کمی آهسته تر زیبا


کمی آهسته تر رد شو


کمی آهسته تر خسته


کمی آهسته تر بد شو


...

.....

نمیدونم چرا لحظات خوب خیلی زود تمام میشن

ولی ....

....

......

مرا جای خودم بگذار


خودت را جای گهواره


و آغوشی تسلی بخش


کنارم باش ، همواره.......


...

.....


تمام این ها شاید برای وقتی باشه که ازت خسته نشده


باشن ، ولی امان از وقتی که ازت....؟!!


به زانو هم بیفتی ، فایده ای نداره...باید تحمل کنی پسر...

هوا آن سوی ِ چشمانم بارانیست سکوتم تحفه ی ِ رنجی
پنهانی ست


هوا را پنجه میسایم میبینی نفس اطراف ِ.دستانم
پیدا نیست


صدایی از درون با من می گوید شروع ِ فصل ِ بیرحم ِ
تنهایی ست



پر میزند بر بامم سیاه ِ کلاغ و شب
به ویرانه ها میماند
خانه بی چراغ و تب


میسوزدم میکوبد به در دست ِ سرد ِ باد
جز رفتنت
تصویری نمی آورم بیاد...


**

آهنگ کلاغ ، از آلبوم باران تویی ، گروه چارتار

**


پی نوشت :

مهرنوش ، مرسی....


پی نوشت دوم:

چند بار از دیروز تا حالا اینو گوش داده باشم خوبه؟

 

انتظار

انتظار بعضی وقتها شیرینه

به زندگی ات معنی میده

بهت توان ادامه دادن میده

یه جایی میرسی که صبح ، وقتی از خواب بلند میشی

به خودت میگی برای چی امروز صورتم رو اصلاح کنم

مگه قراره کی رو ببینم که تو انتخاب رنگ پیراهنم دقت کنم

وسط روز ، وقتی گوشی ات رو جایی ، جا میذاری ، دلیلی برای دور زدن و

برداشتن گوشی ات نداری

وقتی توان و حوصله ی انجام کاری رو نداری میری سراغ ...کوفت و زهرمار...

اما فقط کافیه کورسوی امیدی تو قلبت روشن بشه

بلند میشی می ایستی

اصلاح میکنی ، چون ممکنه وقتی دیدیش ، دلتنگی کار خودش رو بکنه و دستش

رو بخواد بکشه رو صورتت

تو انتخاب لباست دقت میکنی ، کفشهات رو واکس میزنی ، ادکلن یادت نمیره

چون نمیخوای اگر تو یه کافی شاپ باهات قرار گذاشت ، از اینکه دیگران با تو

ببیننش ، خجالت بکشه ، دلت میخواد بقیه دخترا نگات کنن و تو محل سگ هم

نذاری بهشون و اون سرش رو بالا بگیره که : این بابا ! فقط بخاطر من اینجاست

نه بخاطر شماها...

و

مرتب حواست به گوشی ات هست ، با اینکه هم رو ویبره اس و هم صدای زنگش

تا آخر بلنده ، ولی بخودت میگی ، نکنه یه اس ام اس بده و تو دیر بفهمی...

به این امید حرکت میکنی ، کار میکنی ، پیشرفت میکنی که دیگه

مثل گذشته نخوای از نظر مالی جلوش کم بیاری ، هر چیزی دلت خواست

بتونی براش بخری ، نه اینکه فقط آه بکشی و حسرت خرید کردن براش به

دلت بمونه...

بهت توانی میده که نخوای سراغ هیچ چیز دیگه ای بری...

انتظار ، یه انتظار عاشقانه میتونه معجزه کنه تو زندگیت...

حدیث دردکشان(2)

بالاخره گوشیم رو وسط راه دوباره چک کردم ، یه اس ام اس داده بود که:

-         رسیدی بالاخره؟

جواب دادم و این اس ام اس بازی همینطور ادامه داشت.البته بماند که در نهایت صدای بابا دراومد که :

-         بابا جان ! حواست به جلو باشه...

