ قرمز شده ، چشمای خیس و سرخ ات


در حالیکه فین فین ات به هواست ) نگاهش میکنی ، بگی:


- تو چرا نفسم ؟


و اون بازم در آغوشت بکشه و بگه قصه اش طولانیه...الان وقتش


نیست...آروم باش...



***


من داشتم چنین کسی رو ...خودم از دستش دادم و حالا ، همین حالا


که دارم اینا رو مینویسم ، بقدری نیازمندش هستم برای شنیدن


این حرفها ازش که حاضرم..که حاضرم...؟؟!! که حاضرم؟ ....حاضرم


هیچ غلطی نمیتونم بکنم..چون اون منو نمیخواد دیگه....

چیزی کم است...

تازگیها احساس میکنم مدام چیزی کم است 

 

نمیدانم این چیزی ، حضور کهنه و خاک 

 

گرفته ی توست 

 

همه چیز خوب است 

 

کارم را دوست دارم 

 

محیط کارم را دوست دارم 

 

حتی ارباب رجوع هایم را هم دوست دارم 

 

ولی چیزی کم است... 

 

شاید یک وجود کم باشد  

 

وجودی که گهگاه با اس ام اس اش از جا بلند شوم 

 

موبایلم را چک کنم و  تند تند جوابی را تایپ کنم 

 

البته رویای اس ام اس از طرف تو را که مدتهاست خاک 

 

کرده ام، سنگ قبری مرمرین هم برایش درست کرده ام 

 

هر چهارشنبه به چهارشنبه ، سنگ را میشورم و دسته گلی 

 

بر رویش میگذارم.از همان گلها که هیچوقت نشد برایت 

 

بیاورم...خودمانیم ، خیلی بیشعور بودم ها !!! 

 

 

** 

پی نوشت : برای دوستانی که پیگیر موضوع تماس هستند باید بگویم ، اون شماره ای که 

 

من دارم خطش خاموش است....خلاص....

هوی عمو !...

دیدی بعضی وقتها دلت میخواد برای یکی یکمی کلاس بذاری ، واسه من امروز پیش اومد که دلم خواست 

 

برای مشتری ای که بنظرم میرسید آدم جالبی باشه یکم کلاس بذارم و بقول معروف دیسیپلین بازی دربیارم 

 

پس همینطور که نشسته بودیم ، صحبت کارهای مهندسی رو پیش کشیدم و شروع کردیم صحبت در مورد 

 

کارهایی که قبلا انجام داده ام و شرکتی که یه زمانی داشتم و پروژه ها و .... . بعد از چند دقیقه بهش تعارف زدم 

 

که آقای مهندس ! کافی یا چای؟ 

 

ایشون هم گفتن چای... 

 

سریع چای و کیک آماده کردم و گذاشتم روی میزی که جلوش بود...خیلی مرتب و منظم ، مثل بچه های خوب 

 

داشتیم چای و کیک امون رو میخوردیم و لبخندهای دیپلماتیک بهم تحویل میدادیم که ناگهان دیدم از روبرو ی  

 

دفتر سیاوش  داره میاد ...با همون سر و وضع روغن مالی شده ی همیشگیش و در حالیکه خرت خرت داشت 

 

کفشهاش رو روی زمین میکشید و دستهاش رو مثل لاتهای چاله میدون دورش تکون میداد ، زیر لب هم یه  

 

چیزایی میگفت که معلوم نبود چیه !!! اهمیتی ندادم . چون کارش با ما تمام شده بود و تسویه حساب هم  

 

کرده بود .قاعدتا کاری با من نداشت.تو همین فکرا بودم که یه دفعه سیاوش پیچید توی دفتر ! مهندس سرش 

 

رو از روی دسته چک اش بلند کرد که ببینه کی اومد داخل که چشمتون روز بد نبینه ، دهان مبارک سیاوش 

 

باز شد و انواع واقسام فحش های ناموسی و غیرناموسی عین سونامی دو سال پیش ژاپن ریخت بیرون: 

 

- این مادر (بییب ) که یه دونه شیر ماشین لباسشویی داد به ما رو باید بگیری و یه (ببیب) کلفت بکنی  

 

تو (بییب ) تا از تو (بییب ) خواهرش (بیییب ) بزنه بیرون که دفعه دیگه از این (بییب )خوریها نکنه و (ییب) 

 

نزنه تو کار ما ! میبینی آقا تو رو خدا شانس ما رو !  آخه یکی نیست بهش بگه مادر(بییب) تو که.... 