همین ! اوج اعتراض بابا به من در همین حده ! دلش نمیاد که بیشتر از این دل پسرش رو بشکنه. بالاخره رسیدیم خونه ی عمه. اس ام اس دادم که رسیدیم. جواب داد که خوبه. سلام برسون .بای.

برام جالب بود که خودش رو متعهد کرده بود که من تو راه تنها نمونم و حوصله ام سر نره. اینو دوست داشتم ازش . ولی از شوخی هاش خوشم نمیومد. نه اینکه شوخی بدی بکنه. من بخاطر مسائلی که از سرگذرونده بودم ، حوصله ی خندیدن نداشتم. وقتی به آدمی میرسید که زخم خورده ، به احتمال زیاد حوصله ی خندیدن نداره .شاید شما قصدتون خیر باشه و بخواهید حال و هواش رو عوض کنید ولی اون آدم به احتمال زیاد دنیا رو سرش آوار شده. درست مثل حال اون روزای من.

عمه طبق معمول ، با محبت فوق العاده زیاد در آغوشمان کشید و مسلسل بوسه هاش آغاز به کار کرد. خیلی وقت بود ندیده بودمش. پیر شده بود ، قد خمیده و چاق . تو این آپارتمان دو خوابه تنها زندگی میکنه. واحد روبروش هم در اختیار خودشه . چون دختر عمه ام خریدتش و کلیدش رو داده به عمه. خیلی تنها بود . این رو میشد حس کرد. از اینکه مثل پروانه دور ماها میچرخید ، خجالت میکشیدم . ناراحت بودم که چرا زودتر به فکر نیفتاده بودم که بهش سر بزنم. کمی خسته بودم . عمه این رو خیلی سریع فهمید و به یکی از اطاق خوابها راهنماییم کرد. وقتی روی تخت دراز کشیدم ، موبایل دومم رو باز کردم و دیدم هیچ اس ام اسی ندارم. یه اس ام اس دادم که من تا پس فردا اینجام ، یه لطفی بکن ، من اینجا هیچ همزبونی ندارم ، یکم وقت بذار باهات اس بازی میکنم ، حوصله ام سر نره فقط.

پیام رو فرستادم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم ، جوابش رو دیدم که پرسیده بود مگه مجبور بودی بری که حالا اینطوری میگی؟

این گفتگو ها و پاسخ به سوالاتش در قالب پیام ادامه یافت. در کل دو روزی که اونجا بودیم ، پایه بود و این معرفتش رو خیلی پسندیدم.حتی زمانی هم که راهی برگشت شدیم ، تا نزدیک اصفهان باهاش در تماس بودم . در پایان ازش تشکر کردم که تنهام نذاشته . اما یه حس کنجکاوی فوق العاده قوی افتاد به جونم که هرطور شده ببینمش ....

فردای روزی که از کرج برگشتم ، برای کارهای اداری و وصول مطالبات شرکتم ، صبح  زود از خونه زدم بیرون.  کارم تو یکی از سازمانهای یکی از شهرهای نزدیک اصفهان حسابی گیر افتاده بود و حدود چند میلیون تومانی طلبکار بودم که بهم نمیدادن . همینطور که داشتم روند اداری لعنتی رو طی میکردم ، یه اس ام اس به ساغر دادم که : بیداری تنبل؟

حدود نیم ساعت بعد جوابش اومد : بله بیدارم . تنبل هم خودتی.

جواب دادم: میتونی صحبت کنی ؟ میخوام بهت زنگ بزنم.

-         نیم ساعت دیگه بزنگ.

کارهای اداری ام رو انجام دادم و برخلاف روزهای قبل ، همه چیز بصورت ناگهانی باهم ردیف و مرتب شد .فقط امضای مدیرعامل مونده بود که بتونم این مبلغ رو آزاد کنم. وقتی رسیدم پشت در اطاق مدیرعامل ، منشی محترم اشون فرمودن که آقای مهندس نیستن ، نیم ساعت دیگه میان. تصمیم گرفتم کاری رو که شروع کرده بودم ، همین امروز تمومش کنم، پس نشستم روی یکی از صندلیهای انتظار و منتظر شدم. بعد از حدود 15 دقیقه ، از جام بلند شدم و از دفتر بیرون اومدم و شماره ی ساغر رو گرفتم. نمیدونم چرا ولی دستی که باهاش گوشی رو نگه داشته بودم ، داشت میلرزید. عصبانی شدم از دست خودم که چرا باید برای شنیدن صدای آدمی که تا حالا ندیدیش و حداکثر پانزده روزه که باهاش آشنا شدی ، اینقدر هیجان داشته باشم. چندین بار زنگ خورد ولی جواب نداد. گفتم شاید دستش جایی بنده. بعد از حدود ده دقیقه خودش زنگ زد ، جواب دادم. یه صدای تقریبا ظریف و دخترونه داشت که به محض شنیدن حدس زدم که صاحب صدا باید در مجموع آدم جمع وجوری باشه ، نه خیلی قد بلند و یاهیکل دار.

کمی متفرقه صحبت کردیم و کمی شوخی کردم باهاش. اون از مهمونی دیشبی که با خواهرش رفته بود گفت و از اینکه چطور با وبلاگ من آشنا شده و من هم کمی در مورد کاری که الان دنبالش بودم. داشتم فکر میکردم که به چه بهانه ای یه قرار باهاش بذارم و از نزدیک ببینمش که دیدم یه پرشیای سیاه بسرعت وارد پارکینگ اداره شد و کنار دست راننده ، جناب مهندس مدیرعامل رو دیدم. ساغر داشت حرف میزد ، خیلی زشت بود که حرفش رو قطع کنم ولی چاره ای نبود. نهایتش این میشد که به دل میگرفت و دیگه باهام حرف نمیزد. شاید هم اینقدر درک و شعورش بالا بود که وقتی براش توضیح داده بودم که منتظر مدیر اداره هستم ، درک کنه اوضاع رو . در ضمن امتحان بدی هم نبود برای شناختن اش. پس بصورت کاملا پابرهنه دویدم وسط حرفش و گفتم:

-         ساغر جان ! این مدیر عامله اومده و من باید برم. ببخشید تو رو...

-         برو برو ! برو برس به کارت. اون واجبه.

 

و گوشی رو قطع کرد. در حالیکه به سمت درب ورودی اداره سرعت میگرفتم ، از شدت تعجب داشتم شاخ درمیاوردم. یاد نازی افتادم که هر وقت بهش میگفتم باید قطع کنم ، کلی باید غرولند و دعوا رو تحمل میکردم. حتی اگر براش توضیح میدادم که من در حال رانندگی هستم و پلیس جلوی روم ایستاده و الان جریمه ام میکنه !.. چقدر تفاوت میتونه بین آدمها باشه...

کارم خیلی سریعتر از اونیکه فکر میکردم انجام شد و بهم قول دادن که فردا چک ام رو صادر کنن. احساس میکردم این ها بخاطر حضور ساغره. ولی یه لحظه جلوی احساسم رو گرفتم. من تازه از یه رابطه ی نافرجام و ضربات سهمگینی که به روح و روانم وارد کرده بود ، نجات پیدا کرده بودم . خیلی زود بود برای درگیر شدن در یک رابطه ی دیگه. در ضمن شاید اصلا تو زندگی ساغر کسی باشه و روی من فقط بعنوان یه دوست ساده حساب کرده باشه.

زنگ زدم بهش و ازش بخاطر قطع کردن ناگهانی مکالمه امان عذرخواهی کردم و اونهم در جواب نتیجه ی کار رو پرسید که وقتی بهش گفتم بعد از سه ماه دوندگی ، بالاخره امروز حل شده است ، خیلی خوشحال شد. خوشحالی اش برام هم شیرین بود و هم باعث تعجب ام میشد. چرا خوشحاله برای اینکه کار من درست شده؟

یه لحظه شک کردم ، نکنه از اون دختراست که به محض اینکه میفهمن تو دست طرفشون پول اومده ، سریع خودشون رو میچسبونن بهش و تیغ اش میزنن. تجربیاتی که با الهه داشتم ، بحد کافی داغونم کرده بود. اشتباه کردم ، نباید داستان پول و چک رو بهش میگفتم.