هرچی با دست و چشم و ابرو بهش اشاره میکردم که سیاوش خفه شو ! آروم ! این یارو اینجا نشسته 

 

، یواشتر ، اصلا عین خیالش نبود و همینطور تو عالم خودش داشت به یکی از کاسبهای همسایه که 

 

احتمالا یه شیر لباسشویی معیوب بهش داده بود فحش میداد ..یه نگاه به مهندس کردم که سرش 

 

رو از روی دسته چک اش بلند کرده بود و دهنش مثل غار علیصدر باز مونده بود و چشماش هم داشت 

 

از حدقه میزد بیرون ، بناگوشش هم سرخ شده بود ، چون احتمالا اینهمه فحش رو تو زندگی اش یه جا 

 

نشنیده بود ! 

 

دوباره به سیاوش نگاه کردم که داشت همینطور مسلسل وار فحش میداد !!! دیدم ایما و اشاره فایده ای 

 

نداره ، دستم رو بردم بالا و صدام رو انداختم تو گلوم که : 

 

- هوی عمو ! آرووووم ! چته اینقدر فحش میدی ؟ 

 

سیاوش با شنیدن این جملات از من (اونهم برای اولین بار ) یه جورایی هنگ کرد و آخرین فحش اش که 

 

از خانواده ی فحش های  ک دار بود ، تو دهنش گیر کرد و در حالیکه چشماش گرد شده بود ، زبونش  

 

داشت لاینقطع میگفت: 

 

کی.کی.کی ...... 

 

***** 

 

پی نوشت : اصولا هروقت میخوای کلاس بذاری ، یه چیزی پیش میاد که ...آره حسابی (بیب) میکنه 

 

به حالت... 

 

پی نوشت 2: بخاطر خراب شدن گوشی ام رفتم سراغ گوشی قدیمی ام که دیدم به به ! شماره ی ساغر 

 

رو اونجا دارم ...تا حالا تو عمرم اینقدر از خراب شدن گوشیم ذوق نکرده بودم.... 

 

پی نوشت 3: حالا کی جرات داره به ساغر اس ام اس بده ؟؟؟

حدیث دردکشان (3)

وقتی سوار ماشین شد ، بوی عطرش ماشین رو گرفت.عطر سردی بود(اگر حافظه ام درست یاری کنه)...راحت نشست روی صندلی جلو..براش توضیح دادم که ماشین مربوط به کارهای کارگاه بوده و اینقدر خاک توش طبیعیه..تقریبا اعتنایی به خاکهای داخل ماشین نکرد. با شیطنت گفت :

-         سیگارت کو پس؟

دو تا  سیگار روشن کردیم و نشستیم به دود کردن..لذت خاصی داشت. به سیگار کشیدنش دقت کردم و متوجه شدم تقریبا حرفه ای سیگار میکشه.یعنی ادا درنمیاره..توضیح داد که خواهرش تو همین بیمارستان دکتره و خودش برای یه سری آزمایش اومده اینجا. بازهم احساس نگرانی کردم براش.(آخه برای چی الاغ ؟ تو که طرف رو تازه دیدی.تجربه های قبلیت کافی نبود؟)...یه لحظه موقعیت خودم رو آنالیز  کردم وسط یک کوچه ی خیلی پر رفت و آمد با ساغر نشسته بودیم تو ماشین من و داشتیم سیگار میکشیدیم. ریسک از این بیشتر؟؟!!یعنی هرآشنایی  وارد اون کوچه میشد راحت میتونست ما رو ببینه .ولی...گوربابای همه ! دلم میخواست از این یه نخ سیگار لذت ببرم .

سیگارش که تمام شد ، تشکر کرد و رفت....

***

قرار بعدیمون شد تو یه کافی شاپ کنج میدون جلفا...کافه سیمون..خود سیمون یه ارمنی جوون ، قد بلند ، با اخلاق عجیب غریب بود که زیاد هم خوش لباس نبود..ولی در مجموع آدم خوبی بود. روز اولی که رفتم ، یه پارکینگ پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم.راه افتادم تو کوچه های اطراف میدون تا رسیدم بهش..عطر قهوه و نسکافه از تموم کافی شاپ ها بیرون میزد. کافی شاپ هایی بسیار شیک و با طراحی دلچسب.. وقتی وارد کافه سیمون شدم ، از سادگی اش کمی جا خوردم. چهار دست میز و صندلی دو نفره و یه میز بزرگ گرد که چهار تا صندلی اطرافش رو میگرفت.همین ! هیچ دکور خاص یا نورپردازی ویژه ای نداشت..برام مهم نبود ، جاهای لوکس زیاد رفته بودم و از طرفی لوکس نبودن اینجا کمی به نفعم هم بود . چون مشتری خاصی رو جذب نمی کرد.