اه ! لعنت به دهانی که بیموقع باز بشه. در حالیکه بطرف اصفهان رانندگی میکردم تصمیم گرفتم دیگه اسمش رو هم نیارم و حتی اگر زنگ یا اس ام اس زد ، جواب ندم. اصلا این خطم رو خاموش میکنم و اون خط اصلی رو هم که نداره . وقتی ببینه جواب نمیدم ، چند تا پیغام تو وبلاگ میذاره و بعدشم میره دنبال کارش.

ولی یه حس کنجکاوی شدید وجودم رو گرفته بود. اینکه ببینم این آدم چه شکلیه ، چه تیپیه...تصمیم گرفتم یکبار ببینمش حداقل. شاید هم در موردش اشتباه کرده بودم.

وقتی وارد اصفهان شدم ، برای وصول بخشی از مطالباتم به یکی از ادارات اصفهان رجوع کردم و حسابی سرگرم کار شده بودم . ظهر که شد حدودای ساعت یک و نیم ، کم کم کارمندها برای نماز داشتن پست هاشون رو ترک میکردن. البته اسمش نماز بود و حقیقتش جیم فنگ شدن بود. منهم از اداره بیرون اومدم و تو ترافیک بلوار آیینه خونه (حاشیه ی زاینده رود ) در حال حرکت بودم که تصمیم گرفتم یه اس ام اس بهش بدم. وقتی ازش پرسیدم کجایی ؟ گفت که با مادرش برای یه سری آزمایشات پزشکی داره میره بیمارستان سعدی. گفتم میتونم ببینمت ؟ اول گفت نه و وقتی اصرار کردم گفت با مادرم هستم و نمیتونم باهات حرف بزنم ولی چون اصرار میکنی که فقط میخوای ببینی منو ، باشه بیا. از روی پل فلزی پیچیدم و از تو پس کوچه ها خودم رو رسوندم به اول خیابونی که توش بیمارستان سعدی بود. یه خیابون تنگ و باریک که رانندگی کردن توش بیشتر به معجزه نیاز داشت تا دست فرمون ، چه برسه به پیدا کردن جای پارک. از ابتدای خیابون خیلی آروم شروع به جلو رفتن کردم ، یکی دو بار ، افرادی رو دیدم که فکر میکردم ساغر و مادرش باید باشن ولی خب اشتباه میکردم . چون وقتی باهاش تماس گرفتم ، گفت هنوز نرسیدن. تو یه زمین از یه خونه ی مخروبه پارک کرده بودم ، خیلی با بیمارستان فاصله داشتم ، بزحمت از جا پارک بیرون اومدم و بطرف بیمارستان حرکت کردم. دقیقا روبروی بیمارستان یه پارکینگ بود . خوشحال شدم ولی خوشحالی ام طولی نکشید که به یاس بدل شد . چون پارکینگ مخصوص پرسنل بیمارستان بود. تصمیم گرفتم با پررویی تمام ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کنم . پس کنار دیوار جنبی درب ورودی ماشین رو پارک کردم . درحالیکه با اینکار من یه ترافیک کوچولو درست شده بود ولی من مصمم از جام تکون نخوردم. حدود ده دقیقه ای گذشت ولی از ساغر و مادرش خبری نشد. وقتی باهاش تماس گرفتم ، در کمال تعجب دیدم که بدون اینکه من متوجه بشم از جلوی من رد شدن و وارد بیمارستان شدن. ازش خواهش کردم که هرطور شده مادرش رو بپیچونه و یه دقیقه بیاد بیرون . قبول کرد. رفتم تو حیاط بیمارستان ایستادم . بعد از چند دقیقه از درب اصلی ساختمان بیمارستان یه دختر با قد متوسط و لاغر ، با موهای مشکی  و فر ، چشمهای قهوه ای بطرفم اومد. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد ، لبخندش بود و ردیف سفید دندون هاش و دومین مطلب ، یه جور شعله ی نهفته در درون و عمق چشمهاش بود. یه مانتوی قرمز -قهوه ای  ، ساپورت و شال همرنگ هم ،آبی  پوشیده بود. کفشهاش  هم رنگ با کیفش ، سفید رنگ بود. خندیدم و گفت یه رنگین کمان کامل درست کردی. خیلی کوتاه صحبت کردیم . دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم و بیشتر ببینمش. بهش گفتم:

-         اگر بیای تو ماشین من بشینی ، یه نخ سیگار وینستون لایت مهمون من هستی

-         آخ جون ! ولی شرمنده ، مامان منتظرمه. باشه یه وقت دیگه.

-         نترس بابا ، پول سیگار رو ازت نمیگیرم.

-         نه تو رو خدا ! بیا بگیر.

بعد از دو سه دقیقه خداحافظی کردیم و من رفتم سمت ماشین. هنوز سوار ماشین نشده بودم که موبایلم زنگ زد. ساغر بود:

-         هنوز دعوتت در مورد سیگار پابرجاست؟

خوشحال شدم:

-         بله ! شما تشریف بیارید.

پریدم تو ماشین و تازه نگاهم به فضای داخلی ماشین افتاد و فهمیدم اوه اوه ! چقدر تو ماشین کثیف و خاک آلودست. کیف دستیم رو از کف ماشین برداشتم و انداختم رو صندلی عقب ولی با اونهمه خاک چیکار کنم...

از تو آینه ماشین ، دیدم که ساغر داره میاد که سوار ماشین بشه...قلبم بی اختیار شروع به زدن کرد.چرا؟؟؟

ادامه دارد...

حدیث دردکشان

میشینم پشت فرمون ، کمربندم رو میبندم.به بابام نگاه میکنم و مطمئن میشم که کمربندش رو بسته...از توی آینه نگاهی به خواهرام میکنم که

روی صندلی عقب نشستن . باید خودم رو آماده کنم برای یه رانندگی طولانی بدون امکان سیگار کشیدن جلوی بابا. داریم میریم دیدن عمه ام ، کرج.

من ، بابا ، خواهر ها.....پیش از خروج از شهر ، بنزین میزنم و برای بابا ، علاوه بر خوراکیهای موجود تو ماشین ، یه بسته ی بزرگ پسته میخرم که تو راه بخوره . حساسم روی این مرد. کسی رو تو دنیا اندازه ی این مرد دوست ندارم. حتی فکر از دست دادنش هم  بی اختیار گریه ام میندازه....

 

جاده خوبه...ترافیک خاصی نیست...عوارضی دوم جاده ی کاشان تهران رو هم پرداخت میکنم و از عوارضی فاصله میگیریم. صدای زنگ اس ام اس موبایل دومم بلند میشه..گوشی رو از تو در ماشین در میآرم و بازش میکنم. یه اس ام اس اومده از این دوست جدیدم ساغر. البته نمی دونم واقعا باید اسمش رو دوست بذارم یا فقط یه خواننده ی کنجکاو وبلاگم. بعد از یه مدتی که وبلاگ های همدیگه رو میخوندیم و کامنت میذاشتیم ، فهمیدم که اونم ساکن اصفهانه. شماره ها رد و بدل شد و توی این یک هفته که شماره هامون رو بهم دادیم ، در حد چند تا اس ام اس روزانه بهم دادیم. بنظر آدم جالبی میاد ولی بشتر فکر میکنم که میخواد حس کنجکاویش رو ارضا کنه.همون حسی که منم دارم . حسی که فکر میکنم تمام وبلاگ نویسها و وبلاگ خونها نسبت به همدیگه دارن. اینکه ببینن طرف کیه ، چه شکلیه ، چیکاره اس و ....تو سالهای قبلی و در مورد اولین وبلاگم ، زندگی مجردی ، این تجربه رو داشتم. البته بعضا حس چندان جالبی نیست. چون وقتی تو از زندگیت و از خودت مینویسی ،بدون هیچ پرده پوشی و نقابی ، در حقیقت داری خودت رو لخت و عریان جلوی دیدگان خواننده ات تصویر میکنی و وقتی اون خواننده رو از نزدیک می بینی ، یه جور حس ترس بهت دست میده . ترس از اینکه این آدم همه چیز منو میدونه و ... نمیدونم...بعضی وقتها هم خوبه. روبرو شدن با آدمی که دردهات رو میدونه و میتونه دوست خوبی برات باشه جالبه.