ساغر پشت به درب ورودی روی میز و صندلی دوم نشسته بود.یه دفترچه یادداشت با جلد طلایی و یه روان نویس دستش بود و داشت برای خودش یادداشت می نوشت. دست خالی رفته بودم دیدنش(تا آخرین روز دیدنش هم حتی یکبار بخاطر یه سری شرایط نتونستم براش گل بخرم) . عذر خواهی کردم بابت دیر اومدنم. با کمی غرولند پذیرفت.

اون روز برای اولین بار تو عمرم احساس کردم که کسی بالای 90 درصد از حرفام رو میفهمه. میدونی چه لذت خاصی داره با کسی حرف بزنی که اینطوری باشه؟

***

قرارهامون روزانه شد...هر روز تقریبا..ساعت یک و نیم تا سه و نیم ظهر...بخاطر شرایط کاری نزدیک به ورشکستگی رو که به تازگی تجربه کرده بودم ، از نظر مالی تو شرایط مناسبی نبودم و ساغر بارها میز رو حساب میکرد ، هیچوقت هیچی ازم نخواست...دو سه جلد کتابی هم که براش خریدم ، به میل خودم بود....

بالاخره با پیشرفت قرارهامون ، احساسمون هم پیشرفت کرد و گفتن جمله ی دوست دارم رو راحت تر کرد.. جمله ای که ذره ی ذره ی وجودم ، هر بار میدیدمش ، فریاد میزد.

حس های مشترکی داشتیم ، نسبت به خیلی چیزا و البته اعتقادات کاملا متضاد.ولی مهم نبود. مهم این بود که تنها دختری بود که تو آغوشش  بغضم با خیال راحت ترکید.اونم وقتی که بخاطر یه شوخی بی مزه ی من ، بطری آب معدنی خنک رو بدون اینکه من بفهمم توی گردنم خالی کرد..شوخی ای که انتظار داشت با خنده یا شاید مقابله به مثل من روبرو بشه ولی نمیدونست با یه آدم داغون و خورد شده طرفه.. با کسی که داره آرامش رو جستجو میکنه...با کسی که هیچ جای سالمی تو بدنش ، تو روحش و تو روانش باقی نمونده..بهمین دلیل بود که وقتی ظرف سه ثانیه بعد از ریختن بطری آب معدنی روی سرم ، لرزشم بدنم رو دید و صدای بریده بریده ام رو که داشتم میگفتم :

-         چ چ چرا ؟ م م من اااا اعص اعصاب س سالمی ن ن ن ند ندارم...

عاشقانه ، وسط اون کافی شاپ ، جلوی چشم اونهمه آدم ، در آغوشم کشید و با دستش موهام رو نوازش میکرد و فقط میگفت:

-         باشه ! باشه ! ببخش ! آروم ! آروم عزیزم...

و بغضم ترکید ، بغض ده ساله ام تو آغوش کسی باز شد که بعدها فهمیدم خودش کلکسیونی از دردها ست...ولی اونروز مرهم درد شد ، ننشست جلوی من بگه : مگه حالا چی شده ؟ مگه چی کار کردم؟

هیچوقت در صدد توجیه خودش بر نیومد...هیچوقت...

تمامی این حالتها ، به اضافه ی طعم بوسه های یواشکی ، توجهات ویژه ای که میکرد ، باعث شد عشق رو برای آخرین بار تجربه کنم..بی قید و شرط ..بی هوی و هوس... با اینکه بارها موقعیت س**ک*س داشتیم ولی هیچگاه نخواستم قداستش رو برای بیست دقیقه نفس نفس زدن حیوانی ، ذره ای پایین بیارم..دلم میخواست همیشه برام همون ساغر  با همون بوسه های عطش وار باقی بمونه..بوسه هایی که طعمش تا ساعتها نشئه ام میکرد و فکرش آرامم میکرد...

هر روز صبح اس ام اس صبح بخیرم رو با عشق براش میفرستادم ...هر چند شب یکبار ساعتها سرور یاهو رو تا مرز سوختن عذاب میدادیم...

روزی که براش کتاب انتخاب میکردم رو هیچوقت فراموش نمیکنم...بقدری با شوق و ذوق اینکار رو انجام میدادم ، که کتابفروش آشنای قدیمی ، هنگام حساب کردن زیر لب زمزمه کرد:

-         آی عشق ، آی عشق

چهره ی سرخت

اینبار کاملا پیداست..

و من خندیدم ،..سرخوشانه خندیدم...با شادی خندیدم...آخرین باری که تونستم اینطوری بخندم...

ادامه دارد...

پی نوشت: احساس میکنم ، باید اینها رو بنویسم...شاید زیاد وقتی باقی نمونده باشه...

پی نوشت 2 : میدونم که اینا رو میخونی ، این رو بدون که حضورت فرق چندانی در محتوای نوشته هام نمیکنه..چه بخونی و چه نخونی ، اینها احساس واقعی من بود و هست....