اس ام اس رو میخونم:

-         سلام ! چه خبر؟

تلاش میکنم طی سه چهار خط براش توضیح بدم که دارم کجا میرم...پیام رو میفرستم و گوشی رو میبندم...چند دقیقه بعد جوابش میاد:

-         به به ! پس خونه رو پیچوندی ! خوش بگذره ! با احتیاط رانندگی کن ، بقیه رو به کشتن ندی..خودت به جهنم.

خنده ام میگیره . خواهرا کنجکاو میشن و خواهر وسطی از پشت سرم تو گوشم زمزمه میکنه:

-         چه خبره ؟ با کی داری اس ام اس بازی میکنی؟

-         هیچی. چیز جدی ای نیست.

-         امیدوارم.

نگرانی اش رو حس میکنم. بعد از تمام ماجراهایی که داشتم و از همش مطلع بوده ، تازه کمی آزاد شده بودم . تازه داشتم آروم میشدم و دلش نمیخواست که کسی این آرامش برادر عزیزش رو بهم بزنه. ولی خب من میدونستم که چیز جدی ای نیست. در نهایت کار ، یه دوست معمولی یا یه خواننده ی مشتاق چرت و پرت هایی بود که من تو وبلاگم ، اینجا بی تو ، می نوشتم....

بدجوری هوس سیگار کرده بودم. هم کمی از رانندگی خسته شده بودم ، هم چایی خورده بودم و اینکه اصولا اون هوای ابری و اون جاده سیگار می طلبید .... یه اس ام اس دیگه از ساغر اومد:

-         چه خبر؟ زنده ای هنوز؟ رسیدی؟

جواب دادم :

-         نه ! هنوز دو ساعت دیگه حداقل راه داریم. ولی بدفرم هوس سیگار کردم.

-         خب ! بکش . میخوای برات بیارم؟

-         بابام نشیته کنارم. نمیتونم بکشم.

-         یه جوری بپیچونش. تو که استادی.

از این حرف خوشم نیومد. احساس میکردم که بخاطر نوشته های وبلاگم ، قضاوت نادرستی در موردم کرده. فکر کرده شاید با یه آدم هرزه طرفه یا شاید با کسی طرفه که هر هفته با یه نفر میپره . جواب ندادم. کمی هم سگرمه هام رفت تو هم. اصلا به اون چه که من استاد چی هستم یا نیستم. خوشم نیومد ازش. از آدمهایی که زود قضاوتم میکنن و نمی دونن دنبال چی هستم بدم میاد.حالا اصلا مگه خودت کی هستی یا چی هستی؟

از صدای خواهر وسطی به خودم اومدم:

-         حواست به رانندگی ات باشه تا صدای منو جلو بابا در نیاوردی. اگر هم میخوای اس ام اس بازی کنی، بزن کنار ، خودم بشینم.

-         نه بابا جان! تمام شد.

گوشی رو بستم و گذاشتم کنار. حدود بیست کیلومتر بعد از قم  تو مجتمع بین راهی مهتاب زدیم کنار و به بهانه ی ناهار و استفاده از سرویس بهداشتی ، جنگی یه نخ سیگار کشیدم.تلاش کردم با استفاده از ادکلن سفری ام ، بوی سیگار رو از بین ببرم. یکی دو بار خواستم گوشی ام رو چک کنم ببینم اس ام اسی اومده یا نه . ولی جلوی خودم رو گرفتم. بحد کافی اجازه دادم که هرکس هرطور دلش میخواد باهام رفتار کنه.شاید هم زیادی حساس شده بودم...دوباره حرکت کردیم و بابا ساکت و بی حرف کنارم نشسته بود...

ادامه دارد....